مــن امشـب بــر آنـم كـه در حال مستي

مــن امشـب بــر آنـم كـه در حال مستي
در آغــوشت آيــم بـه هــر جا كه هستي
غبــاري بــرويم ز رويـت بـــه مـژگـان
كشــم مـــن بــه مــژگـان چشم تو دستي
ربــودي دل از مـــا بـــه صـد حيلـه امّا
بــه صــد عشــوه رفتـي كنـاري نشستي
نــه ديـوي نه حوري نه ماهي نه نوري
نــدانستـم آخــر كــه بــودي چــه هستـي
مـلـولـم از آن دم كـــــه نـــزد رقـيـبـــان
دل از مــن بــريــدي بـــه اغــيار بستـي
مـــن آنـــم كــه گــريم به صد ديده زيرا
بـــرِ ديــدگــانـم تـــــو عهــدت شـكستي
شبـي تـار و پـودم بـــه مهـرت سـرشتـم
چـه شـد تــار عشقـم ز مهـــرت گسستي
دیدگاه ها (۷)

هذیان

این ابیات زیبا و پر از تصویرسازی، غزل شماره ۳۳۶ از **بیدل ده...

آمدم عرض ادب بر قدم یار کنمدل و جان را به فدای گل بی خار کنم...

آمدم عرض ادب بر قدم یار کنمدل و جان را به فدای گل بی خار کنم...

#خیالتچه میپرسی  تو از سِرّ نهانم ؟عیانست راز دل از دیدگانم ...

‌تو چه داری که به هر ثانیه در دل هستیچه درخشان که بسانِ مه ک...

آمدم عرض ادب بر قدم یار کنمدل و جان را به فدای گل بی خار کنم...

آمدم عرض ادب بر قدم یار کنمدل و جان را به فدای گل بی خار کنم...

آمدم عرض ادب بر قدم یار کنمدل و جان را به فدای گل بی خار کنم...

آمدم عرض ادب بر قدم یار کنمدل و جان را به فدای گل بی خار کنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط