#تغییر

#تغییر
#پارت سوم

آرام چشمانش را باز کرد و بی صدا از جایش بلند شد و ایستاد. به اطراف نگاه کرد،فقط درخت بود و درخت.
حس عجیبی داشت،نمی دانست چه می خواهد یا دنبال چه میگردد.
اول خیال کرد خواب می بیند،ولی با آن همه گل و لجن مرطوب روی لباس و سر و صورتش فهمید که این چیزی جز یک واقعیت تلخ نیست.
به نظرش گم شده بود،در جایی شبیه به جنگل.
با ترس و اضطراب شروع به راه رفتن کرد و سعی کرد آخرین چیزی که یادش نمی آمد به یاد بیاورد.
تنها چیزی که یادش می آمد این بود که تا چند لحظه قبل،در یک خانه وسط یک شهر بزرگ و میان یک جمع ده نفره بود.
پس چرا حالا او تنها بود و در یک جنگل تاریک قدم میزد؟خودش هم نمی دانست.
مه غلیظی بین درختان بود که دیدش را کاهش می داد.
و یک صدای آشنای تکراری...همان صدای همیشگی در فیلم های ترسناک.ترکیبی از صدای باد ،صدایی شبیه گرگ و کمی هم چاشنی خفاش همراه هوهوی جغد.
کم کم داشت می ترسید.واقعا وحشتناک بود.تا آنجا که یادش می آمد این جور صحنه ها را فقط در فیلم ها دیده بود.
هوا هم درست مثل هوای ساعت 4 صبح بود،ولی قبل از اینکه سر از اینجا در بیاورد ساعت یازده و نیم بود احتمالا.
هیچ موجود زنده ای تا شعاع حداقل 5 کیلومتری دیده نمی شد.
بی هدف جلو می رفت و در دل آرزو می کرد که بقیه او را پیدا کنند؛یا او آنها را پیدا کند.
بالاخره به یک حصار چوبی _که سر تا پایش را برگ ها و گیاهان خودرو پوشانده بودند_رسید و با یک تکه چوب کهنه که مثلا تابلو راهنما بود برخورد کرد.
روی تابلو با خطی خرچنگ قورباغه و ناخوانا نوشته شده بود:"اینجا جواب همه سوالاتو می گیری!"
امیلی هم که واقعا به همچین چیزی نیاز داشت بی معطلی سعی کرد از حصار بگذرد و جواب هزاران سوالی که در ذهنش می چرخید را پیدا کند.
ولی گذشتن از آن حصار تیغ تیغی اصلا کار راحتی نبود.
کلی میخ زنگ زده که از نرده چوبی تقریبا جدا شده بودند و تعداد زیادی تیغ همراه خار و خاشاک،چیزهایی بود که امیلی هنگام رد شدن از حصار تجربه کرد.
بالاخره بعد از کلی نق زدن، با کمی ذوق زدگی وارد محوطه پشت حصار شد؛و چیزی که با آن مواجه شد تمام انگیزه و امیدش را از بین برد و کاملا زد تو ذوقش.
فقط یک تخته سنگ کج و کوله سیاه رنگ که دور تا دورش را خزه فرا گرفته بود.
روی تخته سنگ هم یک آینه شبیه همان آینه قبلی انگار چسبانده شده بود که درخشش خیره کننده ای داشت.
از نزدیک شدن به آینه خودداری کرد،دیگر حوصله دردسر نداشت.
دلش نمی خواست دوباره آن بوی گند را حس کند و بعد چشم باز کند و ببیند که تنها دارد در جای مخوف دیگری راه می رود.
فورا سمت حصار رفت تا هرچه زودتر از آینه دور شود.
همین که به دو قدمی حصار رسیده بود،صدای دیگری او را از حرکت بازداشت.
صدایی آشنا بود،انگار همین چند دقیقه یا چند ساعت پیش آن را شنیده بود. مطمئن بود صاحب صدا را می شناسد،ولی آن را به خاطر نمی آورد.
صدا لحظه به لحظه نزدیکتر و آشناتر می شد...صاحب صدا داشت از پرچین رد می شد،و مثل اینکه قصد ورود به محوطه پشت حصار را داشت.
امیلی اول ترسید،ولی بعد متوجه غر غر های آشنای یک دختر شد که...
بله او را می شناخت،کم کم داشت یادش می آمد که صاحب صدا...
تا خواست فکر کند صاحب صدا کیست،آن شخص وارد محوطه شده و ناگهان جلوی او سبز شد.
امیلی جیغ زد و چند قدم عقب رفت. صاحب صدا هم شوکه شده و از دیدن او جاخورده بود.
امیلی با دیدن او خیالش راحت شد و جیغش را قطع کرد.
_ جسیکا!؟
_ زهرمار!
دیدگاه ها (۳)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁴............................................

ستاره دنباله دار پارت:۸

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط