پس از سخنان مشاور، شاه از جایگاهش پایین آمد. نگاهی به هر
پس از سخنان مشاور، شاه از جایگاهش پایین آمد. نگاهی به هر یک از پسرانش انداخت، سپس دستانش را بالا آورد.
چشمانش برای لحظهای درخشیدند؛ انرژیای نامرئی اما قدرتمند در هوا پخش شد.
او با صدای محکم و مطمئن گفت:
شاه:
«من، به عنوان الههی تغییر مکان، هر یک از شما را همراه با دختر منتخبتان، به اتاقهای مخصوصتان منتقل میکنم. این آغاز دوران آزمایش است.»
با پایان جمله، هالههایی از نور زیر پای هر شاهزاده و همراهش شکل گرفت.
لحظهای بعد، همه در چشمبرهمزدنی ناپدید شدند...
---
اتاق تهیونگ
تهیونگ و آسا درست در وسط یک اتاق بزرگ و سرد ظاهر شدند. دیوارها با سنگهای خاکستری و یخی پوشیده شده بود. پنجرهها بلند و پردهها نقرهای بودند.
تهیونگ قدمی به جلو برداشت و گفت:
«اینجا اتاق منه. از حالا، اینجا هم خونهی توئه... البته فقط برای دو هفته.»
آسا با نگاهی مردد اطراف را بررسی کرد. سرمای لطیفی در هوا جریان داشت، و دیوارها حس بیکسی را منتقل میکردند.
او آهسته گفت:
«ممنون که منو انتخاب کردی… حتی با اینکه...»
تهیونگ حرفش را برید:
«نیازی نیست توضیح بدی. من میخواستمت، همین کافیه.»
آسا با صدایی آرام، اما همراه با تردید و بغضی در ته صدایش گفت:
آسا:
«ولی چرا؟… چرا من؟ کاش به جای من، سوزی رو انتخاب میکردی.»
تهیونگ که پشت به او ایستاده بود، مکث کوتاهی کرد و سپس در حالی که به پنجره نگاه میکرد، پاسخ داد:
تهیونگ:
«سوزی رو… جیمین انتخاب کرد.»
آسا سرش را پایین انداخت، لبهایش را روی هم فشرد، اما حرفی نزد. چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
سپس آرام، در حالی که هنوز جرأت نکرده بود مستقیماً نگاهش کند، گفت:
آسا:
«سوزی… احساساتی نسبت به تو داشت.»
تهیونگ چرخید و به آرامی به سمت آسا قدم برداشت. روبهرویش ایستاد و برای لحظهای به چشمانش نگاه کرد، بعد با لحنی جدی اما نه سرد گفت:
تهیونگ:
«احساسات... لزوماً دلیل خوبی برای انتخاب نیستن.
و من… هیچوقت دنبال چیزی نبودم که همه دنبالش بودن.»
---
چشمانش برای لحظهای درخشیدند؛ انرژیای نامرئی اما قدرتمند در هوا پخش شد.
او با صدای محکم و مطمئن گفت:
شاه:
«من، به عنوان الههی تغییر مکان، هر یک از شما را همراه با دختر منتخبتان، به اتاقهای مخصوصتان منتقل میکنم. این آغاز دوران آزمایش است.»
با پایان جمله، هالههایی از نور زیر پای هر شاهزاده و همراهش شکل گرفت.
لحظهای بعد، همه در چشمبرهمزدنی ناپدید شدند...
---
اتاق تهیونگ
تهیونگ و آسا درست در وسط یک اتاق بزرگ و سرد ظاهر شدند. دیوارها با سنگهای خاکستری و یخی پوشیده شده بود. پنجرهها بلند و پردهها نقرهای بودند.
تهیونگ قدمی به جلو برداشت و گفت:
«اینجا اتاق منه. از حالا، اینجا هم خونهی توئه... البته فقط برای دو هفته.»
آسا با نگاهی مردد اطراف را بررسی کرد. سرمای لطیفی در هوا جریان داشت، و دیوارها حس بیکسی را منتقل میکردند.
او آهسته گفت:
«ممنون که منو انتخاب کردی… حتی با اینکه...»
تهیونگ حرفش را برید:
«نیازی نیست توضیح بدی. من میخواستمت، همین کافیه.»
آسا با صدایی آرام، اما همراه با تردید و بغضی در ته صدایش گفت:
آسا:
«ولی چرا؟… چرا من؟ کاش به جای من، سوزی رو انتخاب میکردی.»
تهیونگ که پشت به او ایستاده بود، مکث کوتاهی کرد و سپس در حالی که به پنجره نگاه میکرد، پاسخ داد:
تهیونگ:
«سوزی رو… جیمین انتخاب کرد.»
آسا سرش را پایین انداخت، لبهایش را روی هم فشرد، اما حرفی نزد. چند لحظه سکوت بینشان حاکم شد.
سپس آرام، در حالی که هنوز جرأت نکرده بود مستقیماً نگاهش کند، گفت:
آسا:
«سوزی… احساساتی نسبت به تو داشت.»
تهیونگ چرخید و به آرامی به سمت آسا قدم برداشت. روبهرویش ایستاد و برای لحظهای به چشمانش نگاه کرد، بعد با لحنی جدی اما نه سرد گفت:
تهیونگ:
«احساسات... لزوماً دلیل خوبی برای انتخاب نیستن.
و من… هیچوقت دنبال چیزی نبودم که همه دنبالش بودن.»
---
- ۶.۲k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط