🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت سیوهشتم | خانهی قدیمی
لانا، جونگکوک و آرین به خانهی قدیمی رسیدند.
در کاملاً باز بود.
جونگکوک اسلحهاش را آماده کرد.
— اینجا زیادی ساکته.
آرین آرام گفت:
— چون منتظر ماست.
لانا وارد شد.
روی دیوار، عکسهای قدیمی خانوادهها آویزان بود.
ناگهان چشمش به یک عکس افتاد.
— اینو ببین...
در عکس، مادر لانا کنار مادر جونگکوک ایستاده بود.
و بینشان...
یک نوزاد بود.
لانا با تعجب گفت:
— این منم؟
مادر جونگکوک که همراهشان آمده بود، گفت:
— آره.
آرین جلو رفت.
— اون شب، همهچیز عوض شد.
لانا پرسید:
— چه اتفاقی افتاد؟
مادر جونگکوک جواب داد:
— پدرت فهمید مادرت میخواد تو رو از این خانواده فراری بده.
— بعد؟
— دنیل دنبال شما افتاد.
لانا آرام گفت:
— و آرین؟
مادرش نگاهش را پایین انداخت.
— آرین رو دزدیدن.
آرین مشتهایش را گره کرد.
— اما کسی که منو نجات داد...
نگاهش به جونگکوک افتاد.
— جونگکوک بود.
لانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— تو از بچگی میشناختیش؟
جونگکوک سر تکان داد.
— آره.
— چرا هیچوقت نگفتی؟
جونگکوک آرام گفت:
— چون قسم خورده بودم پیدات کنم.
لانا چیزی نگفت.
ناگهان صدای در آمد.
همه برگشتند.
پدر جونگکوک وارد شد.
— خیلی قشنگه...
جونگکوک جلو رفت.
— اینجا چی میخوای؟
مرد لبخند زد.
— اومدم چیزی رو که مال منه پس بگیرم.
نگاهش روی لانا افتاد.
— گردنبند رو بده.
لانا عقب رفت.
— هرگز.
مرد اسلحهاش رو بالا آورد.
— پس مجبورم میکنی.
جونگکوک جلوی لانا ایستاد.
— اول باید از من رد بشی.
مرد لبخند زد.
— دقیقاً همینو میخواستم.
ادامه دارد... 🖤🥀
خب سلام
فک کنم تا 100 سال بعدم شرطا نمیرسه
واقعا چه وضعشه 75 فالور اون وقت حمایت.........
کسایی که روح هستن لطفا انفالوم کنن
20 نفرم بمونه واسم مهم نی مهم واقعی بودنشونه
من این فیکم تموم میکنم بعدی ها هم میزارم اوک شما حمایت نکنید ولی من میزارم همین
بوس بوس بایی
پارت سیوهشتم | خانهی قدیمی
لانا، جونگکوک و آرین به خانهی قدیمی رسیدند.
در کاملاً باز بود.
جونگکوک اسلحهاش را آماده کرد.
— اینجا زیادی ساکته.
آرین آرام گفت:
— چون منتظر ماست.
لانا وارد شد.
روی دیوار، عکسهای قدیمی خانوادهها آویزان بود.
ناگهان چشمش به یک عکس افتاد.
— اینو ببین...
در عکس، مادر لانا کنار مادر جونگکوک ایستاده بود.
و بینشان...
یک نوزاد بود.
لانا با تعجب گفت:
— این منم؟
مادر جونگکوک که همراهشان آمده بود، گفت:
— آره.
آرین جلو رفت.
— اون شب، همهچیز عوض شد.
لانا پرسید:
— چه اتفاقی افتاد؟
مادر جونگکوک جواب داد:
— پدرت فهمید مادرت میخواد تو رو از این خانواده فراری بده.
— بعد؟
— دنیل دنبال شما افتاد.
لانا آرام گفت:
— و آرین؟
مادرش نگاهش را پایین انداخت.
— آرین رو دزدیدن.
آرین مشتهایش را گره کرد.
— اما کسی که منو نجات داد...
نگاهش به جونگکوک افتاد.
— جونگکوک بود.
لانا با تعجب به جونگکوک نگاه کرد.
— تو از بچگی میشناختیش؟
جونگکوک سر تکان داد.
— آره.
— چرا هیچوقت نگفتی؟
جونگکوک آرام گفت:
— چون قسم خورده بودم پیدات کنم.
لانا چیزی نگفت.
ناگهان صدای در آمد.
همه برگشتند.
پدر جونگکوک وارد شد.
— خیلی قشنگه...
جونگکوک جلو رفت.
— اینجا چی میخوای؟
مرد لبخند زد.
— اومدم چیزی رو که مال منه پس بگیرم.
نگاهش روی لانا افتاد.
— گردنبند رو بده.
لانا عقب رفت.
— هرگز.
مرد اسلحهاش رو بالا آورد.
— پس مجبورم میکنی.
جونگکوک جلوی لانا ایستاد.
— اول باید از من رد بشی.
مرد لبخند زد.
— دقیقاً همینو میخواستم.
ادامه دارد... 🖤🥀
خب سلام
فک کنم تا 100 سال بعدم شرطا نمیرسه
واقعا چه وضعشه 75 فالور اون وقت حمایت.........
کسایی که روح هستن لطفا انفالوم کنن
20 نفرم بمونه واسم مهم نی مهم واقعی بودنشونه
من این فیکم تموم میکنم بعدی ها هم میزارم اوک شما حمایت نکنید ولی من میزارم همین
بوس بوس بایی
- ۲۹۳
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط