اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او ک

اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.
مرد سوار دلش به حال او سوخت، از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.
مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت : ...
اسب را بردم ، و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد: تو، تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو؛ اما گوش کن ببین چه می گویم!
مرد چلاق اسب را نگه داشت.
مرد سوار گفت: هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی؛
زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند...
دیدگاه ها (۱۲)

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①_بخش اول_ تو این دنیا بدون قدرت...

I can be myself with himPart⁹¹نمیدونم چقدر وقت گذشته بود..کل...

دزد جوانمردی! اسب سواری ، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دی...

اسب سواری، مرد چلاقی را سر راه خوددید که از او کمک می خواست ...

اسب‌سواری، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواس...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

#حکایتاسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک ...

اسب سواری ، مرد افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط