حکم دل کردم ... ولیکن اول بازی برید

حکم دل کردم ... ولیکن اول بازی برید
دل بدستش داده بودم پس چرادل میبرید !؟!

نوبتی دیگر گذشت و نوبت من باز شد
شک و تردید صدور حکم هم آغاز شد

چشم در چشم حریف ودیگری بردست یار
بر زمین انداختم سرباز دل را بیقرار

اشتباهی کرده بودم ، آس دل دستش نبود
هیچ خالی مثل خال هندوی مستش نبود

شاه داشت اما حریفم بی بی دل را ربود
برگ های بی ثمر از دست من افتاده بود

بعد از آن بازی نگشتم من دگر گرد قمار
نه گذرکردم ازآن کوچه ، نه آن شهر و دیار



#عاشقانه
دیدگاه ها (۴)

ﺗﻮ ﺭﺍ "زن " ﻣﯽﻧﺎﻣﻨﺪ ... !! ﻣﻀﻤﻮﻧﯽ ﮐﻪ ﺟﺬﺍﺑﯿﺘﺶ ﻧﻔﺲ ﮔﯿﺮ ﺍست .....

ﺭﯾﺸﻪ ﺩﺍﺭ ﺑﺎﺵ …ﺭﯾـــﺸﻪ ﯼ ﺗﻮ ، ﻓـــــﻬﻢ ﺗﻮﺳﺖ ؛ﯾﮏ ﺳﻨﮓ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ...

حاکمی از آن ماشد، حکم را، دل میکنیمعقل، حکمش را نداند، حکم، ...

بـــآر  آخــــ ـر    دسـتـ آخــ ـرمـــ ـن ورق را بـــا دلـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط