خانواده ی من(از زبان چیوری)
خانواده ی من(از زبان چیوری)
پارت سوم
ــــــــــــــــــــــــچهار سال بعد ــــــــــــــــــــ
من:«بابا...... بابا...... بابا بیدار شو خودت قول دادی منو اجی و داداش منتظریم رخت هارو جمع کردیم.............. تنبل نباش بابا بیدار شو.»
خورشید تازه طلوع کرده بود و بابا هم بیدار شد دیروز قول داد که فرم اول تنفس افتابو یاد بده یعنی والس.
تا بابا اومد سالن اکارو دوباره رفت بغل بابا
اکاری:«اکارو انقدر کنه نباش مثلا هشت سالته اینجوری میخوای هاشیرا بشی تو سوسک تو خونه ی هاشیرا ها هم نمیشی🤣.»
اکارو:«من بابارو دوست دارم تو هم وقتی بابا بغلت نکنه قهر میکنی دختر تی تیش بابایی.»
من:«بس کنید هر دوتون دوتا کولا هستید که مثل کنه میچسبید به بابا نوزادا اینجوری به مامانشون نمی چسبن که شماها به این سنو سال میچسبید خجالت اوره.»
بابا دستشو روی سر من کشید و با پاهایی که کولایی به نام اکارو چسبیده بود بهش اکاری رو بلند کرد و گفت:«همه ی شما کولا ها یی هستید که به همه میچسبند چیوری هم وقتی نوزاد بود از بغل مامانش جدا نمی شد و وقتی یکی میومد بغلش کنه جیغ میکشید.»
من جا خوردم اکاری و اکارو خندیدن منم مثلا به غیرتم برخورد و پشتو کردم ولی از اینکه تصور کنم مثل کنه چسبیده باشم خندم گرفت و همراه بابا رفتم بیرون برا اموزش
ــــــــــــــــــــــــــــ دو ساعت بعد ــــــــــــــــــــــــ
بابا بعد کلی گلایه از طرز شمشیر گرفتنمون بهمون استراحت داد ما هیچ وقت باورمون نمیشد انقدر سخت باشه منو اکاری به هم تکیه دادیم هنوز جامون گرم نشده بود که صدای کولای خسته امد
اکارو:«بریـــــــــــــــــــــــد کنـــــــــــــــــــــــــار میخــــــــــــــوام تــــــــــــــمرین کنــــــــــــــــــم.»
منو اکاری حتی خودمونو حس نمی کردیم که مجبور شدیم جاخالی بدیم
من:«خل شدی اکارو میزنی همه رو نفله میکنی این مسخره بازیا چیه!.»
اکارو همش به سمت ما یورش میبرد
اکاری:«اگه میخوای بجنگی پس بیا قدرت تو خیلی کمه کولای چش قرمز.»
اکاری چوبی سمتم انداخت تا باهم مبارزه کنیم در این حال کولای خنگ جاخالی داد و....
||بوم ||
کله ی منو اکاری خورد به کله ی اکارو
بابا بدو بدو اومد و گفت:«صدای چی بود چی شده؟!»
اکارو:«هیچی فقط سه کولا کله هاشون تصادف کرد.»
اکاری بلافاصه گفت: «چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی به من میگی کولا! الان با همین کله نشونت میدم کولا کیه.»
وقتی اکارو بلند شد پاش خورد به شکمم
«ایییییییییی»
اکارو:«بابا نگا دختر وحشیت چیکار کرد به بزرگترش نوچ نوچ نوچ.»
من سریع خودمو جمع کردمو گفتم:«درست صحبت کن چون ته تغاری هستی دلیل نمیشه حرف بد بزنی سوسک خونه ی هاشیرا ها.»
ته چند دقیقه همش به هم تیکه انداختیم
بابا اومد جلو نشست رو زانو هاش و دستشو روی سر من و اکاری کشید بلافاصله اکارو پرید بقلش
من گفتم:«دیدی...... دیدی تو سوسکی که به اینو اون میچسبه🤣🤣»
اون روز ما کمی از فرم اول رو باد گرفتیم و فهمیدیم که حتی کولاها هم خاص هستند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ پایان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارت سوم
ــــــــــــــــــــــــچهار سال بعد ــــــــــــــــــــ
من:«بابا...... بابا...... بابا بیدار شو خودت قول دادی منو اجی و داداش منتظریم رخت هارو جمع کردیم.............. تنبل نباش بابا بیدار شو.»
خورشید تازه طلوع کرده بود و بابا هم بیدار شد دیروز قول داد که فرم اول تنفس افتابو یاد بده یعنی والس.
تا بابا اومد سالن اکارو دوباره رفت بغل بابا
اکاری:«اکارو انقدر کنه نباش مثلا هشت سالته اینجوری میخوای هاشیرا بشی تو سوسک تو خونه ی هاشیرا ها هم نمیشی🤣.»
اکارو:«من بابارو دوست دارم تو هم وقتی بابا بغلت نکنه قهر میکنی دختر تی تیش بابایی.»
من:«بس کنید هر دوتون دوتا کولا هستید که مثل کنه میچسبید به بابا نوزادا اینجوری به مامانشون نمی چسبن که شماها به این سنو سال میچسبید خجالت اوره.»
بابا دستشو روی سر من کشید و با پاهایی که کولایی به نام اکارو چسبیده بود بهش اکاری رو بلند کرد و گفت:«همه ی شما کولا ها یی هستید که به همه میچسبند چیوری هم وقتی نوزاد بود از بغل مامانش جدا نمی شد و وقتی یکی میومد بغلش کنه جیغ میکشید.»
من جا خوردم اکاری و اکارو خندیدن منم مثلا به غیرتم برخورد و پشتو کردم ولی از اینکه تصور کنم مثل کنه چسبیده باشم خندم گرفت و همراه بابا رفتم بیرون برا اموزش
ــــــــــــــــــــــــــــ دو ساعت بعد ــــــــــــــــــــــــ
بابا بعد کلی گلایه از طرز شمشیر گرفتنمون بهمون استراحت داد ما هیچ وقت باورمون نمیشد انقدر سخت باشه منو اکاری به هم تکیه دادیم هنوز جامون گرم نشده بود که صدای کولای خسته امد
اکارو:«بریـــــــــــــــــــــــد کنـــــــــــــــــــــــــار میخــــــــــــــوام تــــــــــــــمرین کنــــــــــــــــــم.»
منو اکاری حتی خودمونو حس نمی کردیم که مجبور شدیم جاخالی بدیم
من:«خل شدی اکارو میزنی همه رو نفله میکنی این مسخره بازیا چیه!.»
اکارو همش به سمت ما یورش میبرد
اکاری:«اگه میخوای بجنگی پس بیا قدرت تو خیلی کمه کولای چش قرمز.»
اکاری چوبی سمتم انداخت تا باهم مبارزه کنیم در این حال کولای خنگ جاخالی داد و....
||بوم ||
کله ی منو اکاری خورد به کله ی اکارو
بابا بدو بدو اومد و گفت:«صدای چی بود چی شده؟!»
اکارو:«هیچی فقط سه کولا کله هاشون تصادف کرد.»
اکاری بلافاصه گفت: «چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی به من میگی کولا! الان با همین کله نشونت میدم کولا کیه.»
وقتی اکارو بلند شد پاش خورد به شکمم
«ایییییییییی»
اکارو:«بابا نگا دختر وحشیت چیکار کرد به بزرگترش نوچ نوچ نوچ.»
من سریع خودمو جمع کردمو گفتم:«درست صحبت کن چون ته تغاری هستی دلیل نمیشه حرف بد بزنی سوسک خونه ی هاشیرا ها.»
ته چند دقیقه همش به هم تیکه انداختیم
بابا اومد جلو نشست رو زانو هاش و دستشو روی سر من و اکاری کشید بلافاصله اکارو پرید بقلش
من گفتم:«دیدی...... دیدی تو سوسکی که به اینو اون میچسبه🤣🤣»
اون روز ما کمی از فرم اول رو باد گرفتیم و فهمیدیم که حتی کولاها هم خاص هستند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــ پایان ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۱۹۸
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط