پارت بیست هفتم

🖤پارت بیست هفتم🖤
《رمان زمستون❄》
ارسلان: لعنت بهت دیانا...
_الو مهراب
+چی شده ارسلان؟
_دیانا رف
+چی میگی؟..مگه نگفتم مراقبش باش
_گند زدم امشب
+خاک تو سر من کنن ک تورو مثل داداش خودم میدونستم نیکا همچیو بهم گف فک نمیکردم به کسی ک من عاشقشم حس پیدا کنی...میدونی برادری در حق من تموم کردی:)
ارسلان: مهراب...قطع کرد...اه لعنت به همچی
رضا: سلام عسل
عسل: دیا
دیانا: عسل دلم واست ی زره شده بود:)
عسل: منم...چند روز پیش اومدم دم خونت رفتی از اونجا؟
دیانا: اره سوار شو واست تعریف میکنم داستانو
وقتی رسیدیم خونه عسل بهم لباس داد پوشیدم فک کنم افتاب کم کم داشت طلوع میکرد...نشستیم روی تخت رضام کنارمون نشست
رضا: داستان چیه دیانا چرا انقد حالت بده؟
دیانا: کل چیزایی ک تو دلم مونده بود و واسه عسل و رضا تعریف کردم...
عسل: دیانا تو دیوونه ای؟
دیانا: فک کنم
رضا: دیانا فردا میری وسایلتو بر میداری با عسل میای اینجا ی مدت پیش ما میمونی...
دیانا: ببین من واقعا قصد مزاحمت ندارم
رضا: دیانا تو مثل خواهرمی مزاحم؟
دیانا: ارسلان چی؟
رضا: طلاق میگیری
دیانا: مطمئنم ک اینکارو نمیکنه
رضا: غلط کرده
عسل: رضا نمیخوای بفهمی؟..دیانا وارد ی بازی شده ک تهش معلوم نیس خوب تموم شه یا بد:)
رضا: لعنت بهت مهراب همه این بلاهارو تو باعث و بانیشه...حیف اون دورانی ک اسم تو رو گزاشته بودم رفیق...
دیدگاه ها (۲)

🖤پارت بیست هشتم🖤《رمان زمستون❄》رضا: لعنت بهت مهراب همه این بل...

🖤پارت بیست و نهم🖤《رمان زمستون❄》دیانا: بعد از کلی جنگل جدال ر...

🖤پارت بیست ششم🖤《رمان زمستون❄》دیانا: تا اومدم ی حرفی بزنم ی ص...

🖤پارت بیست پنجم🖤《رمان زمستون❄》متین: ارسلان من به تو اعتماد ک...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

رمان بغلی من پارت ۱۱۲و۱۱۳و۱۱۴دیانا: دستمو جلوی لبم گرفتم ارس...

رمان بغلی منپارت ۱۴۵و۱۴۶و۱۴۷و۱۴۸دیانا: این جمعیت و اصلا نمی‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط