#ɬنویسندگیِ‌آیریس

#ɬنویسندگیِ‌آیریس
#BondـofـShadows
#lپیوند‌سایه‌ها
#ᎮᏗᏒᏖ..⁸

مراسم در اوج شکوه بود. سکوت سنگینی بر تالار حاکم شده بود و تنها صدای نفس‌های سنگینِ مهمان‌ها شنیده می‌شد. رئیس شورای عالی، با صدایی که در تمام تالار طنین می‌انداخت، شروع به خواندن سوگندنامه‌ی مافیایی کرد؛ سوگندنامه‌ای که پیوندِ خونینِ دو خاندان را رسمی می‌کرد.
در همین حین، در میان جمعیتِ دخترانی که از حسادت داشتند می‌سوختند، «الینا»، دخترِ یکی از رؤسای خاندان‌های متحد، نگاهی زیرکانه به دوستش انداخت. الینا از شدت حسادت، نمی‌توانست تحمل کند که آلیس با این همه شکوه، مرکز توجه باشد. او نمی‌خواست فقط تماشاچی باشد؛ او می‌خواست آلیس را در مقابلِ چشمِ نیکولاس و همه، کوچک کند.
الینا با زیرکی، یک لیوان از شرابِ قرمز رنگ را برداشت. او می‌دانست که اگر این شراب درست روی لباسِ سفید و مقدسِ آلیس بریزد، آن تصویرِ فرشته‌گونه، در یک ثانیه به یک تصویرِ کثیف و بی‌نظم تبدیل می‌شود.
درست زمانی که قرار بود آلیس اولین کلماتِ سوگند را تکرار کند، الینا با حرکتی که جوری طراحی شده بود که شبیه به یک لغزشِ تصادفی به نظر برسد، به سمتِ مسیرِ آلیس قدم برداشت. او لیوان را به سمتِ آلیس رها کرد.
همه با وحشت نگاه کردند. لیوان در هوا می‌چرخید و مایعِ قرمز، مثلِ خون، به سمتِ لباسِ سفیدِ درخشانِ آلیس حرکت می‌کرد.
اما آلیس، برخلاف انتظار همه، از قبل آماده بود. او از نگاه‌های کینه‌توزِ اطرافش باهوش‌تر از آن بود که فقط یک عروسِ زیبا باشد. درست قبل از اینکه شراب به پارچه‌ی لباسش برخورد کند، آلیس با یک حرکت سریع و جسورانه، دستِ نیکولاس را که در دستش گرفته بود، کمی تغییر جهت داد و با استفاده از سایه‌یِ خودِ نیکولاس و حرکتِ بدنِ او، باعث شد شراب به جای لباسِ او، مستقیم به رویِ کت‌وشلوارِ مشکی و بی‌نقصِ نیکولاس بپاشد!
شپ‌ـ‌لَق!
صدای برخورد شراب به پارچه‌ی ابریشمیِ کتِ نیکولاس در سکوتِ سالن پیچید. لکه‌ی بزرگ و قرمزی دقیقاً روی سینه‌ی نیکولاس نشست.
آرامشِ سالن به هم ریخت. الینا از شوک، لیوانِ خالی را در دستش نگه داشته بود و دهانش باز مانده بود. نینا از دور با ترس دست‌هایش را جلوی دهانش گرفته بود. خانواده‌ی آلیس نفسشان را در سینه حبس کردند؛ آن‌ها فکر می‌کردند آلیس همین حالا تمام شده است.
همه منتظر بودند که نیکولاسِ «سایه مطلق»، از شدت خشم، منفجر شود. همه انتظار داشتند که او آلیس را به خاطر این بی‌احتیاطی تنبیه کند یا حتی با خشم از او جدا شود.
اما آلیس، در حالی که لرزشِ خفیفِ هیجان در چشمانش بود، به جای اینکه از ترس پنهان شود، مستقیماً در چشم‌های نیکولاس زل زد. او حتی یک قدم هم عقب ننشست. او با لبخندی که بیشتر شبیه به یک چالش بود تا یک لبخندِ عروس، با لحنی سرد و با اعتمادبه‌نفس گفت:
می‌بینی؟ حتی رنگِ خون هم نمی‌تونه این پیوند رو کثیف کنه… فقط باید یاد بگیری چطور با لکه‌ها کنار بیای.»
با آن لحنِ مقتدرانه، تمامِ نقشه‌ی الینا را به کامِ خودِ نیکولاس فرستاد تا نشان دهد که او نه تنها ترسیده نیست، بلکه کنترلِ اوضاع را هم در دست دارد.
نیکولاس، در حالی که لکه‌ی قرمز روی سینه‌اش می‌درخشید، به جای خشم، نگاهی به آلیس انداخت که هیچ‌کس در دنیا ندیده بود. او متوجه شد که این دختر، برخلاف تمامِ دخترهایی که تا به حال دیده، از ترسِ «خشمِ او» نمی‌لرزد؛ بلکه از «قدرتِ خودش» لذت می‌برد.
نیکولاس بدون اینکه حتی به لکه‌ی لباسش توجه کند، دستِ آلیس را محکم‌تر گرفت. او به سمتِ جمعیت چرخید و با صدایی که لرزه بر اندامِ الینا و بقیه‌ی حسودها انداخت، فریاد زد:
مراسم ادامه پیدا می‌کنه! و هر کسی که فکر کرده با یک لکه‌ی خون می‌تونه این پیوند رو لرزون کنه… بهتره از همین حالا برایِ مراسمِ ختمِ خودش آماده بشه!»
آرتور که از دور این نمایشِ فوق‌العاده را دیده بود، زیر لب با خودش گفت: «لعنتی… این دختر واقعاً یه وحشیِ کوچیکه.»

خواندن بدون لایک حرام است🚫
#شرط ها
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۱۰ بازنشر

#پیوند_سایه_ها #عروسی_پرآشوب #نیکولاس_و_آلیس #لجبازی_و_هوش #لباس_سفید_و_خون #حسادت #نقشه‌ی_الینا #قدرت_آلیس #مافیایی #darkromance #shadow_bond
دیدگاه ها (۳۷)

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁷درها...

#ɬنویسندگیِ‌آیریس#BondـofـShadows#lپیوند‌سایه‌ها#ᎮᏗᏒᏖ..⁶صبح ...

مکتب ترنم خیال

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط