امام خمینی: من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

امام خمینی: من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم

من به خال لبت ای دوست گرفتار شــدم
چشم بیمـار تـو را دیـدم و بیمار شـــــــدم

فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم
همچو منصور خریدار سر دار شــــــــدم

غم دلدار فکنده است به جانم، شــــرری
که به جان آمدم و شهره بازار شــــــــــدم

درِ میخانه گشایید به رویم، شـب و روز
که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم

جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کـــــردم
خرقه پیر خراباتی و هشیار شــــــــــــدم

واعظ شهر که از پند خــــود آزارم داد
از دم رند می آلوده مددکار شـــــــــــــدم

بگذارید که از بتکــــــــده یادی بــــــکنم
من که با دست بت میکده بیدار شـــــــــدم
دیدگاه ها (۱)

ازاد گشته ام زخود وبنده توامتا هست ونیستم به نگاهی خریده ای

You Are Loved!Do you know God loves you and wants to have a ...

Gone are my people, but I exist yet,Lamenting them in my sol...

lady bug . you are main

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط