لب مست تو عجب شربت نابی دارد

لب مست تو عجب شربت نابی دارد
ساحل چشم تو اما چه شرابی دارد

عاقبت از غم ‌هجر تو فدا خواهم شد
غرق صحرا و تنم حسرت آبی دارد

شمع‌من‌ تاب‌نیاورد وبه‌‌اشکم خاموش
بوسه‌بر روی‌ تو رویاست هوایی دارد

دیدنت‌گرچه محال‌است‌ ولی می‌دانم
رخصتی گر بدهی حکم رهایی دارد

چشم‌دوختم‌به‌غروبی‌که‌شده‌خاطره‌ام
چون‌که معشوقه من زلف سیاهی دارد

درغم‌ هجرتو جانم ‌به‌ستوه آمده‌ است
وصل‌ حاصل‌ نشده وه چه‌ حیایی دارد

ای‌که‌‌از مستی‌لبهات تو دلم‌بی‌تاب ‌است
قصه‌از عشق‌ مگو چون‌ که‌ عذابی دارد

تو که‌ ‌رودی ‌و ‌کویر است ‌تن ‌خسته من
به خدا عطر تنت بوی خدایی دارد

قصه‌عشق من و توبه جهان‌شهره شده
یا که صحرای نگاه تو ‌ سرابی دارد

روزگاریست لبانم به تمنای بنشست
چشم‌‌ تو ‌بر من پیر، ره‌ به‌ جدایی دارد

چون‌ نگاهم ‌بکنی ‌نیست‌ بجزخاک‌ مرا
بودنم با تو چنین حکم خرابی دارد

پس‌بده ‌جام‌لبت‌را که‌بنوشم‌ سرخوش
همچوعیسی‌ که‌به‌دل روح‌خدایی دارد

باز هم از غم تنهایی من بیتی خوان
ای‌که‌ این‌معجزه‌ات‌ شور ونوایی‌ دارد

چون بهاران به تن خسته‌من آی وببار
پیش‌تر زان که بگویی‌که چه آبی‌دارد
(ندا)
#سروده_های_عاشقانه
دیدگاه ها (۱۰)

شاعری بارانیم در شوق دیدار رختعصر را باخاطرات‌عشق‌توسر می‌...

ﺑﯿﺎ ﺩﺭﺍﻣﺘﺪﺍﺩ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ ﻗﻠﺒﻢ، ﻗﺪﻡ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢﻭﯾﺎ ﺑﺮ ﺑﺮﮔﻬ...

آمده‌ام که دل دهم بر کرم و سخای تودل‌ بکنم از این ‌جهان ج...

صبوری کن ، تنم لبریز عشق استدلم تمثیل آتش ، مشق عشق است ...

مرگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط