اما… اتاق خالی بود. پرده‌ها جمع شده بودند، تختت نبود، حتی

اما… اتاق خالی بود. پرده‌ها جمع شده بودند، تختت نبود، حتی وسایل کوچکی که روی میز گذاشته بودی هم دیگر آنجا نبودند. نفس در گلویت گیر کرد. چند بار پلک زدی، فکر کردی شاید اشتباه آمده‌ای، شاید راهروی دیگری…

همان لحظه صدای قدم‌های آهسته پشت سرت بلند شد. برگشتی و نگاه سرد و نافذ تهیونگ را دیدی. دست‌هایش در جیب شلوار، قامتش صاف و محکم، و آن نگاه بی‌رحم که هیچ چیز درونش پیدا نمی‌شد.

با صدایی آرام، اما سنگین و قاطع گفت:
«از این به بعد پیش من می‌مونی. توی اون اتاق دیگه برنمی‌گردی.»

چشمانت گشاد شد، قلبت بی‌اختیار تند زد. می‌خواستی چیزی بگویی، اعتراضی، حتی یک کلمه، اما زبانت خشک شده بود. فقط نگاهت را از او دزدیدی و ناخودآگاه یک قدم عقب رفتی.

تهیونگ بی‌حرکت ماند، تنها کمی سرش را کج کرد و با همان لحن سرد ادامه داد:
«نمی‌خوام به خاطر لجاجت… بچه‌ای که توی شکمت هست آسیبی ببینه.»

از آن روز به بعد، همه‌چیز تغییر کرد.
اتاق تو دیگر وجود نداشت، و هر لحظه زیر نگاه تهیونگ می‌گذشت. حتی وعده‌های غذا هم از آن پس مثل نوعی اجبار بود.

صبح‌ها، خدمتکار می‌آمد و بی‌هیچ مقدمه‌ای می‌گفت:
«آقا دستور دادن برای صبحانه برید پایین.»

ناهار هم همینطور. شام هم همینطور. هیچ اختیاری نداشتی. هر بار با گام‌های سنگین پشت میز بلند و باشکوه می‌نشستی، مقابل مردی که حتی نگاهش را رویت ثابت نمی‌کرد.

تهیونگ همیشه زودتر از تو سر میز بود. با همان آرامش ساختگی، بی‌آنکه ذره‌ای از سردی‌اش کم شود. وقتی می‌نشستی، بدون هیچ مکثی می‌گفت:
«بخور.»

و تو مجبور بودی. لقمه‌ها برایت مثل سنگ بودند. گاهی فقط برای اینکه مجبور نشوی صدای او را دوباره بشنوی، قاشق را به لب‌هایت نزدیک می‌کردی.

هیچ گفت‌وگویی بینتان نبود. تنها صدای قاشق و چنگال و گاه صدای او که کوتاه و سرد دستور می‌داد. انگار هر وعده‌ی غذایی، بیشتر شبیه جلسه‌ای رسمی بود تا دور هم نشستن یک زوج.
دیدگاه ها (۰)

ناهار آن روز هم مثل همیشه شروع شد. تو روی صندلی نشسته بودی، ...

بعد از گفتن آخرین جمله، تهیونگ نگاهت نکرد. فقط چند قدم برداش...

پاهایت سنگین بود وقتی به سمت باغ قدم برداشتی. هوای خنک صبح د...

تهیونگ جرعه‌ی آخر قهوه‌اش را نوشید، فنجان را روی میز گذاشت و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط