دنیا برایش متوقف شد.
دنیا برایش متوقف شد.
لبهایش لرزید.
— «نه...»
صدایش شکست.
— «نه، شما اشتباه میکنید...»
اما حقیقت تغییر نمیکرد.
ات دیگر برنمیگشت.
---
وقتی جیمین به خانه برگشت، خانهای که همیشه با صدای ات زنده بود، حالا بیش از حد ساکت بود.
چند قدم برداشت.
ناگهان چشمش به پاکتی افتاد که روی میز گذاشته شده بود.
روی آن با دستخط ات نوشته شده بود:
«برای جیمین.»
دستهایش لرزید.
پاکت را باز کرد.
نامه کوتاه بود.
اما هر کلمهاش قلب جیمین را میفشرد.
«جیمین عزیزم،
اگر این نامه رو میخونی، فقط میخوام بدونی که هیچوقت ازت متنفر نبودم.
حتی امروز که ازت ناراحت بودم، باز هم دلم میخواست برگردی.
شاید من همیشه نتونستم درست حرف بزنم و شاید تو هم همیشه نتونستی منو بفهمی، ولی دوست داشتنت برای من هیچوقت سخت نبود.
اگر یک روز فهمیدی که حرفی زدم یا کاری کردم که ناراحتت کرد، منو ببخش.
و اگر روزی دلت برای من تنگ شد، یادت باشه که من تمام لحظههای خوبمون رو با خودم نگه داشتم.
دوستت دارم همه کسم، جیمین.
بیشتر از چیزی که بلد بودم بگم.»
نامه از دست جیمین پایین افتاد.
چند ثانیه فقط به کاغذ خیره ماند.
بعد روی زمین نشست.
دستش را روی صورتش گذاشت و بغضی که از بیمارستان تا آن لحظه نگه داشته بود، شکست.
— «ات...»
اشکهایش بیوقفه سرازیر شدند.
— «من برگشته بودم که بگم منو ببخشی...»
صدایش میلرزید.
— «من باید همون موقع برمیگشتم... باید همون موقع بغلت میکردم...»
نامه را به سینهاش فشرد.
— «چرا منتظر نموندی؟»
خانه جوابی نداشت.
فقط سکوت.
و قاب عکسی از ات که روی میز بود.
---
سه روز بعد، جیمین کنار مزار ات ایستاده بود.
چند دقیقه طول کشید تا بتواند حرف بزند.
گلها را آرام کنار سنگ قبر گذاشت و نشست.
— «سلام، ات...»
لبخند خیلی کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه گریه بود.
— «من اومدم.»
چشمهایش دوباره پر از اشک شد.
— «میدونی؟ هنوز وقتی در رو باز میکنم، ناخودآگاه منتظرم صدات رو بشنوم.»
دستش را روی سنگ قبر گذاشت.
— «هنوز باورم نمیشه دیگه نیستی.»
سرش را پایین انداخت.
— «اون شب... من عصبانی بودم. فکر میکردم چند ساعت دیگه برمیگردم و همهچیز درست میشه.»
صدایش شکست.
— «ولی نفهمیدم بعضی فرصتها دوباره برنمیگردن.»
اشک روی صورتش جاری شد.
— «ات... من نامهات رو خوندم.»
چند لحظه سکوت کرد.
— «تو هنوزم منو بخشیده بودی... حتی وقتی من بلد نبودم درست دوستت داشته باشم.»
سرش را روی سنگ قبر گذاشت.
— «کاش فقط یه بار دیگه صدات رو میشنیدم.»
گریهاش شدیدتر شد.
— «کاش اون شب از خونه نمیرفتم...»
نفس عمیقی کشید، اما بغض اجازه نمیداد ادامه بدهد.
— «من هنوز دوستت دارم نمیتونم به زن دیگه ای نگاه کنم و بهش حس داشته باشم.»
چند ثانیه سکوت.
— «و فکر کنم تا آخر عمرم دلم برای همین دو کلمهای که هیچوقت به اندازه کافی نگفتم، تنگ میشه...»
«دوستت دارم.»
باد آرامی میان درختها پیچید.
جیمین همانجا ماند.
کنار کسی که دیگر نمیتوانست جوابش را بدهد؛
با نامهای در جیبش،
و هزاران حرفی که برای گفتنشان دیگر دیر شده بود.
the end
خب خب من برم گریه کنم خدافظ👋🏻
لبهایش لرزید.
— «نه...»
صدایش شکست.
— «نه، شما اشتباه میکنید...»
اما حقیقت تغییر نمیکرد.
ات دیگر برنمیگشت.
---
وقتی جیمین به خانه برگشت، خانهای که همیشه با صدای ات زنده بود، حالا بیش از حد ساکت بود.
چند قدم برداشت.
ناگهان چشمش به پاکتی افتاد که روی میز گذاشته شده بود.
روی آن با دستخط ات نوشته شده بود:
«برای جیمین.»
دستهایش لرزید.
پاکت را باز کرد.
نامه کوتاه بود.
اما هر کلمهاش قلب جیمین را میفشرد.
«جیمین عزیزم،
اگر این نامه رو میخونی، فقط میخوام بدونی که هیچوقت ازت متنفر نبودم.
حتی امروز که ازت ناراحت بودم، باز هم دلم میخواست برگردی.
شاید من همیشه نتونستم درست حرف بزنم و شاید تو هم همیشه نتونستی منو بفهمی، ولی دوست داشتنت برای من هیچوقت سخت نبود.
اگر یک روز فهمیدی که حرفی زدم یا کاری کردم که ناراحتت کرد، منو ببخش.
و اگر روزی دلت برای من تنگ شد، یادت باشه که من تمام لحظههای خوبمون رو با خودم نگه داشتم.
دوستت دارم همه کسم، جیمین.
بیشتر از چیزی که بلد بودم بگم.»
نامه از دست جیمین پایین افتاد.
چند ثانیه فقط به کاغذ خیره ماند.
بعد روی زمین نشست.
دستش را روی صورتش گذاشت و بغضی که از بیمارستان تا آن لحظه نگه داشته بود، شکست.
— «ات...»
اشکهایش بیوقفه سرازیر شدند.
— «من برگشته بودم که بگم منو ببخشی...»
صدایش میلرزید.
— «من باید همون موقع برمیگشتم... باید همون موقع بغلت میکردم...»
نامه را به سینهاش فشرد.
— «چرا منتظر نموندی؟»
خانه جوابی نداشت.
فقط سکوت.
و قاب عکسی از ات که روی میز بود.
---
سه روز بعد، جیمین کنار مزار ات ایستاده بود.
چند دقیقه طول کشید تا بتواند حرف بزند.
گلها را آرام کنار سنگ قبر گذاشت و نشست.
— «سلام، ات...»
لبخند خیلی کوتاهی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه گریه بود.
— «من اومدم.»
چشمهایش دوباره پر از اشک شد.
— «میدونی؟ هنوز وقتی در رو باز میکنم، ناخودآگاه منتظرم صدات رو بشنوم.»
دستش را روی سنگ قبر گذاشت.
— «هنوز باورم نمیشه دیگه نیستی.»
سرش را پایین انداخت.
— «اون شب... من عصبانی بودم. فکر میکردم چند ساعت دیگه برمیگردم و همهچیز درست میشه.»
صدایش شکست.
— «ولی نفهمیدم بعضی فرصتها دوباره برنمیگردن.»
اشک روی صورتش جاری شد.
— «ات... من نامهات رو خوندم.»
چند لحظه سکوت کرد.
— «تو هنوزم منو بخشیده بودی... حتی وقتی من بلد نبودم درست دوستت داشته باشم.»
سرش را روی سنگ قبر گذاشت.
— «کاش فقط یه بار دیگه صدات رو میشنیدم.»
گریهاش شدیدتر شد.
— «کاش اون شب از خونه نمیرفتم...»
نفس عمیقی کشید، اما بغض اجازه نمیداد ادامه بدهد.
— «من هنوز دوستت دارم نمیتونم به زن دیگه ای نگاه کنم و بهش حس داشته باشم.»
چند ثانیه سکوت.
— «و فکر کنم تا آخر عمرم دلم برای همین دو کلمهای که هیچوقت به اندازه کافی نگفتم، تنگ میشه...»
«دوستت دارم.»
باد آرامی میان درختها پیچید.
جیمین همانجا ماند.
کنار کسی که دیگر نمیتوانست جوابش را بدهد؛
با نامهای در جیبش،
و هزاران حرفی که برای گفتنشان دیگر دیر شده بود.
the end
خب خب من برم گریه کنم خدافظ👋🏻
- ۵۵۹
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط