رمان:هرگز ترکت نمیکنم
رمان:هرگز ترکت نمیکنم
پارت ۳ ( پارت آخر)
ا.ت رو آوردن. طلسم شده بود. کاری کردن که نتونه حرف بزنه . چشم هاش پف کرده و قرمز بوده. صورتش خیس از اشک.
_ا........ ا.ت!
دارکو میخواست بره سمت ا.ت اما دوتا مرد محکم تر دست های ا.ت رو گرفتن. دراکو ترسید.
لوسیوس بلند شد.
~دراکو ملفوی ! بشین سرجات! اون دیگه دوست دخترت نیس!
_خفه شو! خفه شو! خفه شو! فقط خفه شو آش*غال. تو بودی که باعث شدی تمام این اتفاق ها بیوفته کث*افت !
دراکو شروع به داد زدن و گریه کردن کرد.
_ازتون خواهش میکنم. فرشته کوچولومو رو ول کنین!
دراکو رو زانوهاش افتاد.
_ خواهش میکنم ! مامان! تو بهشون بگو!
×ببخشید پسرم!
نارسیسا شروع به گریه کرد.
*چرا اینقدر برات مهمه؟چرا ؟
_چون من اون موقع احمق بودم. همش به همه زور میگفتم . ولی اون..... اون لبخندش...خندش... چهرش.... قلبش..... چشماش... آخ که همون چشم هاش بود من رو به دام کشوند. وقتی پیش اون بودم......دیگه هیچی جز لبخندش نمی دیدم. کور شده بودم. توی عمق چشماش . از اونجا بود فهمیدم نمیتونم بدون اون زندگی کنم. اون شد کل زندگیم .....و ......
نارسیسا آروم با حرف های دراکو گریه می کرد. لوسیوس چند قطره اشک از چشمانش ریخت اما به روی خودش نیاورد. ا.ت با هر حرف دراکو اشک می ریخت. ولی میدونست که.....
*و؟ و چی؟
دراکو بلند شد. چوپ دستیش پشتش بود.
_ و من نمیزارم حرو*مزاده ای مثل تو به فرشتم آسیب بزنه.
دراکو چوب دستیش رو درآورد و رو به ولدرموت نشانه گرفت.
_آوراکاداورا!
تونست.
دراکو دوید سمت ا.ت!
_ا.ت! ا.ت خوبی؟
+ دراکو ...... تو الان....... تو الان.....
دراکو لب های ا.ت رو بوسید.
_دیدی گفتم همه چیز خوب میشه؟
ا.ت لبخند خسته ای زد.
+فک کردم واقعا رفتی.
_ من هیچ وقت دلیل زنده بودنم رو ترک نمیکنم ! هیچ وقت یادت نره!
+خیلی ترسیدم دراکو!
دراکو محکم ا.ت رو بغل کرد.
_میدونم! میدونم عزیزم! منم ترسیدم! ولی بیا گذشته رو فراموش کنیم. حالا میخوای دوباره برگردیم هاگوارتز؟ مثل قبل؟
+ باشه🥲
_گریه نکن فرشته!
پایان!
چطور بود سیسی ها؟🌟
#دراکو#رمان#سناریو
پارت ۳ ( پارت آخر)
ا.ت رو آوردن. طلسم شده بود. کاری کردن که نتونه حرف بزنه . چشم هاش پف کرده و قرمز بوده. صورتش خیس از اشک.
_ا........ ا.ت!
دارکو میخواست بره سمت ا.ت اما دوتا مرد محکم تر دست های ا.ت رو گرفتن. دراکو ترسید.
لوسیوس بلند شد.
~دراکو ملفوی ! بشین سرجات! اون دیگه دوست دخترت نیس!
_خفه شو! خفه شو! خفه شو! فقط خفه شو آش*غال. تو بودی که باعث شدی تمام این اتفاق ها بیوفته کث*افت !
دراکو شروع به داد زدن و گریه کردن کرد.
_ازتون خواهش میکنم. فرشته کوچولومو رو ول کنین!
دراکو رو زانوهاش افتاد.
_ خواهش میکنم ! مامان! تو بهشون بگو!
×ببخشید پسرم!
نارسیسا شروع به گریه کرد.
*چرا اینقدر برات مهمه؟چرا ؟
_چون من اون موقع احمق بودم. همش به همه زور میگفتم . ولی اون..... اون لبخندش...خندش... چهرش.... قلبش..... چشماش... آخ که همون چشم هاش بود من رو به دام کشوند. وقتی پیش اون بودم......دیگه هیچی جز لبخندش نمی دیدم. کور شده بودم. توی عمق چشماش . از اونجا بود فهمیدم نمیتونم بدون اون زندگی کنم. اون شد کل زندگیم .....و ......
نارسیسا آروم با حرف های دراکو گریه می کرد. لوسیوس چند قطره اشک از چشمانش ریخت اما به روی خودش نیاورد. ا.ت با هر حرف دراکو اشک می ریخت. ولی میدونست که.....
*و؟ و چی؟
دراکو بلند شد. چوپ دستیش پشتش بود.
_ و من نمیزارم حرو*مزاده ای مثل تو به فرشتم آسیب بزنه.
دراکو چوب دستیش رو درآورد و رو به ولدرموت نشانه گرفت.
_آوراکاداورا!
تونست.
دراکو دوید سمت ا.ت!
_ا.ت! ا.ت خوبی؟
+ دراکو ...... تو الان....... تو الان.....
دراکو لب های ا.ت رو بوسید.
_دیدی گفتم همه چیز خوب میشه؟
ا.ت لبخند خسته ای زد.
+فک کردم واقعا رفتی.
_ من هیچ وقت دلیل زنده بودنم رو ترک نمیکنم ! هیچ وقت یادت نره!
+خیلی ترسیدم دراکو!
دراکو محکم ا.ت رو بغل کرد.
_میدونم! میدونم عزیزم! منم ترسیدم! ولی بیا گذشته رو فراموش کنیم. حالا میخوای دوباره برگردیم هاگوارتز؟ مثل قبل؟
+ باشه🥲
_گریه نکن فرشته!
پایان!
چطور بود سیسی ها؟🌟
#دراکو#رمان#سناریو
- ۱۹۸
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط