𝓷𝓪𝓶𝓮 : 𝓜𝔂 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓶𝓲𝓼𝓽𝓪𝓴𝓮
𝓷𝓪𝓶𝓮 : 𝓜𝔂 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓶𝓲𝓼𝓽𝓪𝓴𝓮
𝓟𝓪𝓻𝓽:2
____________________________________
موقعیت : 1:45 بامداد، سئول، کاخ گل خونین.
برگشتم که، همون مرد توی رستوران رو دیدم.
پوز خندی رو صورتش بود و هرلحظه پایین تر میومد، تا اینکه هم قد شدیم و کم کم داشت فاصله بین لبامونو پر میکرد، که با صدای دختری برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم ولی اون هنوز نگاش روی من بود.
_اوپااااا، توهم به این مهمونی اومدی!؟
نگاهم روش بود، لباس صورتی بشدت کوتاهی پوشیده بود، (اسلاید 2)همه ی مرد های مهمونی، نگاهشون به باسنش بود و انگار این موضوع برای اون طبیعی بود.
همونطور داشتم بهش نگا میکردم اونم نگاهش به من و بعد به اون مرد افتاد.
چشم غره ای برام رفت و نزدیک تر اومد و از بازوم گرفت، با شدت هلم داد کنار و خودش جلوی اون مرد وایستاد.
مرد تا دید اون دختره جلوش ایستاده، صاف وایساد و با اخم بهش نگاه میکرد. ولی اون دختر با عشوه براش حرف میزد.
منم تا این وضعیت رو دیدم ازشون دور تر رفتم و رفتم پیش لنا وایسادم.
لب زدم
_ لنا، اون مرد کیه؟
لنا نگاهی با تعجب بهم انداخت و لب زد
_ الان داری با من شوخی میکنی؟!
گیج نگاهش کردم که هوفی کشید و از چونم گرفت و زاویه دیدم رو به همون مرد تغیر داد و لب زد،
_ ویکتور آردن، اسمش اینه. جوون ترین بیلیونر مرد و رئیس بزرگترین باند مافیایی جهان. پدر و مادرش تو بچگی جلوی چشمش مردن و پدر بزرگ و عمه اش از اون مراقبت کردن.
همونطور که دستش رو چونم بود زاویه دیدم رو روی یک پیر مرد خوشتیپ تغیر داد و لب زد،
_ مین سو آردن ، پدر بزرگ ویکتور. مردی خیلی بی رحم و عوضی. هرکاری برای پیشرفت خودش و خانوادش میکنه و هیچ غریبه حق ورود به خانواده اش رو نداره. رئیس باند مافیایی شاپرک مشکی هست و بعد مرگش به ویکتور میرسه.
دوباره از چونم گرفت و این بار نگاهم رو روی یک زن زیبا و پر جذبه انداخت و لب زد،
_ چوی یونا، عمه ی ویکتور زن مرموز و جذاب که میتونه به راحتی گولت بزنه و به هرچیزی که میخواد برسه. شوهرش مرده و فقط یه دختر داره به اسم کیم بورام. همونکه الان کنار ویکتور وایساده.
تا اومد دوباره سرمو بچرخونه دستشو گرفتم و گفتم
_ وای لنا تروخدا، سردرد گرفتم بسه
خنده ای کردو و بوسه ای روی سرم گذاشت و گفت
_ ببخشید بچه
ازم دور شد و رفت سر میز دیگه ای و با چند نفر گرم صحبت شد و من با چشمم دنبال ویکتور میگشتم ، که پیداش کردم ولی اون از قبل نگاهش رو من بود خیره بهش بودم که اس ام اسی به گوشیم اومد
_ اوه لاو، دلم میخواد هرکسی که تورو تو این لباس میبینه چشماش رو درارم ،نظر تو چیه؟!
تا پیامشو خوندم سریع به دور و ورم نگاه کردم تا اینکه دیدم یکی تا چشمم به چشمش خورد سریع وارد راهرو شد، دنبالش رفتم و اون همونطور از پله ها داشت میرفت بالا
لب زدم
_ هی تو وایسا!
توجهی به حرفم نکرد و به سمت دستشویی رفت و وارد شد و تا منم وارد دستشویی شدم همونطور پشت به من وایساد و تکون نمیخورد
همونطور نگاش میکردم که برگشت و با چیزی که دیدم...
ادامه دارد...
𝓟𝓪𝓻𝓽:2
____________________________________
موقعیت : 1:45 بامداد، سئول، کاخ گل خونین.
برگشتم که، همون مرد توی رستوران رو دیدم.
پوز خندی رو صورتش بود و هرلحظه پایین تر میومد، تا اینکه هم قد شدیم و کم کم داشت فاصله بین لبامونو پر میکرد، که با صدای دختری برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم ولی اون هنوز نگاش روی من بود.
_اوپااااا، توهم به این مهمونی اومدی!؟
نگاهم روش بود، لباس صورتی بشدت کوتاهی پوشیده بود، (اسلاید 2)همه ی مرد های مهمونی، نگاهشون به باسنش بود و انگار این موضوع برای اون طبیعی بود.
همونطور داشتم بهش نگا میکردم اونم نگاهش به من و بعد به اون مرد افتاد.
چشم غره ای برام رفت و نزدیک تر اومد و از بازوم گرفت، با شدت هلم داد کنار و خودش جلوی اون مرد وایستاد.
مرد تا دید اون دختره جلوش ایستاده، صاف وایساد و با اخم بهش نگاه میکرد. ولی اون دختر با عشوه براش حرف میزد.
منم تا این وضعیت رو دیدم ازشون دور تر رفتم و رفتم پیش لنا وایسادم.
لب زدم
_ لنا، اون مرد کیه؟
لنا نگاهی با تعجب بهم انداخت و لب زد
_ الان داری با من شوخی میکنی؟!
گیج نگاهش کردم که هوفی کشید و از چونم گرفت و زاویه دیدم رو به همون مرد تغیر داد و لب زد،
_ ویکتور آردن، اسمش اینه. جوون ترین بیلیونر مرد و رئیس بزرگترین باند مافیایی جهان. پدر و مادرش تو بچگی جلوی چشمش مردن و پدر بزرگ و عمه اش از اون مراقبت کردن.
همونطور که دستش رو چونم بود زاویه دیدم رو روی یک پیر مرد خوشتیپ تغیر داد و لب زد،
_ مین سو آردن ، پدر بزرگ ویکتور. مردی خیلی بی رحم و عوضی. هرکاری برای پیشرفت خودش و خانوادش میکنه و هیچ غریبه حق ورود به خانواده اش رو نداره. رئیس باند مافیایی شاپرک مشکی هست و بعد مرگش به ویکتور میرسه.
دوباره از چونم گرفت و این بار نگاهم رو روی یک زن زیبا و پر جذبه انداخت و لب زد،
_ چوی یونا، عمه ی ویکتور زن مرموز و جذاب که میتونه به راحتی گولت بزنه و به هرچیزی که میخواد برسه. شوهرش مرده و فقط یه دختر داره به اسم کیم بورام. همونکه الان کنار ویکتور وایساده.
تا اومد دوباره سرمو بچرخونه دستشو گرفتم و گفتم
_ وای لنا تروخدا، سردرد گرفتم بسه
خنده ای کردو و بوسه ای روی سرم گذاشت و گفت
_ ببخشید بچه
ازم دور شد و رفت سر میز دیگه ای و با چند نفر گرم صحبت شد و من با چشمم دنبال ویکتور میگشتم ، که پیداش کردم ولی اون از قبل نگاهش رو من بود خیره بهش بودم که اس ام اسی به گوشیم اومد
_ اوه لاو، دلم میخواد هرکسی که تورو تو این لباس میبینه چشماش رو درارم ،نظر تو چیه؟!
تا پیامشو خوندم سریع به دور و ورم نگاه کردم تا اینکه دیدم یکی تا چشمم به چشمش خورد سریع وارد راهرو شد، دنبالش رفتم و اون همونطور از پله ها داشت میرفت بالا
لب زدم
_ هی تو وایسا!
توجهی به حرفم نکرد و به سمت دستشویی رفت و وارد شد و تا منم وارد دستشویی شدم همونطور پشت به من وایساد و تکون نمیخورد
همونطور نگاش میکردم که برگشت و با چیزی که دیدم...
ادامه دارد...
- ۲.۵k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط