تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی

یک قاب چوبی روی دست میخ بودی

توی کتابم هر چه بابا آب می داد

مادر نشانم عکس توی قاب می داد

اینجا کنار قاب عکست جان سپردم

از بس که از این هفته ها سر کوفت خوردم

من چهل سالم شد هنوزم توی قابی

خوب یک تکانی لااقل زن حسابی

یک بار هم از گیر و دار قاب رد شو

از سیم های خاردار قاب رد شو
دیدگاه ها (۲۹)

شخصی می گفت:"من سی سال دارم"بزرگی به او خرده گرفت وگفت:"نبای...

ﺑﻪ ﺑﻪ، ﭼﻪ ﻧﻤﺎﺯﯼ !ﻓﮑﺮﻡ ﻫﻤﻪ ﺟﺎﻫﺴﺖ ، ﻭﻟﯽ ﭘﯿﺶ ﺧﺪﺍ ﻧﯿﺴﺖ ...ﺳﺠﺎﺩﻩ ...

ﺩﺭ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﮐﺎﻧﺎﺩﺍ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﺍﺩﮔﺎﻩ ﺍﺣﻀﺎﺭ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﺑﺨﺎ...

بدان ای فرزند آدم که دنیا محل کوچیدن است نه ماندن ودلبستن. ...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season¹PART³⁰(نایون+...

پارت ۲۵خوب نبود.به ساسکه یک سطل چوبی و یک طی دادند.نه تنها ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط