درخواستی
درخواستی
Part4
یک ماه از ازدواجمون گذشته بود و همه چی عادی بود من و یونگی مثل یه همخونه باهم زندگی میکردیم
امروز بشدت حوصله م سر رفته بود پس رفتم پیش یونگی
+بریم بیرون لطفاً حوصله م سر رفته
-خیله خب برو آماده شو
از خوشحالی رفتم گونه ش ب.سیدم به سمت اتاقم رفتم
همینطور که داشتم آماده میشدم فهمیدم چیکار کردم وای خاک تو سرم
از اتاقم بیرون اومدم یکم خجالت کشیده بودم بابت کارم ولی
یونگی جوری رفتار میکرد که انگار هیچی نشده پس منم سعی کردم فراموش کنم
با ماشینش رفتیم همه جارو گشتیم که هوس بستنی کردم
+میشه بستنی بخری؟
سری تکون داد بعد چند مین جلوی یه بستنی فروشی وایساد رفت داخل
همینطور که منتظر بودم یونگی بیاد یه بچه ای دیدم که کوچیک بود داشت گریه میکرد
وای نه داشت میرفت طرف جاده سریع از ماشین پیاده شدم رفتم سمت بچه نزدیک بود ماشین بهش بخوره که سریه گرفتمش و همینطور که بغلم بود باهم افتادیم
شونه م درد میکرد ولی اهمیتی ندادم به بچه نگاه کردم که داشت گریه میکرد
+چیشده عزیزم چرا گریه میکنی ببین الان چیزی نیست باشه؟
همینطور که با بچه حرف میزدم صدای یونگی شنیدم دوید اومد طرف ما
دستامو گرفت به همه جام نگاه میکرد
-خوبی چیزیت نشد؟
+من خوبم یونگی آروم باش
که نگاهش خورد به بچه توی بغلم
+چند سالته عزیزم؟
× 6 سال
+خب عزیزم بگو چیشده چرا تنهایی؟
×م..من از خونه رفتم
+چرا؟
×مادر ناتنیم اذیتم میکنه
+پدرت چی؟
×اون هیچی بهش نمیگه و براشون مهم نیست من از خونه رفته باشم یا نه
+خیله خب فعلا با ما بیا
-چی میگی؟
نگاش کردم بهش فهموندم فعلا چیزی نگه
بچه رو همراه خودمون سوار ماشین کردیم
+خب پسر کوچولو نگفتی اسمت چیه؟
×ته مین
+اسم قشنگی داری
که ته مین خندید باعث خنده ی یونگی و میا هم شد
نزدیک یه فروشگاه بودیم که به یونگی گفتم وایسه
باهم رفتیم برای بچه لباس خریدیم
برگشتیم خونه ته مین فرستادم حموم همه چی براش آماده کردم که خودش انجام بده
رفتم پیش یونگی نشستم
-میخوای چیکار کنی؟
+نمیتونم این بچه رو پیش اون آدما ول کنم بیرونم جای امنی نیست
-یعنی میخوای بیاریش پیش خودمون؟
+میشه؟
یونگی به قیافه مظلوم میا نگاه کرد خنده ی کوتاهی کرد
-باشه
+وای مرسییی
-ولی نمیتونیم همینطوری بیاریمش باید اول به خونه ای که زندگی میکرده بریم یه پولی به اونا میدیم که شکایت چیزی نکنن از این آدما همه چیز بر میاد
که صدای ته مین اومد
+چی شده عزیزم؟
×میشه یکم به من غذا بدین؟
+بله که میشه برو اونجا بشین الان برات غذا میارم
میا برای ته مین غذا آورد بعد از غذا اون برد به اتاقش تا بخوابه
یونگی تمام این مدت به میا و کاراش خیره بود
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
Part4
یک ماه از ازدواجمون گذشته بود و همه چی عادی بود من و یونگی مثل یه همخونه باهم زندگی میکردیم
امروز بشدت حوصله م سر رفته بود پس رفتم پیش یونگی
+بریم بیرون لطفاً حوصله م سر رفته
-خیله خب برو آماده شو
از خوشحالی رفتم گونه ش ب.سیدم به سمت اتاقم رفتم
همینطور که داشتم آماده میشدم فهمیدم چیکار کردم وای خاک تو سرم
از اتاقم بیرون اومدم یکم خجالت کشیده بودم بابت کارم ولی
یونگی جوری رفتار میکرد که انگار هیچی نشده پس منم سعی کردم فراموش کنم
با ماشینش رفتیم همه جارو گشتیم که هوس بستنی کردم
+میشه بستنی بخری؟
سری تکون داد بعد چند مین جلوی یه بستنی فروشی وایساد رفت داخل
همینطور که منتظر بودم یونگی بیاد یه بچه ای دیدم که کوچیک بود داشت گریه میکرد
وای نه داشت میرفت طرف جاده سریع از ماشین پیاده شدم رفتم سمت بچه نزدیک بود ماشین بهش بخوره که سریه گرفتمش و همینطور که بغلم بود باهم افتادیم
شونه م درد میکرد ولی اهمیتی ندادم به بچه نگاه کردم که داشت گریه میکرد
+چیشده عزیزم چرا گریه میکنی ببین الان چیزی نیست باشه؟
همینطور که با بچه حرف میزدم صدای یونگی شنیدم دوید اومد طرف ما
دستامو گرفت به همه جام نگاه میکرد
-خوبی چیزیت نشد؟
+من خوبم یونگی آروم باش
که نگاهش خورد به بچه توی بغلم
+چند سالته عزیزم؟
× 6 سال
+خب عزیزم بگو چیشده چرا تنهایی؟
×م..من از خونه رفتم
+چرا؟
×مادر ناتنیم اذیتم میکنه
+پدرت چی؟
×اون هیچی بهش نمیگه و براشون مهم نیست من از خونه رفته باشم یا نه
+خیله خب فعلا با ما بیا
-چی میگی؟
نگاش کردم بهش فهموندم فعلا چیزی نگه
بچه رو همراه خودمون سوار ماشین کردیم
+خب پسر کوچولو نگفتی اسمت چیه؟
×ته مین
+اسم قشنگی داری
که ته مین خندید باعث خنده ی یونگی و میا هم شد
نزدیک یه فروشگاه بودیم که به یونگی گفتم وایسه
باهم رفتیم برای بچه لباس خریدیم
برگشتیم خونه ته مین فرستادم حموم همه چی براش آماده کردم که خودش انجام بده
رفتم پیش یونگی نشستم
-میخوای چیکار کنی؟
+نمیتونم این بچه رو پیش اون آدما ول کنم بیرونم جای امنی نیست
-یعنی میخوای بیاریش پیش خودمون؟
+میشه؟
یونگی به قیافه مظلوم میا نگاه کرد خنده ی کوتاهی کرد
-باشه
+وای مرسییی
-ولی نمیتونیم همینطوری بیاریمش باید اول به خونه ای که زندگی میکرده بریم یه پولی به اونا میدیم که شکایت چیزی نکنن از این آدما همه چیز بر میاد
که صدای ته مین اومد
+چی شده عزیزم؟
×میشه یکم به من غذا بدین؟
+بله که میشه برو اونجا بشین الان برات غذا میارم
میا برای ته مین غذا آورد بعد از غذا اون برد به اتاقش تا بخوابه
یونگی تمام این مدت به میا و کاراش خیره بود
#فیک #jungkook #namjoon #jhope #jimin #suga #jin #teahyung #fike #bts
- ۱.۲k
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط