افسانه ی خون و گل

افسانه ی خون و گل
قسمت ۳۸: نقطه فروپاشی

قلعه با لرزشی مهیب در حال آوار شدن بود. جونگ‌کوک که حالا در تسخیرِ میراثِ قدیمی‌اش بود، بدونِ ذره‌ای تردید، دستش را به سمتِ نورِ سرخ برد.

مینجی از شدتِ موجِ انرژی به عقب پرتاب شد و به ستونی تکیه داد. او فقط توانست ببیند که جونگ‌کوک چطور با یک حرکتِ دست، سقفِ قلعه را شکافت.

آقای جئون فریاد زد: «اون داره زمان رو می‌شکنه! باید جلوش رو بگیریم!»

مردِ مرموز که حالا وحشت‌زده بود، به سمتِ خروجی دوید، اما دیوارهایِ قلعه مثلِ موجوداتِ زنده دورش پیچیدند و راهش را بستند.

جونگ‌کوک، بی‌تفاوت به همه چیز، با چشمانی که حالا مثلِ گدازه می‌درخشید، رو به مینجی کرد. صدایش سرد و بیگانه بود: «فرار کن، مینجی. اینجا داره از وجودِ من پاک می‌شه.»

زمین زیر پایِ مینجی دهان باز کرد. آخرین چیزی که دید، چهره‌یِ جونگ‌کوک بود که میانِ نوری کورکننده، در حالِ محو شدن بود.
دیدگاه ها (۰)

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۹: در آستانه‌ی خلاءقلعه با صدایی مه...

افسانه ی خون و گل قسمت ۴۰: عبور از مرزنورِ سرخ فروکش کرد. و...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۷: آینه‌ی زمان و تقابلِ هویتجونگ‌کوک...

افسانه ی خون و گل قسمت ۳۶: رویارویی با حقیقت و آغاز قدرتدر د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط