داستانآموزنده

#داستان_آموزنده

درسی که هیچ مدرسه‌ای یاد نمی‌دهد*
*هر روز غذای همکلاسیِ فقیرم را می‌دزدیدم تا با تحقیرش سرگرم شوم…*
اما روزی که نامه‌ای را خواندم که مادرش در کیسه‌ی غذا پنهان کرده بود،
غذا در دهانم مزه  خاکستر گرفت.
من تر-س-ناک‌-ترین قلدر مدرسه بودم.
نامم سباستین بود.
*پدرم سیاستمدار بود و مادرم صاحب زنجیره‌ای از مراکز لوکس سلامت...*
بهترین کفش‌ها را می‌پوشیدم، نوترین آیفون را داشتم و در کاخی بزرگ زندگی می‌کردم…
اما درونم، تنهایی خفه‌کننده‌ای لانه کرده بود.
قربانیِ همیشگی من پسری بود به نام توماس.
دانش‌آموز بورسیه‌ای با لباس‌های کهنه،
سر همیشه پایین،
و غذایی در یک کیسه‌ی کاغذی قهوه‌ایِ چروک و لکه‌دار از روغن.
هر روز زنگ تفریح، «شوخی» تکراری‌ام را انجام می‌دادم.
کیسه را از دستش می‌کشیدم، روی میز می‌رفتم و فریاد می‌زدم:
«بیایید ببینیم شاهزاده‌ی زاغه‌ها امروز چه آشغالی آورده!»
توماس هرگز مقاومت نمی‌کرد.
ساکت می‌ایستاد، با چشمانی سرخ،
و در دلش دعا می‌کرد هرچه زودتر تمام شود.
غذایش را بیرون می‌آوردم—
گاهی یک موز له‌شده، گاهی برنج سرد...—
و میان خنده‌ی جمع، در سطل زباله می‌انداختم.
*بعد با کارت اعتباریِ بی‌سقفم می‌رفتم پیتزا می‌خریدم*.
یک سه‌شنبه‌ی خاکستری، تصمیم گرفتم ت'ح'ق'یر را *بیشتر* کنم.
کیسه را کشیدم. از همیشه سبک‌تر بود.
با تمسخر گفتم:
«امروز خیلی سبکه! چی شده توماس؟ حتی پول برنج هم تموم شده؟»
توماس سعی کرد کیسه را پس بگیرد.
با صدایی شکسته گفت:
«خواهش می‌کنم سباستین… امروز نه…»
همین بیشتر تحریکم کرد.
کیسه را جلوی همه برگرداندم.
غذایی نیفتاد.
فقط…
یک تکه نانِ سفت، خالی،
و یک کاغذِ تاخورده.
بلند خندیدم:
«نگاه کنید! نونِ سنگی! مواظب دندوناتون باشید!»
کاغذ را برداشتم تا بیشتر مسخره کنم.
بازش کردم و نمایشی، با صدای بلند خواندم:
«پسر عزیزم:
ببخش که امروز نتوانستم پنیر یا کره ..بخرم.
صبحانه نخوردم تا این تکه نان را با خودت ببری.
این همه‌ی دارایی ماست تا جمعه که حقوقم را بدهند.
آهسته بخور تا سیرکننده‌تر باشد.
دَرست را خوب بخوان.
تو افتخار و امید منی.
با تمام جان دوستت دارم…
مادرت.»
صدایم خط به خط می‌لرزید و فرو می‌ریخت.
وقتی به امضا رسیدم،
سکوتی سنگین حیاط مدرسه را گرفت.
به توماس نگاه کردم.
*بی‌صدا گریه می‌کرد و صورتش را از شرم پوشانده بود.*
به نان روی زمین نگاه کردم.
آن نان، آشغال نبود.
صبحانه‌ی مادرش بود.
*فداکاریِ گرسنگیِ تن برای سیر کردن عشق.*
یادم افتاد کیف غذای چرمیِ ایتالیایی‌ام روی نیمکت مانده؛
پر از ساندویچ‌های لوکس، نوشیدنی‌های وارداتی و شکلات‌های گران.
مادرم حتی نمی‌دانست داخلش چیست؛
خدمتکار آن را آماده کرده بود.
و سه روز بود که مادرم از من نپرسیده بود مدرسه‌ام چطور گذشت.
از خودم بیزار شدم.
*من سیر بودم… اما دلم گرسنه.*
*توماس گرسنه بود…*
*اما لبریز از عشقی که مادرش را گرسنه نگه می‌داشت.*
به سمتش رفتم.
همه منتظر ادامه‌ی تمسخر بودند.
اما من زانو زدم.
نان را با احترام برداشتم،
پاکش کردم،
و همراه نامه در دستش گذاشتم.
پس  به سراغ کیفم رفتم،
غذای فاخرم را بیرون آوردم
و در دامنش گذاشتم.
با صدایی گرفته گفتم:
«با من غذا عوض کن توماس… خواهشن..!!
این نان، از هرچیزی که دارم باارزش‌تر است.»
کنارش نشستم.
و برای نخستین بار در زندگی‌ام… پیتزا نخوردم.
فروتنی .. خوردم.
و به خودم قول دادم
تا وقتی پولی در جیبم هست،
هیچ‌وقت مادری ناچار نشود
برای سیر کردن فرزندش
از گرسنگیِ خودش بگذرد…
پند داستان:
*برخی کیسه‌ها خالی‌اند، اما لبریز از کرامت.👏*
*و برخی  دل‌ها پرند… اما از انسانیت خالی.😓*

☺️حواسمون به اطرافیانمون باشه
😥👌💐
دیدگاه ها (۰)

.💫الهـی🍃تو این💫شب زیبـا🍃هیـچ قـلبى 💫گرفتـه نباشه🍃و هر چى خوب...

‍ ❄️🌨❄️❄️صُبـح نو🌨 نــگاه نو❄️روز نو 🌨 مبارڪ...🎁 بیـدار شـو ...

یه قسمتی از بزرگسالی اونجاست که میفهمی زندگی منتظرت نمیمونه....

#قران_کریم

" The Rift Between Us "part"⁷ ,, زوئی ,,چشمامو باز کردم با...

اعتماد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط