Chapter

Chapter:1
Part:34


مایا:خیلی خب حالا افسرده نشو
دیار دوباره چشم غوره‌ای به مایا رفت که مایا خندید.

به ساعت نگاه کردو گفت:راستی بریم بیرون؟..ساعت نزدیک هفته..شامم بیرون میخوریم

دیار نفسی از روی کلافگی کشید.
سرشو به معنی تایید تکون داد.
راستش خودشم از خونه موندن خسته شده بود.

جینا بلند شدو رو تخت پرید:منم بیامم
مایا: باشه بچه توام بیا

دیار به سمت کمدش رفت و یه شلوار لی کوتاه و تیشرت سفید از توش برداشت.

مایا و جینا برگشتن تا دیار لباسشو عوض کنه.

مایا همون‌طور که پشتش به دیار بود از جینا پرسید:تو چی میپوشی قند‌عسل
جینا با لحن بامزه ای گفت:من لباسای جدید خریدم..بعدا نشونت میدم

دیار بعد پوشیدن لباساش به پشتشون زد تا برگردن.

لباسای جینا رو براش پوشید که شامل یه دامن صورتی و یه پیراهن سفید میشدن.
موهاشو خرگوشی بست و چنتا گیره روشون زد.

مایا:واییی..گوگولییی
مایا یهو جینا رو گرفت تو بغلش و چلوند.

دیار لبخندی زد و بعد یه کم آرایش با مایا به بیرون از اتاق رفتن.

مادرش با دیدنشون گفت:کجا می‌خواین برید خوشگل کردین؟
مایا لبخند زدو گفت:بیرون میریم خاله برای شامم بیرونیم..جینا هم باهامون میاد

مادرش ملاقه به دست اومد رو به روشون و گفت:نه نه شام نمیشه برین..چون مامان و بابای جینا می‌خوان بیان

جینا هورایی گفت.
دیار احساس بدی پیدا کرد.
بعد اون حادثه از خواهرش متنفر بود.
اما پدرو مادرش میگفتن که از قصد نبوده و گذشته ها گذشته.
بلاخره خواهر بزرگ‌ترش بود.

جینا هم دختر همون آدم بود.
ولی دیار خیلی دوستش داشت.
انگار تمام عشقی که قرار بود به خواهرش بده رو به جینا می‌داد.

مایا:میتونیم برای شام بیرون نمونیم و زود بیان چطوره؟..مگه نه دیار؟
همه به دیار نگاه کردن.
کمی مضطرب بود.

به مادرش نگاه کرد که با استرس و ناراحتی بهش خیره بود.
نمی‌خواست دلشو بشکنه.
مادرش تنها چیزی که میخواست درست شدن رابطه بینشون بود.
اما دیار هرگز خواهرش رو نمی‌بخشید.
ولی می‌تونست یه شام ساده رو تحمل کنه.

پس سرشو به معنی تایید تکون داد.
مادرش نفس عمیقی کشید و خیالش راحت شد.
مایا:عالیه..پس ما رفتیم

بعد خداحافظی با مادرش به بیرون رفتن.
دیار کفش آل استار سفیدشو پوشید.
خواستن به سمت در خروجی برن که دیدن باز شد و یه پسر اومد داخل.

دیار تعجب کرد.
دیدگاه ها (۵)

Chapter:1Part:35تا حالا اینجا ندیده بودشش پسر با دیدنشون سلا...

Chapter:1Part:36اون اینجا چیکار میکرد؟ خواست یجوری جمعش کنه ...

Chapter:1Part:33۱۸:۴۶بعد اینکه تمام حرفاشو رو برای مایا نوشت...

Chapter:1Part:32ولی دیگه دیر شده بود. چون در باز شد. جونگکوک...

Chapter:1Part:8دیار با تعجب به مادرش نگاه کردو سرشو به معنی ...

Chapter:1Part:3دختر سری تکون داد._خیلی جالب به نظر میرسه.دخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط