ندارد چشم من، تاب نگاه صحنه سازیها

ندارد چشم من، تاب نگاه صحنه سازیها
من یکـرنگ بیزارم، از این نیـــرنگ بازیها
زرنگی، نارفیقا! نیست این، چون باز شد دستت
رفیقان را زپا افکندن و گـردن فرازیها
تو چون کرکس، به مشتی استخوان دلبستگی داری
بنازم همت والای بـاز و بی نیازیها
به میدانی که می بنـدد پای شهسـواران را
تو طفل هرزه پو، باید کنی این ترکتازیها
تو ظاهرساز و من حقگو، ندارد غیـر از این حاصل
من و از کس بریدنها، تو و ناکس نوازیها
دیدگاه ها (۲)

. اینم یه شعر زیبای بدون نقطه:دلا کم رو سوی کاری که هردم درد...

آرامش نه عاشق بودن است نه گرفتن دستی که محرمت نیست. نه حرف ...

آمدی، آمدنت حال مرا ریخت بهم...یک نگاهت همه ی فلسفه را ریخت ...

ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﻢ…ﺍﮔﺮ ﺑﺨﻮﺍﻫﯽ ﺍﺯ ﺁﻥ ﻟﺬﺕ ﺑﺒﺮﯼ؛ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻟﺬﺕ ﺑﺮﺩﻧ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط