_ماماننن
_ماماننن
×چیه چی شده ؟ باز دیونه گیت گرفتت . عَه اینو ولش کن بگو آااا .
مامان من که سالی یه بار اونم وقتی حوصله نداره ظرفارو بشوره و میخواد من بشورمذبهم میگه عزیزم ولی الا داره به مردی که حتی یه روز هم نیست که میشناستش با دست خودش غذا میزار دهنش .
×چیه ؟ منتظر چی هستی برو لباست رو عوض کن و بیا غذا بخور .
ای خدااا...از پله ها بالا رفتم و خودم رو رسوندم داخل اتاق . وای خدای من چرا این زندگی اینجوریه .
رفتم و روی تختم نشستم که با یه برگه روبهرو شدم که داخلش نوشته بود:
^^
باسلام . اگه داری این متنو رو میخونی باید بگم که من واقعا واقعا یه آدم خوش شانسم .
چون تونستم کاری کنم که توی احمق چند ثانیه از وقتت رو حدر بدی
دوستت دارم هایتانی ران
^^
اون عوضییییی ....لباسامو عوض کردم و رفتم پایین . روی میز نشستم و به ران چشم غره رفتم . که اون هم پوزخند زد که باعث شد دلم بلرزه ...وای خدای من این چه حس مزخرفیه . اصلا چرا باید دلم برای این کثافت عوضی خوشگله بلرزه ؟
عَه . حتی نمیخوام بهش فکر کنم .
مامانم غذا رو آورد روی میز و کنزاوا رو صدا کرد تا بهمون بپیونده .
بعدش رو کرد به من و گفت:
× از آیکو چه خبر ؟ حالش خوبه .
منم چون از دست مامان دلخور بودم که این مرد رو به خونه راه داده و بیشتر نگران منه تا آیکو بدون اینکه بخوام گفتم:
_ایششش ....تو و این آیکو . یه جوری میگه آیکو که انگار من بَبو گلابی ام و آیکو خداست ...عَه به تو چه که آیکو حالش چطوره .
وای که تا به خودم اومدم دیدم چی گفتم ارزو کردم زمین دهن وا کنه من بپرم داخلش .
سکوت وحشتناکی پابرجا بود که داشت خفم می کرد .
برای اینکه جور رو عوض کنم گفتم:
_راستی مامان خیلی غذات خوشمزست و من عاشق دستپختتم . توی این مدتی که نبودی دلم خیلی برات تنگ شده بود و الان خوشحالم کنارمی . درباره اون حرفی که زدم هم متاسفم فقط یکم حسودیم شد و ترسیدم ترکم کنی . ولی مثل اینکه من خول شدم اخه تو چرا باید ترکم کنی . به هرحال امیدوارم تا آخر عمر باهات زندگی کنم و م....
×چرا باید بخوام باهات زندگی کنم . توکه چیزی جز درد و بدبختی چیزی بهم ندادی . تو فقط بار اضافه رو دوشمی پس چرا باید بخوام باهات زندگی کنم
_ هی مامان من که عذرخواهی کردم و فکر نکنم که لازم با این همه خشو....
×خفه شو دخترهی هر.ز.ه . بیست و خورده ای ساله که دارم بزرگت میکنم و به قدری که تو منو اذیت کردی مطمئنم آیکو اذیتم نمی کرد . توی بی بندوبار و بی عارِ بی خاصیت حتی حاضر نشدی بری اون رشته ای که من میخواستم درس بخونی تا حداقل یکم از زحماتی که برات کشیدم جبران کن...
_تمومش کن مامان ....من هم سختی های زیادی کشیدم . چرا باهام اینطوری رفتار میکنی . مگه من خودم خواستم بدنیا بیام . جرا این همه تبعیض قائل میشی .
کنزاوا:تمومش کن داری زیاده روی می کنی . ما مهمون داریم .
یه لحظه نگاه من و مامانم به ران افتاد که داشت با بی حصولگی شده بهمون نگاه میکرد .
مادرم وقتی به خودش اومد که خیلی دیر شده بود و دیگه نمیتونست حرف هاش رو پس بگیره .
منم که بغض گلوم رو گرفته بود . همیشه با مامانم دعوا می کردم که حتی از اینم بد تر بود ولی الان که جلوی ران دعوام کرد خیلی حس بدی دارم . احساس خفگی می کنم . از شدت ناراحتی و خجالت نفهمیدم چیشد و از خونه زدم بیرون . توی خیابون
×چیه چی شده ؟ باز دیونه گیت گرفتت . عَه اینو ولش کن بگو آااا .
مامان من که سالی یه بار اونم وقتی حوصله نداره ظرفارو بشوره و میخواد من بشورمذبهم میگه عزیزم ولی الا داره به مردی که حتی یه روز هم نیست که میشناستش با دست خودش غذا میزار دهنش .
×چیه ؟ منتظر چی هستی برو لباست رو عوض کن و بیا غذا بخور .
ای خدااا...از پله ها بالا رفتم و خودم رو رسوندم داخل اتاق . وای خدای من چرا این زندگی اینجوریه .
رفتم و روی تختم نشستم که با یه برگه روبهرو شدم که داخلش نوشته بود:
^^
باسلام . اگه داری این متنو رو میخونی باید بگم که من واقعا واقعا یه آدم خوش شانسم .
چون تونستم کاری کنم که توی احمق چند ثانیه از وقتت رو حدر بدی
دوستت دارم هایتانی ران
^^
اون عوضییییی ....لباسامو عوض کردم و رفتم پایین . روی میز نشستم و به ران چشم غره رفتم . که اون هم پوزخند زد که باعث شد دلم بلرزه ...وای خدای من این چه حس مزخرفیه . اصلا چرا باید دلم برای این کثافت عوضی خوشگله بلرزه ؟
عَه . حتی نمیخوام بهش فکر کنم .
مامانم غذا رو آورد روی میز و کنزاوا رو صدا کرد تا بهمون بپیونده .
بعدش رو کرد به من و گفت:
× از آیکو چه خبر ؟ حالش خوبه .
منم چون از دست مامان دلخور بودم که این مرد رو به خونه راه داده و بیشتر نگران منه تا آیکو بدون اینکه بخوام گفتم:
_ایششش ....تو و این آیکو . یه جوری میگه آیکو که انگار من بَبو گلابی ام و آیکو خداست ...عَه به تو چه که آیکو حالش چطوره .
وای که تا به خودم اومدم دیدم چی گفتم ارزو کردم زمین دهن وا کنه من بپرم داخلش .
سکوت وحشتناکی پابرجا بود که داشت خفم می کرد .
برای اینکه جور رو عوض کنم گفتم:
_راستی مامان خیلی غذات خوشمزست و من عاشق دستپختتم . توی این مدتی که نبودی دلم خیلی برات تنگ شده بود و الان خوشحالم کنارمی . درباره اون حرفی که زدم هم متاسفم فقط یکم حسودیم شد و ترسیدم ترکم کنی . ولی مثل اینکه من خول شدم اخه تو چرا باید ترکم کنی . به هرحال امیدوارم تا آخر عمر باهات زندگی کنم و م....
×چرا باید بخوام باهات زندگی کنم . توکه چیزی جز درد و بدبختی چیزی بهم ندادی . تو فقط بار اضافه رو دوشمی پس چرا باید بخوام باهات زندگی کنم
_ هی مامان من که عذرخواهی کردم و فکر نکنم که لازم با این همه خشو....
×خفه شو دخترهی هر.ز.ه . بیست و خورده ای ساله که دارم بزرگت میکنم و به قدری که تو منو اذیت کردی مطمئنم آیکو اذیتم نمی کرد . توی بی بندوبار و بی عارِ بی خاصیت حتی حاضر نشدی بری اون رشته ای که من میخواستم درس بخونی تا حداقل یکم از زحماتی که برات کشیدم جبران کن...
_تمومش کن مامان ....من هم سختی های زیادی کشیدم . چرا باهام اینطوری رفتار میکنی . مگه من خودم خواستم بدنیا بیام . جرا این همه تبعیض قائل میشی .
کنزاوا:تمومش کن داری زیاده روی می کنی . ما مهمون داریم .
یه لحظه نگاه من و مامانم به ران افتاد که داشت با بی حصولگی شده بهمون نگاه میکرد .
مادرم وقتی به خودش اومد که خیلی دیر شده بود و دیگه نمیتونست حرف هاش رو پس بگیره .
منم که بغض گلوم رو گرفته بود . همیشه با مامانم دعوا می کردم که حتی از اینم بد تر بود ولی الان که جلوی ران دعوام کرد خیلی حس بدی دارم . احساس خفگی می کنم . از شدت ناراحتی و خجالت نفهمیدم چیشد و از خونه زدم بیرون . توی خیابون
- ۲۷۶
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط