قهوه تلخ

قهوه تلخ
پارت ۲۱
ضربان قلبم بالا رفت
دازای: خب اینطوری که میگی چند تا سوال ازت دارم
چویا: بپرس
دازای: خانوم سان چطور ادمی عه
چویا: اون قیم توعه و اجازه نمیده تو با هیچ کس تماس فیزکب داشته باشی و تورو مورد ازار جnسی میده
دازای: پس چرا باهاش در ارتباط ام
چویا: بلجبار
دازای: خب منو تو چطور اشنا شدیم
چویا از سیر تا پیاز همه چی رو بهم گفت


دازای: خب الان من باید وسایل مو برای این اردو جمع کنم
چویا: کمکت میکنم

همون طور که وسایل مو جمع میکردیم زنگ در به صدا در اومد
دازای: از گفته هات فقط توعو سان به خونهی من رفت و امد دارین پس همینجا بمون
چویا: حله


فوجیورا: همه چیو به یاد اوردی
دازای: نه
فوجیورا: پس بزار من یادت بیارم
دازای: گوش میکنم
فوجیورا: تو.........
دیدگاه ها (۱۲)

قهوه تلخپارت ۲٠با خوردن نور افتاب که از پنچره به داخل اتاق م...

قهوه تلخپارت ۱۹پشت سرش سوار ماشینی شدم . نمیدونستم کجا داره ...

خون شیرین

Soukoku

دازی یک دازای دو دازای سه دازای دنده به دنده دازای زبرو زرنگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط