مدرسه كه ميرفتيم، هربار كه دفتر مشقمون رو جا ميذاشتيم، مع

مدرسه كه ميرفتيم، هربار كه دفتر مشقمون رو جا ميذاشتيم، معلم ميگفت مواظب باش خودتو جا نذارى، و ما ميخنديديم و فكر ميكرديم نميشه خودمونو جا بذاريم! بزرگ كه شديم، بارها و بارها يک قسمت از خودمون رو جا گذاشتيم، توى يک كافه، توى يک خيابون، توی یک فرودگاه، توى يک خاطره …
دیدگاه ها (۱۰)

دستانت را اندکی به من امانت بده. میخواهم با آنها، گره از باف...

باران بهانه‌ای بود که زیر چتر من، تا انتهای کوچه بیایی. کاش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط