★What do you think?...

★What do you think?...
(Part four)
_ت-تو...تو اینجا چه غلطی میکنی..؟
دست هاش بالا اومدن تا توی حرف زدن همراهیش کنن اما متاسفانه مغزش با ارور مواجه شده بود و انگار که زبونش قفل خورده بود.
_مینهو-
با عصبانیت سمت نزدیک ترین گلدونی که کنارش بود رفت و اونو توی دستای لرزونش گرفت به سمت پسر بزرگتر پرتاب کرد و همزمان حرفاش رو هم با لحن بیشتر و تند تری توی صورتش پرت میکرد
_ازت پرسیدم اینجا چه غلطی میکنی عوضی!!
با پرت شدن یهویی گلدون سمت صورتش عقب کشید اما بلافاصله جای دیگه ای فرود اومد که باعث شد پلک هاش رو از روی درد ببنده... دست هاش دور دور بازوهای لاغر پسر حلقه شدن تا شاید بتونه کنی مهارش کنه اما با شدت گرفتن ضربه هاش تصمیم گرفت فقط اجازه بده تا خشمش رو خالی کنه...
_مینهو!.. مینهو..عزیزم آروم باش بزار حرف بزنیم!
با حس اون دستای گرم و عضله‌ایش دور بازوهای ظریفش، بازوش رو کشید و یه قدم عقب رفت. کم کم میتونست خیس شدن و قرمزی چشمای تیله‌ایش رو حس کنه
_چه حرفی...؟ هوم؟...من با تو هیچ حرفی ندارم..! اونم بعد از اینهمه سال...
اجازه عقب کشیدن رو به پسر نداد و دست هاش رو که پس زده بود اینبار دست های کوچیکش رو بین خودشون گرفتن...
_مینهو قرار نیست همه چی انقدر راحت تموم بشه...میدونم من گند زدم!
نفس پر دردی گرفت و پلک هاش رو از روی ناتوانی به هم فشرد.
_اما ببین..! الان اینجام... بزار همه چیو درستش کنم...
اون دستای گرم بزرگ حالا دستای کوچیکشو گرفته بودن و میتونست تپش قلبش رو که مدام بالا میرفت حس کنه. لعنتی! چرا هنوز نسبت به لمسای اون مرد واکنش میداد..!؟ اما باید وانمود میکرد دوباره حسش بهش مثل قبل نیست و اونو فراموش کرده.
_من نمیخوام هیچیو درست کنی... حداقلش نمیخوام تو اینکارو بکنی... همه‌چی تموم شد کریس.. من هیچی نمیخوام...
با نهایت مظلومیتی که خودش ازش خبر نداشت و سعی میکرد قوی بنظر برسه گفت و اهمیتی به از کار انداختن قلب مرد نداد.
با دیدن لرزش نامحسوس دست هاش و مردمک هایی که می لرزیدن قلبش بیشتر درد میگرفت. اخرین چیزی که میخواست انجام بده به گریه انداختنش بود!
_کیتن بزار حرف بزنیم و همه چیو درست کنیم...
یکی از دست هاش رو بالا اورد و محتاطانه گونه اش رو لمس کرد.
_یه بار از خودم دورت کردم و از دستت دادم امشب هر اتفاقی هم که بیوفته پیش خودم نگه می دارمت...
دستایی که گونه‌های نرمش رو گرفته بودن رو پس زد. دیگه چشماش طاقت نگه داشتن اون حجم از اشک که جمع شده بودن رو نداشت پس اجازه داد تا بالاخره اون مرواریدای نازنین از چشماش بریزن و سرش رو بالا گرفت تا به چشمهای مرد خیره بشه.
_دیگه اینجوری صدام نکن! اون کیتنی که تو عاشقش بودی دیگه نیست...اونو خودت از خودت دورش کردی بنگ
_لعنت به من...
بیشتر سمت خودش کشیدش و سعی می کرد با کمتر کردن فاصلشون این تنشی که بینشون بود رو هم اروم کنه.
_مین من به خاطر همه چی بهت حق میدم... همش تقصیر منه و تنها مقصرش هم منم! اما بزار این گندی که به رابطمون زدم رو درست کنم...
دست دیگه اش رو هم بالا اورد و صورتش رو قاب گرفت و نرم بودن لپ هاش دلش لرزید.
_من همینجا وایمیستم و تو میتونی هرچقدر که میخوای بزنی و هرچی میخوای بگی اما فکر نکن که قراره دوباره از دستت بدم...
گربه کوچولو با شنیدن حرف های مرد یکباره تمام اشک هاش رو پس زد و با پاک کردن گونه هاش، پوزخند معروفش رو که میدونست مرد روبه‌روش عاشقشه روی صورتش نشست.
_پس قبول کردی که تقصیر خودته؟ و میخوام همه چیو گردن بگیری؟
کمی مکث کرد و یکی از ابرو هاش رو بالا داد و زبونشو به گونه‌اش فشار داد.
_خب...حالا که اینجوریه... پس میزاری هر چقدر که دلم بخواد بزنمت؟درسته بنگ؟
دیدگاه ها (۰)

★What do you think?...(Part five)کریس که از تغییر لحن یهویی ...

★What do you think?...(Part three)چشم هاش حتی یک حرکت کوچیک ...

★What do you think?...(part two)سخت مشغول انجام پروژه‌ی جدید...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط