سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۳۰ (پایان)
سه سال بعد...
عمارتی که روزی پر از سکوت،
ترس،
و صدای اسلحه بود...
حالا با صدای خنده یک خانواده زنده مانده بود.
جینا سه ساله شده بود.
دختری بازیگوش،
کنجکاو،
و درست مثل پدرش لجباز.
اما لبخندش، دقیقاً شبیه میره بود.
صبح زود...
جینا با پاهای کوچکش داخل اتاق دوید.
خودش را روی تخت انداخت.
«بابا... پاشو...»
جونگ کوک با خنده چشمهایش را باز کرد.
میره از کنار در،
با خنده آن دو را نگاه میکرد.
هر روز صبح خانه با همین شلوغی شروع میشد.
و هیچکدام از آنها،
دیگر از این شلوغی خسته نمیشدند.
جونگ کوک جینا را بغل کرد.
«شاهزاده بابا امروز کجا میخواد بره؟»
جینا با ذوق گفت:
«پارک... بستنی... تاب...»
همه با صدای بلند خندیدند.
چند ساعت بعد...
همه در پارک دور هم جمع شدند.
جیمین و تهیونگ،
سوهی و آرا هم آمده بودند.
سالها گذشته بود،
اما دوستیشان هنوز مثل قبل محکم بود.
تهیونگ با خنده گفت:
«باورم نمیشه رئیس مافیا،
الان دنبال دخترش میدوه که زمین نخوره.»
جونگ کوک جینا را بغل کرد و خندید.
«این مهمترین مأموریت عمرمه.»
غروب...
همه به عمارت برگشتند.
جینا خسته روی مبل خوابش برد.
میره آرام پتویی روی او انداخت.
بعد کنار جونگ کوک نشست.
آن دو از پنجره به آسمان نگاه میکردند.
همان پنجرهای...
که روزی هر دو با قلبی شکسته کنار آن ایستاده بودند.
حالا اما،
فقط آرامش میانشان جریان داشت.
میره آرام گفت:
«اگه اون روز ازت جدا نمیشدم...
شاید هیچوقت قدر این لحظهها رو نمیدونستم.»
جونگ کوک لبخند زد.
دستش را گرفت.
«مهم اینه...
که آخرش دوباره کنار هم رسیدیم.»
میره سرش را روی شانه او گذاشت.
«قول بده...
تا آخر عمر،
همینطور کنارم بمونی.»
جونگ کوک بدون مکث گفت:
«این قول رو،
همون روزی دادم که عاشقت شدم.»
آن شب...
سه نفر کنار هم روی مبل نشسته بودند.
جینا خواب بود.
میره و جونگ کوک،
در سکوت به دخترشان نگاه میکردند.
خانهای که روزی با نفرت،
اشتباه،
و جدایی پر شده بود...
حالا با عشق،
اعتماد،
و لبخند نفس میکشید.
شاید...
انتقام بتواند
چند لحظه قلبی زخمی را آرام کند...
اما هیچ انتقامی،
نمیتواند جای خالیِ آرامش را پر کند.
عشق...
گاهی آدمها را میشکند،
گاهی سالها از هم دورشان میکند،
و گاهی آنها را تا مرزِ نابودی میبرد.
اما اگر واقعی باشد...
از میانِ تمام تاریکیها،
دوباره راهش را پیدا میکند.
بعضی جنگها،
با گلوله تمام میشوند...
اما بعضی داستانها،
فقط با بخشش،
اعتماد،
و دوست داشتن،
به پایان میرسند.
و این...
پایان داستان دو قلبی بود،
که بعد از سالها گم شدن،
دوباره راه یکدیگر را پیدا کردند.
**پایان.** 🖤🥀
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خب این فیک هم تموم شد واییییییی خسته شدم 🤧
چند تا فیک دیگه مونده خدایاااااااااا
کچانا پیش میاد
واقعا ممنونم بابت حمایت هاتون
و اینکه فعلا برم نظم پیج رو بزار و بعدشششش
پارت معرفی شاهکار جدیدم
این دومین شاهکار منه، بعد از اخرین پیچ
گیلی گیلی دوستون دارم باییی
(یک سوال دوست دارید بعضی اوقات سلفی هامو استوری کنم؟ 😆)
الان همه می گن ارهههههنههههههسدزکژدزکژردسپنزتژ
پارت : ۳۰ (پایان)
سه سال بعد...
عمارتی که روزی پر از سکوت،
ترس،
و صدای اسلحه بود...
حالا با صدای خنده یک خانواده زنده مانده بود.
جینا سه ساله شده بود.
دختری بازیگوش،
کنجکاو،
و درست مثل پدرش لجباز.
اما لبخندش، دقیقاً شبیه میره بود.
صبح زود...
جینا با پاهای کوچکش داخل اتاق دوید.
خودش را روی تخت انداخت.
«بابا... پاشو...»
جونگ کوک با خنده چشمهایش را باز کرد.
میره از کنار در،
با خنده آن دو را نگاه میکرد.
هر روز صبح خانه با همین شلوغی شروع میشد.
و هیچکدام از آنها،
دیگر از این شلوغی خسته نمیشدند.
جونگ کوک جینا را بغل کرد.
«شاهزاده بابا امروز کجا میخواد بره؟»
جینا با ذوق گفت:
«پارک... بستنی... تاب...»
همه با صدای بلند خندیدند.
چند ساعت بعد...
همه در پارک دور هم جمع شدند.
جیمین و تهیونگ،
سوهی و آرا هم آمده بودند.
سالها گذشته بود،
اما دوستیشان هنوز مثل قبل محکم بود.
تهیونگ با خنده گفت:
«باورم نمیشه رئیس مافیا،
الان دنبال دخترش میدوه که زمین نخوره.»
جونگ کوک جینا را بغل کرد و خندید.
«این مهمترین مأموریت عمرمه.»
غروب...
همه به عمارت برگشتند.
جینا خسته روی مبل خوابش برد.
میره آرام پتویی روی او انداخت.
بعد کنار جونگ کوک نشست.
آن دو از پنجره به آسمان نگاه میکردند.
همان پنجرهای...
که روزی هر دو با قلبی شکسته کنار آن ایستاده بودند.
حالا اما،
فقط آرامش میانشان جریان داشت.
میره آرام گفت:
«اگه اون روز ازت جدا نمیشدم...
شاید هیچوقت قدر این لحظهها رو نمیدونستم.»
جونگ کوک لبخند زد.
دستش را گرفت.
«مهم اینه...
که آخرش دوباره کنار هم رسیدیم.»
میره سرش را روی شانه او گذاشت.
«قول بده...
تا آخر عمر،
همینطور کنارم بمونی.»
جونگ کوک بدون مکث گفت:
«این قول رو،
همون روزی دادم که عاشقت شدم.»
آن شب...
سه نفر کنار هم روی مبل نشسته بودند.
جینا خواب بود.
میره و جونگ کوک،
در سکوت به دخترشان نگاه میکردند.
خانهای که روزی با نفرت،
اشتباه،
و جدایی پر شده بود...
حالا با عشق،
اعتماد،
و لبخند نفس میکشید.
شاید...
انتقام بتواند
چند لحظه قلبی زخمی را آرام کند...
اما هیچ انتقامی،
نمیتواند جای خالیِ آرامش را پر کند.
عشق...
گاهی آدمها را میشکند،
گاهی سالها از هم دورشان میکند،
و گاهی آنها را تا مرزِ نابودی میبرد.
اما اگر واقعی باشد...
از میانِ تمام تاریکیها،
دوباره راهش را پیدا میکند.
بعضی جنگها،
با گلوله تمام میشوند...
اما بعضی داستانها،
فقط با بخشش،
اعتماد،
و دوست داشتن،
به پایان میرسند.
و این...
پایان داستان دو قلبی بود،
که بعد از سالها گم شدن،
دوباره راه یکدیگر را پیدا کردند.
**پایان.** 🖤🥀
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
خب این فیک هم تموم شد واییییییی خسته شدم 🤧
چند تا فیک دیگه مونده خدایاااااااااا
کچانا پیش میاد
واقعا ممنونم بابت حمایت هاتون
و اینکه فعلا برم نظم پیج رو بزار و بعدشششش
پارت معرفی شاهکار جدیدم
این دومین شاهکار منه، بعد از اخرین پیچ
گیلی گیلی دوستون دارم باییی
(یک سوال دوست دارید بعضی اوقات سلفی هامو استوری کنم؟ 😆)
الان همه می گن ارهههههنههههههسدزکژدزکژردسپنزتژ
- ۵.۲k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط