پدرخوانده
پدرخوانده
پارت : ۱۲
نااون با نگرانی پرده را کنار زد و دوباره به حیاط نگاه کرد. مردهایی با لباسهای مشکی در سکوت رفتوآمد میکردند. هیچکس بلند حرف نمیزد، اما از چهرههای جدیشان معلوم بود اتفاق مهمی افتاده است. قلب نااون بیدلیل تندتر میزد.
از طرف دیگر، جونگ کوک با قدمهای محکم وارد اتاق جلسات زیرزمینی عمارت شد. دور میز بلند، چند مرد کتوشلواری منتظرش بودند. به محض ورود او، همه از جا بلند شدند و با احترام تعظیم کردند.
یکی از افراد گفت:
«رئیس... افراد بلکدراگون امشب دوباره تحرک داشتن.»
جونگ کوک روی صندلی مخصوصش نشست و با صدایی آرام اما محکم پرسید:
«هدفشون؟»
مرد پوشهای را باز کرد و چند عکس روی میز گذاشت. داخل تمام عکسها، فقط یک نفر دیده میشد...
نااون.
جونگ کوک لحظهای به عکسها خیره ماند. رگ گردنش از شدت عصبانیت بیرون زد، اما سعی کرد آرامشش را حفظ کند.
«این عکسها رو از کجا آوردن؟»
یکی از محافظها جواب داد:
«احتمالاً از جلوی عمارت گرفته شده. رئیس... اونا فهمیدن دختر اینجاست.»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
جونگ کوک آرام از جایش بلند شد و گفت:
«از این لحظه، تعداد محافظهای عمارت دو برابر میشه. هیچکس، حتی یک متر هم نباید به نااون نزدیک بشه.»
همه با صدای بلند گفتند:
«چشم، رئیس.»
در همین لحظه، نااون که از شدت کنجکاوی طاقت نیاورده بود، آرام از اتاقش بیرون آمد. راهرو کاملاً ساکت بود. او به اطراف نگاه کرد و آهسته از پلهها پایین رفت.
وقتی به طبقه همکف رسید، صدای مردهایی را شنید که از اتاقی انتهای راهرو صحبت میکردند.
«رئیس گفته امنیت خانم نااون از هر چیزی مهمتره.»
نااون با تعجب زیر لب گفت:
«چرا امنیت من؟»
او چند قدم دیگر جلو رفت، اما ناگهان پایش به گلدان کنار راهرو خورد و گلدان با صدای بلندی روی زمین افتاد و شکست.
تمام صداهای داخل اتاق قطع شد.
چند ثانیه بعد، در اتاق باز شد و چند مرد با عجله بیرون آمدند.
نااون که جا خورده بود، فقط توانست یک قدم عقب برود.
در همان لحظه، جونگ کوک هم از داخل اتاق بیرون آمد. نگاهش مستقیم روی نااون ثابت ماند.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد با لحنی آرام، اما جدی گفت:
«مگه نگفتم از اتاقت بیرون نیا؟»
نااون اخم کرد.
«من زندانی نیستم.»
جونگ کوک آه کوتاهی کشید.
«میدونم... اما بعضی چیزها رو هنوز نمیتونم برات توضیح بدم.»
نااون یک قدم جلو آمد.
«پس حداقل بهم بگین چرا این همه آدم مسلح توی خونهتونه؟ چرا همه بهتون میگن رئیس؟ شما دقیقاً کی هستین؟»
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد.
برای اولین بار، در چشمانش تردید دیده میشد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای تیراندازی از بیرون عمارت بلند شد.
همه محافظها همزمان اسلحههایشان را بیرون کشیدند.
یکی از آنها با فریاد گفت:
«رئیس! به عمارت حمله کردن!»
━━━━━━━━━━━━━━━
نااون هنوز حقیقت را نمیدانست... اما فقط چند ثانیه دیگر تا لحظهای فاصله داشت که دنیایش برای همیشه زیر و رو شود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۱۲
نااون با نگرانی پرده را کنار زد و دوباره به حیاط نگاه کرد. مردهایی با لباسهای مشکی در سکوت رفتوآمد میکردند. هیچکس بلند حرف نمیزد، اما از چهرههای جدیشان معلوم بود اتفاق مهمی افتاده است. قلب نااون بیدلیل تندتر میزد.
از طرف دیگر، جونگ کوک با قدمهای محکم وارد اتاق جلسات زیرزمینی عمارت شد. دور میز بلند، چند مرد کتوشلواری منتظرش بودند. به محض ورود او، همه از جا بلند شدند و با احترام تعظیم کردند.
یکی از افراد گفت:
«رئیس... افراد بلکدراگون امشب دوباره تحرک داشتن.»
جونگ کوک روی صندلی مخصوصش نشست و با صدایی آرام اما محکم پرسید:
«هدفشون؟»
مرد پوشهای را باز کرد و چند عکس روی میز گذاشت. داخل تمام عکسها، فقط یک نفر دیده میشد...
نااون.
جونگ کوک لحظهای به عکسها خیره ماند. رگ گردنش از شدت عصبانیت بیرون زد، اما سعی کرد آرامشش را حفظ کند.
«این عکسها رو از کجا آوردن؟»
یکی از محافظها جواب داد:
«احتمالاً از جلوی عمارت گرفته شده. رئیس... اونا فهمیدن دختر اینجاست.»
سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفت.
جونگ کوک آرام از جایش بلند شد و گفت:
«از این لحظه، تعداد محافظهای عمارت دو برابر میشه. هیچکس، حتی یک متر هم نباید به نااون نزدیک بشه.»
همه با صدای بلند گفتند:
«چشم، رئیس.»
در همین لحظه، نااون که از شدت کنجکاوی طاقت نیاورده بود، آرام از اتاقش بیرون آمد. راهرو کاملاً ساکت بود. او به اطراف نگاه کرد و آهسته از پلهها پایین رفت.
وقتی به طبقه همکف رسید، صدای مردهایی را شنید که از اتاقی انتهای راهرو صحبت میکردند.
«رئیس گفته امنیت خانم نااون از هر چیزی مهمتره.»
نااون با تعجب زیر لب گفت:
«چرا امنیت من؟»
او چند قدم دیگر جلو رفت، اما ناگهان پایش به گلدان کنار راهرو خورد و گلدان با صدای بلندی روی زمین افتاد و شکست.
تمام صداهای داخل اتاق قطع شد.
چند ثانیه بعد، در اتاق باز شد و چند مرد با عجله بیرون آمدند.
نااون که جا خورده بود، فقط توانست یک قدم عقب برود.
در همان لحظه، جونگ کوک هم از داخل اتاق بیرون آمد. نگاهش مستقیم روی نااون ثابت ماند.
چند لحظه سکوت برقرار شد.
بعد با لحنی آرام، اما جدی گفت:
«مگه نگفتم از اتاقت بیرون نیا؟»
نااون اخم کرد.
«من زندانی نیستم.»
جونگ کوک آه کوتاهی کشید.
«میدونم... اما بعضی چیزها رو هنوز نمیتونم برات توضیح بدم.»
نااون یک قدم جلو آمد.
«پس حداقل بهم بگین چرا این همه آدم مسلح توی خونهتونه؟ چرا همه بهتون میگن رئیس؟ شما دقیقاً کی هستین؟»
جونگ کوک چند ثانیه سکوت کرد.
برای اولین بار، در چشمانش تردید دیده میشد.
اما قبل از اینکه جواب بدهد، صدای تیراندازی از بیرون عمارت بلند شد.
همه محافظها همزمان اسلحههایشان را بیرون کشیدند.
یکی از آنها با فریاد گفت:
«رئیس! به عمارت حمله کردن!»
━━━━━━━━━━━━━━━
نااون هنوز حقیقت را نمیدانست... اما فقط چند ثانیه دیگر تا لحظهای فاصله داشت که دنیایش برای همیشه زیر و رو شود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۱.۷k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط