parte

parte:22^~^
-سوبین:
با یونجون رفتیم دنبال مارلی.تو راه به نائون و زینب رسیدیم.....
بومگیو-زی زی؟مارلی رو ندیدی؟
زینب-چرا، دیدمش.داشت میرفت سمت پشت بوم!
.
.
-یونجون:
یهو به سرم زد که نقشه پسرا رو عملی کنم!بهشون گفتم دنبالم نیان و منم رفتم روی پشت بوم.وقتی مارلی منو دید خیلی جا خورد........آخه تنها بودیم........
.
.
-مارلی:
داشتم از استرس می مردم.میترسیدم بازم بوسم کنه.......ولی به خودم گفتم که اون عاشقته ، پس کاری بر علیه ات نمکنه!میخواستم دهن باز کنم که.......
یونجون-به به!موش خودش اومده تو دهن گربه! چه خبرا پیشی؟
مارلی-ام.....راستشـ.....
کت رو بهش دادم.
مارلی-کتت دیشب پیشم جا مونده بود اوپا! راستی از حالا «اوپا» صدات میکنم!
.
.
-یونجون:
یه لحظه نزدیک بود از خوشحالی دیوونه شم! بــهــم گــفــت اوپــا :|
یونجون-همین؟
مارلی-نه! ام خب راستش......تو......کاری کردی که زینب و بومگیو بهم برسن! برای همین میخوام برات یه کاری انجام بدم!میخوام برات هر کاری گفتی انجام بدم!
یونجون-هر کاری؟
مارلی-هر کاری!
یونجون-پس باید ماهی یک بار بیای خونم!قبوله؟
مارلی-قبوله!
.
.
-مارلی:
روز ها گذشت و یونجون حتی نگاه منم نکرد :| تا اینکه یه روز بهم پیام داد.........
دیدگاه ها (۱۹)

خر شانس:|

یا میگه:داداش داری چی گوش میدی؟🔫 😹

بلک پینک و ردولوت هر دو رفته بودن لس آنجلس ، مثل اینکه جنی ب...

بایس منحرفه خودمه😹

#my_Black_life3 پارت⁹ویو پیل صب بیدار شدم کارای لازم رو انجا...

part3. . دوماه بعد.. =چند بار بهت گفتم مواظب رفتارت با مشتری...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط