خالی شدم از زندگی ، از هر چه پایان داشت

خالی شدم از زندگی ، از هر چه پایان داشت
حسی شبیهِ آنچه که یک جسم بی جان داشت!
می آمد و با هر قدم عطرِ تو می پیچید
لعنت به شهری که پس از تو باران داشت!
با حالِ آن روزم میانِ خاطراتِ تو
باران نمی بارید.
اگر یک ذره وجدان داشت!
میشد بگیری دست من را قبل از افتادن
امّا نشد.تا من بفهمم عشق تاوان داشت!
میشد ببندی زخمِ من را قبلِ جان دادن
افسوس من را کشت آن دردی که درمان داشت!
من مُرده بودم! مرگ با من زندگی می کرد
من مُرده بودم... مرگ در رگ هام جریان داشت
وقتی که برگشتی به من در شهر پُر کردند:
برگشتنِ جان پس به جسمی مُرده ، امکان داشت...
دیدگاه ها (۱)

NHﺑﺎ ﻧﻤﺎﺯﯼ ﮐﻪ ﻏﻠﻂ ﺑﻮﺩ ﭼﻪ ﻣﻐــــــﺮﻭﺭ ﺷــﺪﯾﻢ !ﺑﯽﻭﺿﻮ ﺑﺮ ﺳﺮِ ﺳﺠ...

..NHنسیمی بافه های گیسوانم را رها کردهخدا با بی قراری سرنوشت...

NH· به همه خاطـره هایم گره ی کور زدمبه یکی انگ و دگر وصله ی ...

NHدوستت دارم..چرایش پای تو،ممکنش کردم،محالش پای تومیگریزی از...

Part:48. #ریاست.عشقبا رد شدن س...

متاسفانه بقیه اش جا نمیشد..p1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط