پارت ۱۵
پارت ۱۵
(رادوین )
داشتم از کنار در دستشویی در می شدم که دیدم صدای جیغ نفس اومد . فورا در رو باز کردم و رفتم تو. دیدم
رنگ به رو نداره و کم کم اشک هاش از چشماش ریخت پایین ...
رفتم و بغلش کردم و گفتم : چی شده ؟ بگو نفسم ،
نفس:دوباره اومد ...
من : نترس . الان دیگه رفته . دیگه نیست ، آرووم باش
تو بغلم داشت می لرزید و اشک میریخت ، بردمش تو اتاق و گرفت خوابید روی تخت . کنار تختش نشستم و
دلداریش میدادم : نفسم آرووم باش ، من کنارتم ، گریه نکن ببین الان دیگه هیچ کس جز من کنارت نیس
بگو ببینم چیکارت کرد
نفس میون هق هق گفت : اومد تا دوباره مثل اون روز تو عمارت خون منو بخوره ، رادوین به خدا خیلی میترسم
تروخدا نرو . خواهش میکنم کنارم باش ، نرو ...
التماس توی چشماش موج میزد ، یکم توی چشمای سیاهش زل زدم و گفتم : تو یکم بخواب من همینجام
نفس : رادوین ، خوابم برد نریا ، من میترسم ، اگه بری اون خون آشام دوباره میاد ، مگه نمیگی من نفس تو ام
اگه بری اون خون آشام میاد نفستو می گیره . نزار نفست بره
در حین گفتن اینا اشک هم میریخت و کم کم خوابش برد ، دلم براش کباب شد ، عشقم چه جوری داره زجر
میکشه . با حرفاش دل سنگ رو هم آب میکرد . کنارش نشستم و به چشماش که حالا بسته شده بود نگاه
می کردم ، مژ هاش از اشک خیس شده بود و خیلی قشنگ برگشته بود . هنوز صورتش از اشک خیس بود
با دستام اشکاشو پاک کردم و همون جور بهش زل زدم ...
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(آرشام)
صبح ساعت ۹ بیدار شدم . امروز قرار بود بریم خرید . اونم با ترنم ، رادوین بهم گفته بود واسه نفس چه اتفاقایی
افتاده . و ما تازه فهمیدیم که اون خون آشام نمرده . . گفت من و نفس استعفا میدیم ، منم تصمیم گرفتم هم
خودم و هم ترنم استعفا نامه ها مون رو بنویسیم . چون با لین شغل جون مون در خطره . مثل الان نفس
بیچاره الان مسلما باید دوباره خودمون دوباره اون خون آشام رو بکشیم . چون ما هم یه زمانی با نفس همکار
بودیم و الان هم دوستمونه و جون دوستمون در خطره ،
(رادوین )
داشتم از کنار در دستشویی در می شدم که دیدم صدای جیغ نفس اومد . فورا در رو باز کردم و رفتم تو. دیدم
رنگ به رو نداره و کم کم اشک هاش از چشماش ریخت پایین ...
رفتم و بغلش کردم و گفتم : چی شده ؟ بگو نفسم ،
نفس:دوباره اومد ...
من : نترس . الان دیگه رفته . دیگه نیست ، آرووم باش
تو بغلم داشت می لرزید و اشک میریخت ، بردمش تو اتاق و گرفت خوابید روی تخت . کنار تختش نشستم و
دلداریش میدادم : نفسم آرووم باش ، من کنارتم ، گریه نکن ببین الان دیگه هیچ کس جز من کنارت نیس
بگو ببینم چیکارت کرد
نفس میون هق هق گفت : اومد تا دوباره مثل اون روز تو عمارت خون منو بخوره ، رادوین به خدا خیلی میترسم
تروخدا نرو . خواهش میکنم کنارم باش ، نرو ...
التماس توی چشماش موج میزد ، یکم توی چشمای سیاهش زل زدم و گفتم : تو یکم بخواب من همینجام
نفس : رادوین ، خوابم برد نریا ، من میترسم ، اگه بری اون خون آشام دوباره میاد ، مگه نمیگی من نفس تو ام
اگه بری اون خون آشام میاد نفستو می گیره . نزار نفست بره
در حین گفتن اینا اشک هم میریخت و کم کم خوابش برد ، دلم براش کباب شد ، عشقم چه جوری داره زجر
میکشه . با حرفاش دل سنگ رو هم آب میکرد . کنارش نشستم و به چشماش که حالا بسته شده بود نگاه
می کردم ، مژ هاش از اشک خیس شده بود و خیلی قشنگ برگشته بود . هنوز صورتش از اشک خیس بود
با دستام اشکاشو پاک کردم و همون جور بهش زل زدم ...
➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖ ➖
(آرشام)
صبح ساعت ۹ بیدار شدم . امروز قرار بود بریم خرید . اونم با ترنم ، رادوین بهم گفته بود واسه نفس چه اتفاقایی
افتاده . و ما تازه فهمیدیم که اون خون آشام نمرده . . گفت من و نفس استعفا میدیم ، منم تصمیم گرفتم هم
خودم و هم ترنم استعفا نامه ها مون رو بنویسیم . چون با لین شغل جون مون در خطره . مثل الان نفس
بیچاره الان مسلما باید دوباره خودمون دوباره اون خون آشام رو بکشیم . چون ما هم یه زمانی با نفس همکار
بودیم و الان هم دوستمونه و جون دوستمون در خطره ،
- ۴.۸k
- ۳۰ آذر ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط