پارت بیست و هفتم

پارت بیست و هفتم
در آغوش زندان
(قلبی که می‌ترسه دوباره بتپه)
ویو نویسنده

بعد از چند دقیقه، ته از بغل کوک جدا شد.
آروم رفت نشست روی تخت.
نگاهش هنوز خسته بود، انگار مغزش هزار تا فکر رو با هم حمل می‌کرد.
کوک هم روبه‌روش نشست، اما فاصله‌شو حفظ کرد.
نمی‌خواست دوباره به ته فشار بیاره.
ته: کوک…
من نمی‌دونم باید چیکار کنم.
نمی‌دونم باید ببخشمت یا نه…
قلبم میگه آره…
ولی عقلم میگه نه… چون می‌ترسه… خیلی می‌ترسه…
کوک سرش رو پایین انداخت.
کوک: نمیخوام الان تصمیم بگیری.
نمیخوام مجبور بشی.
من فقط… فقط میخوام همین‌جوری کنارت بمونم.
تا زمانی که خودت بگی نگهم دار… یا بگی برو…
ته کمی مکث کرد.
بعد آهسته گفت:
ته: من… از تنهایی بدم میاد…
ولی از وابسته شدن بیشتر می‌ترسم…
صدای ته لرزید.
چشم‌هاش دوباره خیس شد.
ته: من هنوز داشتم سعی می‌کردم ازت متنفر باشم…
ولی همین که برگشتی…
همه‌چی دوباره ریخت بهم…
کوک بلند شد و خیلی‌آروم کنار ته نشست.
نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.
کوک: من نمی‌خوام برات مشکل باشم…
اگه حضورم اذیتت می‌کنه میرم…
ولی اگه حتی یه ذره بخوای باقی بمونم…
من هرجا بگی همونجام.
ته با انگشت اشک‌هاشو پاک کرد.
ته: نمی‌خوام بری…
ولی نمی‌تونم بگم بمون…
الان نه…
کوک لبخند خیلی ضعیفی زد.
پر از درد، اما پر از امید.
کوک: باشه… همونطور که میخوای…
من عجله نمی‌کنم.
تو مهم‌ترین آدم زندگیمی…
هرجوری راحتی همون‌جوری پیش میریم.
ویو نویسنده
در همین لحظه جیمین در رو آروم باز کرد.
فقط سرشو آورد داخل.
جیمین: بچه‌ها… میتونم بیام تو؟
ته: بیا جیمین…
جیمین وارد شد، اومد کنار ته نشست.
دست ته رو گرفت.
جیمین: خوبی؟
ته فقط سرشو تکون داد: یه کم…
یونگی پشت در ایستاد، با لبخندی کوتاه گفت:
یونگی: خب… من برم یه چیزی درست کنم بخورید.
ته، تو از صبح هیچی نخوردی.
کوک نگران گفت:
کوک: ته… بذار یه چیزی بخوری… خواهش می‌کنم…
ته بدون اینکه بهش نگاه کنه گفت:
ته: باشه… ولی فقط چون یونگی درست می‌کنه… به خاطر تو نمی‌خورم…
کوک لبخند تلخی زد:
کوک: همینم خوبه… اشکالی نداره…
ویو نویسنده
جیمین موهای ته رو نوازش کرد.
آهسته گفت:
جیمین: هر تصمیمی بگیری ما پشتتیم…
حق داری درد داشته باشی…
حق داری شک کنی…
ولی ته… خودتو تنها نذار… ما هستیم…
یونگی هست… من هستم…
و اونم…
(به کوک نگاه کرد)
اگه خراب کرد، من می‌دونم چیکار کنم باهاش.
کوک سریع گفت:
کوک: می‌دونم… و حق داری…
ته یه نفس عمیق کشید.
آروم دستش رو از دست جیمین بیرون کشید و گفت:
ته: می‌خوام تنها باشم یه کم…
میخوام فکر کنم…
کوک بلافاصله بلند شد.
کوک: باشه… باشه عش—
(سریع خودش رو اصلاح کرد)
باشه ته… هرچقدر بخوای.
سلام نانایی ها 👶🏻
بفرما
راستی اینم وعده ی اخره شب(🍩 🧃 دونات و ابمیوه) نوش جونتون
حمیت فراموش نشه
دیدگاه ها (۱۱)

پارت بیست و ششم (زخم‌هام هنوز بیدارن) ویو نویسنده اتاق خیل...

بچه ها فیکشو تازه شروع کرده خیلی فیکش قشنگه و همینطور موضوعه...

آلفا خوشتیپ من پارت دهم ( پارت آخر ) رسیدن به عمارت و کوک دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط