پارت ۲۹ بعد صد سال
پارت ۲۹ بعد صد سال
ساسکه با قدم های بلند به سمت پنجره رفت.
با چنگی بی ظرافت و با عجله، دستیگره ی حلقه ای پنجره را گرفت و دو تکه ی ان را کشید.
پنجره محکم باز شد و شیشه هایش میان فلز حکاکی شده و تیره لرزیدند، باد وارد شد و بین لباس ها و موهای مشکی ساسکه پیچید.
گرم، داغ.
همراه بویی از سوختگی، بوی دود. انگار مرگ را با خودش میاورد داخل.
هوا گرفته بود، ابرها طوری که انگار از چیزی خشمگین باشند به هم میکوبیدند و و رعد و برق بنفش رنگ مثل تیغی ان ها را میشکافت.
ساسکه چشم هایش را تنگ کرد.
در دور دست ها، احتمالا کیلومتر ها دور از مرز، او چیزی را دید.
ذرات قرمز، همراه دود.
ارتش.
از اوزوماکی امده بودند؟ چشم هایش بلافاصله گشاد شد و نفسش گرفت:"از دیشب راه افتادن؟"
ساسکه سریع پنجره را رها کرد، با قدم های تند از اتاقش بیرون رفت و صدایش با هشدار پیچید توی راهرو ها:"ندیمه!"
زنی که موهایش را مرتب بالای سرش جمع کرده بود، طوری که انگار از قبل برای صدا زدن اسمش اماده باشد، جلوی ساسکه ظاهر شد:"بله قربان؟"
ساسکه نایستاد. همانطور که راه میرفت گفت:"نامه نیومده؟ هشداری، چیزی؟"
ندیمه سرش را تکان داد:"نه قربان، چطور؟"
چشم های ساسکه تنگ شدند. او انتظار این را داشت.
طوری که قبل از رفتن ناروتو، به پسر مو بلوند خبر داده بودند که توی کشورش شورش شده، ساسکه میدانست در انتها به کجا خواهند رسید.
او هیچ کدام از اینها را تقصیر ناروتو نمی انداخت، مسلما نه.
ناروتو هیچ وقت چنین کاری نمیکرد. شاید او نتوانسته بود جلوی مردم را بگیرد؟
باید همین اتفاق افتاده باشد.
Sa:"جنگ شده."
ندیمه خشک شد، چند قدم از ساسکه عقب ماند:"چی؟ از کجا میدونین؟"
Sa:"خودم دیدم. مگه بیرون پنجره رو نگاه نمیکنی؟"
ندیمه مجبور شد از خشکی گلو، اب دهانش را قورت بدهد.
قدرت چشمی اوچیها، اصلا شکی در ان نبود که انها چیز هایی را میبینند که بقیه از دیدن ان عاجز بودند.
پس اگر ساسکه چیزی دیده بود؟ صددرصد درست بود.
●
ایتاچی تند تند لا به لای درخت ها میدوید. چکمه هایش روی خاک نرم میکوبیدند و به جلو میرفتند در حالی که چنگش روی شمشیرش محکم تر میشد.
بند انگشتانش سفید شده بودند و اماده بود که هر لحظه شمشیر را به روی دانزو بکشد بیرون.
شنل سیاه و بلند دانزو بالاخره به یکی از چوب ها گیر کرد، پیرمرد مثل یک کثیفی متحرک روی خاک پرت شد.
ایتاچی بدون اتلاف وقت به او رسید.
صدای بیرون کشیده شدن شمشیر از غلاف بین برگ ها پیچید قبل از اینکه ایتاچی ان را کنار گردن دانزو فشار دهد:"قصدت ازین کارا چیه؟ چرا شورش راه میندازی؟"
صدای ایتاچی بر خلاف خونسردی همیشگی از، با خشم از بین دندان هایش بیرون امد.
بین ابروهایش از اخم چروک شده بود و پارچه ی روی دهانش با هر نفس سنگین او به بیرون و داخل کشیده میشد.
حس گناه، اشتباهات گذشته و دلتنگی، او را تهدید میکردند که فشار بیاورد.
یکبار و برای همیشه دانزو را بکشد، همه را از شر ان شیطان نجات دهد.
پیرمرد همانطور که روی زمین افتاده بود، به ایتاچی پوزخند زد.
لب های چروکیده اش به بالا چین خوردند، که برای ایتاچی منظره ی چندش اوری بنظر میرسید.
D:"که خودم شاه بشم. قشنگ نیست؟"
ایتاچی باورش نمیشد. دانزو یا فوق العاده احمق بود، یا فوق العاده صادق.
ابروهایش بیشتر توی هم رفتند:"چی میگی؟ فکر کردی اونوقت کسی تو رو به عنوان شاه قبول میکنه؟"
پوزخند پیرمرد جایش را به چهره ای جدی داد. چشم های کشیده ی مژه های بلند ایتاچی را بررسی کرد. پسر خونسردی که حالا عصبانی بنظر میرسید.
D:"میدونستم چجوری اینکارو بکنم. ولی داداش کوچیکترت سر سخت تر از این حرفا بود، بدون جنگ از پسش برنمیومدم."
I:"پست فطرت."
ایتاچی بدون لحظه ای تردید، نوک تیز و خوش تراش شمشیرش را روی گلوی دانزو فشار داد.
پوست چروکیده زیر ان فلز سرد کمی پاره شد، مایع قرمز رنگ از کنار گردن دانزو روی علف ها چکید.
D:"فکر همه جا رو کرده بودم به جز توی خائن."
ایتاچی وقت تلف نکرد.
شمشیرش بیشتر فرو رفت، مثل کیکی ستون مهره ی گردن دانزو را از وسط نصف کرد.
منظره ای که حتی نمیتوانست بهش نگاه کند. (اخیش این مرد بالاخره من راحت شدم. اصن مشکل بود)
ساسکه با قدم های بلند به سمت پنجره رفت.
با چنگی بی ظرافت و با عجله، دستیگره ی حلقه ای پنجره را گرفت و دو تکه ی ان را کشید.
پنجره محکم باز شد و شیشه هایش میان فلز حکاکی شده و تیره لرزیدند، باد وارد شد و بین لباس ها و موهای مشکی ساسکه پیچید.
گرم، داغ.
همراه بویی از سوختگی، بوی دود. انگار مرگ را با خودش میاورد داخل.
هوا گرفته بود، ابرها طوری که انگار از چیزی خشمگین باشند به هم میکوبیدند و و رعد و برق بنفش رنگ مثل تیغی ان ها را میشکافت.
ساسکه چشم هایش را تنگ کرد.
در دور دست ها، احتمالا کیلومتر ها دور از مرز، او چیزی را دید.
ذرات قرمز، همراه دود.
ارتش.
از اوزوماکی امده بودند؟ چشم هایش بلافاصله گشاد شد و نفسش گرفت:"از دیشب راه افتادن؟"
ساسکه سریع پنجره را رها کرد، با قدم های تند از اتاقش بیرون رفت و صدایش با هشدار پیچید توی راهرو ها:"ندیمه!"
زنی که موهایش را مرتب بالای سرش جمع کرده بود، طوری که انگار از قبل برای صدا زدن اسمش اماده باشد، جلوی ساسکه ظاهر شد:"بله قربان؟"
ساسکه نایستاد. همانطور که راه میرفت گفت:"نامه نیومده؟ هشداری، چیزی؟"
ندیمه سرش را تکان داد:"نه قربان، چطور؟"
چشم های ساسکه تنگ شدند. او انتظار این را داشت.
طوری که قبل از رفتن ناروتو، به پسر مو بلوند خبر داده بودند که توی کشورش شورش شده، ساسکه میدانست در انتها به کجا خواهند رسید.
او هیچ کدام از اینها را تقصیر ناروتو نمی انداخت، مسلما نه.
ناروتو هیچ وقت چنین کاری نمیکرد. شاید او نتوانسته بود جلوی مردم را بگیرد؟
باید همین اتفاق افتاده باشد.
Sa:"جنگ شده."
ندیمه خشک شد، چند قدم از ساسکه عقب ماند:"چی؟ از کجا میدونین؟"
Sa:"خودم دیدم. مگه بیرون پنجره رو نگاه نمیکنی؟"
ندیمه مجبور شد از خشکی گلو، اب دهانش را قورت بدهد.
قدرت چشمی اوچیها، اصلا شکی در ان نبود که انها چیز هایی را میبینند که بقیه از دیدن ان عاجز بودند.
پس اگر ساسکه چیزی دیده بود؟ صددرصد درست بود.
●
ایتاچی تند تند لا به لای درخت ها میدوید. چکمه هایش روی خاک نرم میکوبیدند و به جلو میرفتند در حالی که چنگش روی شمشیرش محکم تر میشد.
بند انگشتانش سفید شده بودند و اماده بود که هر لحظه شمشیر را به روی دانزو بکشد بیرون.
شنل سیاه و بلند دانزو بالاخره به یکی از چوب ها گیر کرد، پیرمرد مثل یک کثیفی متحرک روی خاک پرت شد.
ایتاچی بدون اتلاف وقت به او رسید.
صدای بیرون کشیده شدن شمشیر از غلاف بین برگ ها پیچید قبل از اینکه ایتاچی ان را کنار گردن دانزو فشار دهد:"قصدت ازین کارا چیه؟ چرا شورش راه میندازی؟"
صدای ایتاچی بر خلاف خونسردی همیشگی از، با خشم از بین دندان هایش بیرون امد.
بین ابروهایش از اخم چروک شده بود و پارچه ی روی دهانش با هر نفس سنگین او به بیرون و داخل کشیده میشد.
حس گناه، اشتباهات گذشته و دلتنگی، او را تهدید میکردند که فشار بیاورد.
یکبار و برای همیشه دانزو را بکشد، همه را از شر ان شیطان نجات دهد.
پیرمرد همانطور که روی زمین افتاده بود، به ایتاچی پوزخند زد.
لب های چروکیده اش به بالا چین خوردند، که برای ایتاچی منظره ی چندش اوری بنظر میرسید.
D:"که خودم شاه بشم. قشنگ نیست؟"
ایتاچی باورش نمیشد. دانزو یا فوق العاده احمق بود، یا فوق العاده صادق.
ابروهایش بیشتر توی هم رفتند:"چی میگی؟ فکر کردی اونوقت کسی تو رو به عنوان شاه قبول میکنه؟"
پوزخند پیرمرد جایش را به چهره ای جدی داد. چشم های کشیده ی مژه های بلند ایتاچی را بررسی کرد. پسر خونسردی که حالا عصبانی بنظر میرسید.
D:"میدونستم چجوری اینکارو بکنم. ولی داداش کوچیکترت سر سخت تر از این حرفا بود، بدون جنگ از پسش برنمیومدم."
I:"پست فطرت."
ایتاچی بدون لحظه ای تردید، نوک تیز و خوش تراش شمشیرش را روی گلوی دانزو فشار داد.
پوست چروکیده زیر ان فلز سرد کمی پاره شد، مایع قرمز رنگ از کنار گردن دانزو روی علف ها چکید.
D:"فکر همه جا رو کرده بودم به جز توی خائن."
ایتاچی وقت تلف نکرد.
شمشیرش بیشتر فرو رفت، مثل کیکی ستون مهره ی گردن دانزو را از وسط نصف کرد.
منظره ای که حتی نمیتوانست بهش نگاه کند. (اخیش این مرد بالاخره من راحت شدم. اصن مشکل بود)
- ۸۱۸
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط