دو نیمه ماه♡
دو نیمه ماه♡
Part¹¹ اتاق لیا
از زبان مایا:
نمیدونم دوباره آبجی چه نقشهای ریخته ولی نگاهش اون نگاه همیشگی بود… چشمهایی که برق خطر دارن.
– «مایا، بیا مگنیتر رو بپیچونیم و بریم خونه عمو!»
تعجب نکردم. همیشه همینطوره.
ظاهراً باید حواسم رو بیشتر جمعش کنم.
– «رایا، چی؟ چطوری؟»
با صدای جدی و تند پاسخ داد:
– «راجع به اونش هم فکر کردم. دنبالم بیا.»
سه بار جملهاش رو تکرار کرد، هر بار با اصرار بیشتر.
آخرش فقط بهم خیره شد و لبخند زد.
رایا از رو مبل پرید پایین و با قدمهای تند رفت سمت آشپزخونه.
خوشبختانه مگنیتر مشغول جمع کردن اتاقها بود و هنوز متوجه ما نشده بود.
میتونستیم فرار کنیم، اما میدونستیم بعدش تو دردسر میافتیم.
باید کاری میکردیم که اصلاً نفهمه قراره تکون بخوریم.
به رایا نگاه کردم. مصمم بود، خیلی بیشتر از همیشه.
در یخچال رو باز کرد، بطریای بیرون آورد و پنهانی نگهش داشت.
– «این چیه؟» پرسیدم، ولی فقط لبخند زد.
یه لیوان برداشت، کمی از محتویات بطری توش ریخت و داد سمت من.
– «مزه کن.»
نگران بودم، اما خوردم.
طعمش تیز بود، بوی الکل میداد.
– «واقعاً از کارت مطمئنی؟ این فقط الکله و اونقدرا قوی نیست که بتونه مگنیتر رو تا وقتی برمیگردیم، خواب کنه.»
رایا با لبخند اسرارآمیز انگشت اشارهاش رو روی لبم گذاشت:
– «ساکت اونی_چان ، اینجاش دیگه به تخصص تو،تو مواد شیمیایی نیاز دارم… متخصص!»
منظورش رو فهمیدم. نگاهم رو چرخوندم سمت وسایل آشپزخونه.
یه سری ظرف، قهوه، شکر، عصارهی گیاهها…
حتی یه بطری کوچیک از داروی تب مادر هنوز اون گوشه بود.
– «این چیزا تو خونه بابا نیست، ولی شاید بشه...» گفتم و سریع با ذهنم واکنشسنجی کردم.
رایا نفسش رو با هیجان بیرون داد:
– «چی میخوای مایا؟»
با صدای آهسته گفتم:
– «گوشت رو بیار جلو.»
کنارش خم شدم و توی گوشش چند ترکیب گفتم.
یهدفعه برق تو چشماش پرید. سریع راه افتاد سمت پلهها.
شیشه رو دوباره روی جاش گذاشت و لیوان رو شست، بعد برگشت و گفت با صدای بلندتر:
– «چرا وایسادی؟ بیا دیگه!»
رفتم دنبالش. هنوز گیج بودم از نقشهای که تو سرش بود.
به طبقهی بالا رسیدیم. در اتاقی رو باز کرد که روش نوشته بود امیلیا.
توی ذهنم پیچید: امیلیا کیه؟!
رایا بهسرعت یکی از کشوها رو باز کرد، چیزی از داخلش برداشت — یه شیشهی کوچک، تهش مایع شفاف داشت — و اونو داد دست من.
– «مایا، همون چیزیه که میخواستی.»
با دستان لرزون گرفتمش، بو کردم…
همون بود. دقیقاً همون مادهای که میتونستم باهاش الکل رو غلیظ و آرامکننده کنم.
– «رایا، آخه چطوری پیداش کردی؟!»
لبخند زد.
– «بعداً برات توضیح میدم، الان وقت نداریم.»
سریع رفت پایین، من هم دنبالش دویدم.
درها رو قفل کردیم تا کسی نیاد وسط کار.
رفتم سمت یخچال، بطری رو دوباره برداشتم. کمی ازش ریختم توی لیوان و بعد از محتویات شیشهی امیلیا اضافه کردم.
با یه قاشق شکر و کمی عصارهی قهوه مخلوط کردم تا بوش پنهان بشه.
همه چیز دقیق و بیصدا انجام شد. احساس کردم واقعاً تاریکی درونم بیدار شده.
به خودم گفتم: خوبه که خوب از مادام گلبی یاد گرفتی.
لیوان رو گذاشتم روی سینی و برگشتم سمت رایا.
– «خب، حاضره. حالا چطوری میخوای به خوردش بدی؟»
رایا چشمک زد و با صدای پر از شیطنت گفت:
– «نگاه کن و قدرت دخترا رو تحسین کن!»
سینی رو برداشت.
با یه حالت خیلی مصنوعی اما خندهدار رفت سمت اتاقی که مگنیتر اونجا بود.
دستش رو برد بالا، سه تا نفس توی سینه کشید، و بعد در زد.
Part¹¹ اتاق لیا
از زبان مایا:
نمیدونم دوباره آبجی چه نقشهای ریخته ولی نگاهش اون نگاه همیشگی بود… چشمهایی که برق خطر دارن.
– «مایا، بیا مگنیتر رو بپیچونیم و بریم خونه عمو!»
تعجب نکردم. همیشه همینطوره.
ظاهراً باید حواسم رو بیشتر جمعش کنم.
– «رایا، چی؟ چطوری؟»
با صدای جدی و تند پاسخ داد:
– «راجع به اونش هم فکر کردم. دنبالم بیا.»
سه بار جملهاش رو تکرار کرد، هر بار با اصرار بیشتر.
آخرش فقط بهم خیره شد و لبخند زد.
رایا از رو مبل پرید پایین و با قدمهای تند رفت سمت آشپزخونه.
خوشبختانه مگنیتر مشغول جمع کردن اتاقها بود و هنوز متوجه ما نشده بود.
میتونستیم فرار کنیم، اما میدونستیم بعدش تو دردسر میافتیم.
باید کاری میکردیم که اصلاً نفهمه قراره تکون بخوریم.
به رایا نگاه کردم. مصمم بود، خیلی بیشتر از همیشه.
در یخچال رو باز کرد، بطریای بیرون آورد و پنهانی نگهش داشت.
– «این چیه؟» پرسیدم، ولی فقط لبخند زد.
یه لیوان برداشت، کمی از محتویات بطری توش ریخت و داد سمت من.
– «مزه کن.»
نگران بودم، اما خوردم.
طعمش تیز بود، بوی الکل میداد.
– «واقعاً از کارت مطمئنی؟ این فقط الکله و اونقدرا قوی نیست که بتونه مگنیتر رو تا وقتی برمیگردیم، خواب کنه.»
رایا با لبخند اسرارآمیز انگشت اشارهاش رو روی لبم گذاشت:
– «ساکت اونی_چان ، اینجاش دیگه به تخصص تو،تو مواد شیمیایی نیاز دارم… متخصص!»
منظورش رو فهمیدم. نگاهم رو چرخوندم سمت وسایل آشپزخونه.
یه سری ظرف، قهوه، شکر، عصارهی گیاهها…
حتی یه بطری کوچیک از داروی تب مادر هنوز اون گوشه بود.
– «این چیزا تو خونه بابا نیست، ولی شاید بشه...» گفتم و سریع با ذهنم واکنشسنجی کردم.
رایا نفسش رو با هیجان بیرون داد:
– «چی میخوای مایا؟»
با صدای آهسته گفتم:
– «گوشت رو بیار جلو.»
کنارش خم شدم و توی گوشش چند ترکیب گفتم.
یهدفعه برق تو چشماش پرید. سریع راه افتاد سمت پلهها.
شیشه رو دوباره روی جاش گذاشت و لیوان رو شست، بعد برگشت و گفت با صدای بلندتر:
– «چرا وایسادی؟ بیا دیگه!»
رفتم دنبالش. هنوز گیج بودم از نقشهای که تو سرش بود.
به طبقهی بالا رسیدیم. در اتاقی رو باز کرد که روش نوشته بود امیلیا.
توی ذهنم پیچید: امیلیا کیه؟!
رایا بهسرعت یکی از کشوها رو باز کرد، چیزی از داخلش برداشت — یه شیشهی کوچک، تهش مایع شفاف داشت — و اونو داد دست من.
– «مایا، همون چیزیه که میخواستی.»
با دستان لرزون گرفتمش، بو کردم…
همون بود. دقیقاً همون مادهای که میتونستم باهاش الکل رو غلیظ و آرامکننده کنم.
– «رایا، آخه چطوری پیداش کردی؟!»
لبخند زد.
– «بعداً برات توضیح میدم، الان وقت نداریم.»
سریع رفت پایین، من هم دنبالش دویدم.
درها رو قفل کردیم تا کسی نیاد وسط کار.
رفتم سمت یخچال، بطری رو دوباره برداشتم. کمی ازش ریختم توی لیوان و بعد از محتویات شیشهی امیلیا اضافه کردم.
با یه قاشق شکر و کمی عصارهی قهوه مخلوط کردم تا بوش پنهان بشه.
همه چیز دقیق و بیصدا انجام شد. احساس کردم واقعاً تاریکی درونم بیدار شده.
به خودم گفتم: خوبه که خوب از مادام گلبی یاد گرفتی.
لیوان رو گذاشتم روی سینی و برگشتم سمت رایا.
– «خب، حاضره. حالا چطوری میخوای به خوردش بدی؟»
رایا چشمک زد و با صدای پر از شیطنت گفت:
– «نگاه کن و قدرت دخترا رو تحسین کن!»
سینی رو برداشت.
با یه حالت خیلی مصنوعی اما خندهدار رفت سمت اتاقی که مگنیتر اونجا بود.
دستش رو برد بالا، سه تا نفس توی سینه کشید، و بعد در زد.
- ۱۷۲
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط