یاد دارم که شبی از کوچه ای می گذشتم
یاد دارم که شبی از کوچه ای می گذشتم
یه دفعه شل شد دو پایم هیچ راه نرفتم
سیه بود و تاریک ان کوچه و ان راه پیاده
چیزی به نظر میرسید یک گوشه افتاده
فکر کردم که سگه یا گربه یاکه زباله
که انقدر کوچیک و ساکن اونجا افتاده
نزدیکتر شدم اهسته اهسته
رفتم که ببینم اون چیه اونجا نشسته
یهو چشمام یه چیز واقعی دید
یه پسر بچه که از سرما می لرزید
صداش کردم پسر جون ای پسر جون
چرا اینجا نشستی توی سرما تو خیابون
جوابم رو نداد گفتم که مرده
یه دفعه ای سر بلند کرد ای خداآخ جون نمرده
نشستم پیش اون گفتم دوباره
که ایا گم شده یا با کسی کار داره
سرش رو توی زانو برد گفت که یتیمه
از وقتی باباش مرده کارش همینه
دلم زودی گرفت از غصه پر شد
چشام بی اختیار از اشک پر شد
بهش گفتم مگه مادر نداری
بری پیشش توی خونه بخوابی
صداش لرزید و چشماش پر ز اشک شد
بهم گفت بعد باباش اون در به در شد
نشد سال پدر مادر شوهر کرد
منو انداخت بیرون خوب در به در کرد
از نگاه مادرم انگاری که من زیادم
چند وقتیه تو خیابون من میخوابم
واسم خوب حرف زد و خوب درد دل کرد
منم تو فکر بودم که باید چیکار کرد
بهش گفتم می خوای با من بیایی
خونمون سر کوچس اگه بیایی
چشاش برقی زدو گفت که چی میگی
آقا تورو خدا راستش رو میگی
میشه من خونتون امشب بخوابم
خدا شکر یه جای گرم امشب میخوابم
بهش گفتم اره جونم هنوز مردی نمرده
بیا زود تر بریم که خیلی سرده
...........
نگفتم قصه مو غصت بگیره
فقط خواستم بگم مردی نمیره
نگاه خیلیا به مردی ماست
همیشه یه یتیم منتظر ماست
اگه تومسلمانی و مجنون الله
بگیر دست یتیمان بخاطر الله.....
یه دفعه شل شد دو پایم هیچ راه نرفتم
سیه بود و تاریک ان کوچه و ان راه پیاده
چیزی به نظر میرسید یک گوشه افتاده
فکر کردم که سگه یا گربه یاکه زباله
که انقدر کوچیک و ساکن اونجا افتاده
نزدیکتر شدم اهسته اهسته
رفتم که ببینم اون چیه اونجا نشسته
یهو چشمام یه چیز واقعی دید
یه پسر بچه که از سرما می لرزید
صداش کردم پسر جون ای پسر جون
چرا اینجا نشستی توی سرما تو خیابون
جوابم رو نداد گفتم که مرده
یه دفعه ای سر بلند کرد ای خداآخ جون نمرده
نشستم پیش اون گفتم دوباره
که ایا گم شده یا با کسی کار داره
سرش رو توی زانو برد گفت که یتیمه
از وقتی باباش مرده کارش همینه
دلم زودی گرفت از غصه پر شد
چشام بی اختیار از اشک پر شد
بهش گفتم مگه مادر نداری
بری پیشش توی خونه بخوابی
صداش لرزید و چشماش پر ز اشک شد
بهم گفت بعد باباش اون در به در شد
نشد سال پدر مادر شوهر کرد
منو انداخت بیرون خوب در به در کرد
از نگاه مادرم انگاری که من زیادم
چند وقتیه تو خیابون من میخوابم
واسم خوب حرف زد و خوب درد دل کرد
منم تو فکر بودم که باید چیکار کرد
بهش گفتم می خوای با من بیایی
خونمون سر کوچس اگه بیایی
چشاش برقی زدو گفت که چی میگی
آقا تورو خدا راستش رو میگی
میشه من خونتون امشب بخوابم
خدا شکر یه جای گرم امشب میخوابم
بهش گفتم اره جونم هنوز مردی نمرده
بیا زود تر بریم که خیلی سرده
...........
نگفتم قصه مو غصت بگیره
فقط خواستم بگم مردی نمیره
نگاه خیلیا به مردی ماست
همیشه یه یتیم منتظر ماست
اگه تومسلمانی و مجنون الله
بگیر دست یتیمان بخاطر الله.....
- ۶.۷k
- ۰۹ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط