آنه

آنه!
تکرار غریبانه روزهایت چگونه گذشت وقتی روشنی چشمهایت در پشت پرده‌های مه آلود اندوه پنهان بود.
با من بگو از لحظه لحظه‌های مبهم کودکیت از تنهایی معصومانه دستهایت.
آیا میدانی که در هجوم درد‌ها و غم‌هایت و در گیر و دار ملال آور دوران زندگیت حقیقت زلالی دریاچه نقره ای نهفته بود.
آنه!
اکنون آمده ام تا دستهایت را به پنجه طلایی خورشید دوستی بسپاری در آبی بیکران مهربانی‌ها به پرواز درآیی و اینک آن شکفتن و سبز شدن در انتظار توست در انتظار توست.

📝 آنشرلی

برای ' تو '
دیدگاه ها (۷)

و عشقسؤ تفاهمی ستکه بامتاسفم گفتنیفراموش می شود...#احمد_شامل...

آدمها شبیه حرفهایشان نیستند...ساده لوح نباش!!هیچکسدیگری رابر...

و کاش ندانیتمام این سالهامرگبارترین فصلها‌ پاییز بوده استکه ...

چقدر صدای آمدنِ پاییزشبیه صدای قدم های تو بودملتهب، مرموز، د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط