از درون می لرزید و به خود می پیچید عرق از سر و رویش ...

از درون می لرزید و به خود می پیچید. عرق از سر و رویش قطره قطره می چکید. چندبار صدایش زدم. حالت عادی نداشت. انگار توی عالم دیگری بود و صدای ما را نمی شنید. چراغ والر را آوردیم نزدیکش و پتوهایمان را انداختیم رویش. لرزَش، کم نمی شد. توی خواب صحبت می کرد. بچه ها گفتند:«تب کرده و هذیون می گه.»

اما حرف هایش به هذیان نمی خورد. این ماجرا چندین شب ادامه داشت. شب های بعد با واکمن و نوار صدایش را ضبط کردیم و گاهی هم می نوشتیم. چندین نوار ضبط کرده و حدود پانصد صفحه کتاب موجود است. ارتباط با عالم دیگر و شهدا شده بود سرگرمی معنوی اش در دل شب. ماهم از این عنایت بی نصیب نبودیم.

شهید#کاظم_عاملو🕊🌹
دیدگاه ها (۰)

ده روزی می‌شد که حسن گفته بود نیروهای شناسایی، جزیره را شناس...

عبد الله با این که در جبهه بود و کلی مشغله داشت، اما از احوا...

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج

با خودم گفتم: خوبه یک سوپ برای حاجی درست کنم تا بخوره حالش ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط