برادرخوانده‌ی‌من پارت35:

(روز بعد)
وسایلشو جمع کرده بود و روی تختش نشسته بود. دو ساعت تا رفتنش زمان باقی مونده بود. جی‌اون و یوری برای مراسم ازدواج جونگ‌کوک به آرایشگاه رفته بودن، جونگ‌هیون بیرون از خونه مشغول انجام کارای مراسم بود تا به بهترین شکل برگزار بشه و جونگ‌کوک قطعا به عنوان داماد مشغله‌های زیادی داشت. حالا به جز تهیونگ و چند خدمتکاری که هرکدوم مشغول کار خودشون بودن، کسی تو عمارت نبود. شب قبل با مطمئن شده بود به قدری به پسر نگاه میکنه که چهره‌شو از یاد نبره و به قدری از عطر نفساش، نفس کشیده بود که جبران دلتنگیای آینده‌ش باشه اما حالا چرا نرفته دلتنگ بود؟ چرا غبار غم روی قلبش نشسته بود؟ با صدای زنگ خوردن گوشیش از افکارش بیرون کشیده شد. جونگ‌کوک بود. تماس رو وصل کرد و صدای جونگ‌کوک رو شنید.
_برادر کجایی؟
_عمارت
_میتونی یه سری مدارک رو از خونه ببری شرکت؟
تهیونگ با بالا دادن یه تای ابروش پرسید:
_چه مدارکی؟
_قرارداد با سهامدار مین. باید امضا بشه و من فراموش کرده بودم که امروز قراره تنظیم بشه
تهیونگ دستی بین موهاش کشید:
_برگه قرارداد کجاست؟
_توی اتاقم روی میز یا داخل کشو دقیق نمیدونم
تهیونگ از روی تختش بلند شد و در حالی که از اتاقش خارج میشد گفت:
_باشه خودم پیداشون میکنم
_منم خودمو میرسونم شرکت
تهیونگ قدماشو سمت اتاق جونگ‌کوک کشید و قبل از باز کردن در گفت:
_خوبه
_ممنونم تهیونگ!
ثانیه بعد تماس توسط جونگ‌کوک به پایان رسید اما تهیونگ مسخ اسمش بود که توسط پسر، زیباتر از همیشه صدازده شده بود... چطور دووم میاورد و با وجود پروانه‌هایی که توسط جونگ‌کوک توی قلبش به پرواز در میومدن ترکش میکرد؟ چطور میرفت و زنده میموند..؟
دیدگاه ها (۸)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط