سه☆پارتی
سه☆پارتی
......
P.1
دختر روی تخت بیمارستان نشسته بود نگاهش
به برگه ازمایشِ توی دستش خیره مانده بود . صدای دکتر هنوز توی گوشش میپیچید :
_"شانس باردا/ری خیلی کمه ...اما غیر ممکن نیست"
اشک بی صدا روی گونه اش جاری شد
همیشه ارزوی مادر شدن رو داشت ، ارزویی که حالا انگار ازش دورتر از همیشه شده بود...
در اتاق اروم باز شد جونگکوک وارد شد تا چشمش به صورت گریه کرده ی ا.ت افتاد
نگران شد ، سریع کنارش نشست
_"هی چیشده چرا داری گریه میکنی "
ا.ت بدون هیچ حرفی برگه هارو دست جونگکوک داد
با صدایی که میلرزید گفت :
_"جونگکوک ...م.من نمیتونم اون خانواده ای که لیاقتش رو داری بهت بدم ..."
جونگکوک لحظه ای سکوت کرد . درد رو میشد از توی نگاهش دید
اونم ارزوی پدر شدن داشت اما...
دست های دخترو میون دست هاش گرفت و پیشونی اش را بوسید
_"به من نگاه کن عزیزم "
ا.ت سرش رو بالا اورد و به چشمان جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک ادامه داد :
_"من با تو ازدواج کردم چون دوستت دارم نه بخاطر بچه ...اره ناراحتم چون منم دلم میخواست مثل بقیه بچم رو بغل کنم، باهاش حرف، بزنم بازی کنم
اگه قرار باشه بین تو و ارزویی که دارم یکیش رو انتخاب کنم اون تویی"
هق هق های دختر بلند تر شد
خودش رو توی اغوش جونگکوک انداخت
جونگکوک اونرو محکم بغل گرفت و نوازشش کرد ....
چند ماه بعد...]
جونگکوک اون رو پیش بهترین دکتر ها برد.
برای هر ازمایش ، هر درمان و هر جلسه کنارش بود .
بعضی از روزها ا.ت ناامید میشد میخواست همه چیز رو رها کنه اما جونگکوک دستش رو محکم میگرفت و میگفت :
_"تا اخرش باهم میجنگیم ، من کنارتم "
و همین حرف ها باعث میشد برای اولین بار بعد از مدت ها ، امید تو دل هر دوتاشون
زنده بشه .
ادامه دارد ....
لایککک وکامنتتتت زیاد وگرنه از پارت بعد خبری نیست 😊
......
P.1
دختر روی تخت بیمارستان نشسته بود نگاهش
به برگه ازمایشِ توی دستش خیره مانده بود . صدای دکتر هنوز توی گوشش میپیچید :
_"شانس باردا/ری خیلی کمه ...اما غیر ممکن نیست"
اشک بی صدا روی گونه اش جاری شد
همیشه ارزوی مادر شدن رو داشت ، ارزویی که حالا انگار ازش دورتر از همیشه شده بود...
در اتاق اروم باز شد جونگکوک وارد شد تا چشمش به صورت گریه کرده ی ا.ت افتاد
نگران شد ، سریع کنارش نشست
_"هی چیشده چرا داری گریه میکنی "
ا.ت بدون هیچ حرفی برگه هارو دست جونگکوک داد
با صدایی که میلرزید گفت :
_"جونگکوک ...م.من نمیتونم اون خانواده ای که لیاقتش رو داری بهت بدم ..."
جونگکوک لحظه ای سکوت کرد . درد رو میشد از توی نگاهش دید
اونم ارزوی پدر شدن داشت اما...
دست های دخترو میون دست هاش گرفت و پیشونی اش را بوسید
_"به من نگاه کن عزیزم "
ا.ت سرش رو بالا اورد و به چشمان جونگکوک نگاه کرد
جونگکوک ادامه داد :
_"من با تو ازدواج کردم چون دوستت دارم نه بخاطر بچه ...اره ناراحتم چون منم دلم میخواست مثل بقیه بچم رو بغل کنم، باهاش حرف، بزنم بازی کنم
اگه قرار باشه بین تو و ارزویی که دارم یکیش رو انتخاب کنم اون تویی"
هق هق های دختر بلند تر شد
خودش رو توی اغوش جونگکوک انداخت
جونگکوک اونرو محکم بغل گرفت و نوازشش کرد ....
چند ماه بعد...]
جونگکوک اون رو پیش بهترین دکتر ها برد.
برای هر ازمایش ، هر درمان و هر جلسه کنارش بود .
بعضی از روزها ا.ت ناامید میشد میخواست همه چیز رو رها کنه اما جونگکوک دستش رو محکم میگرفت و میگفت :
_"تا اخرش باهم میجنگیم ، من کنارتم "
و همین حرف ها باعث میشد برای اولین بار بعد از مدت ها ، امید تو دل هر دوتاشون
زنده بشه .
ادامه دارد ....
لایککک وکامنتتتت زیاد وگرنه از پارت بعد خبری نیست 😊
- ۱۴.۳k
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط