اسلام ایرانیان(۱۲)

اسلام ایرانیان(۱۲)
کار شدیم و از زیرزمین راهی به اتاق اسود باز کردیم و خود را به درون اتاق وی رسانیدیم. در میان اتاق یک چراغ می‏سوخت و روشنایی مختصری از آن مشاهده می‏شد. ما به فیروز اعتماد داشتیم، زیرا وی مردی شجاع و بی‏باک و هم زورمند و قوی بود. به فیروز گفتیم: بنگر در روشنایی چه چیز می‏بینی؟ فیروز بیرون شد در حالی که مابین او نگهبانان قرار گرفته بودند. هنگامی که بر در اتاق رسید صدای خرخری شنید. معلوم شد اسود در خواب فرو رفته و نفیرش بلند شده است. آزاد، زنش نیز در گوشه‏ای نشسته. هنگامی که فیروز در اتاق رسید ناگهان اسود از خواب پرید و بلند شد و در جای خود نشست و فریاد برآورد: ای فیروز مرا با تو چه کار است؟!. در این هنگام فیروز متوجه شد که اگر مراجعت کند به دست نگهبانان کشته خواهد شد و آزاد نیز هلاک خواهد شد. ناگهان خود را به درون اتاق افکند و خویشتن را به روی اسود انداخت و با وی گلاویز شد و مانند شتر نر بر وی حمله آورد و سرش را گرفت و او را خفه کرد. هنگامی که می‏خواست از اتاق بیرون رود آزاد گفت: مطمئن هستی که این مرد کشته شده و جان از کالبدش درآمده است؟ فیروز گفت: آری کشته شد و تو از وی راحت شدی. فیروز از اتاق بیرون شد و جریان را به اطلاع ماها که در کنار دهلیز زیرزمینی بودیم رسانید. ما نیز داخل اتاق شدیم، در حالی که اسود کذاب هنوز مانند گاو فریاد برمی‏آورد. سپس با کارد بزرگی سرش را از تن وی جدا کردیم و بدین طریق منطقه یمن را از وجود ناپاکش پاک ساختیم. در این لحظه اضطرابی در حوالی اتاق مخصوص وی پدید آمد و سر و صدا بلند شد. نگهبانان از اطراف و اکناف به طرف ساختمان مسکونی اسود آمدند و فریاد برآوردند: چه شده است؟ آزاد، زن اسود گفت: موضوع تازه‏ای نیست، پیغمبر در حال نزول وحی است!! و در اثر وحی بدین حالت افتاده است. و بدین طریق نگهبانان از اطراف اتاق پراکنده شدند و ما از خطر جستیم. پس از رفتن نگهبانان بار دیگر سکوت فضای اتاق را فرا گرفت و ما چهار نفر (یعنی فیروز، دادویه، جشیش دیلمی و قیس) در این فکر افتادیم که‏
دیدگاه ها (۵)

اسلام ایرانیان(۱۳)رفقای خود را چگونه از این جریان مطلع سازیم...

اسلام ایرانیان(۱۴)فرمودند: عنسی کشته شد و قتل وی به دست مبار...

اسلام ایرانیان(۱۱)کجا آمدی و چه کسی به شما اجازه داد بدون اذ...

اسلام ایرانیان(۱۰)در دست داشت به طرف فیروز حواله کرد و گفت: ...

1- : حالم بهم میخورد- : هرطور مایلی کفش هایش را در آورد و مس...

1ایستاده بود ، پاهایش را با زنجیر بسته بودند ، از پیراهنش خو...

خورشید می‌تابد .سنگ های کوهستان از باران دیشب لجن گرفته اند ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط