سناریو : ملکه تنجیکو
سناریو : ملکه تنجیکو
پارت :3
یونا هیچ جوابی نداد
ایزانا دوباره پرسید
ایزانا : مبارزه یاد داری
یونا چند ثانیه سکوت کرد
نگاهش مبهم بود
جواب داد
یونا: اره
ایزانا : خب پس
یونا
از یک کوچه که سمت راست بود رفتیم داخلش
بعد به یک محوطه رسیدیم که افراد زیادی داخلش بود
ایزانا وسطه همه ایستاد و منم کنارش انگار ی گروه یا گنگی همچین چیزی بودن
عجیب بود با وجود اون همه مرد اونجا هیچ ترسی نداشتم
یکی از اعضا با تردید گفت
عضو تنجیکو : این کیه ...؟
یونا
ایزانا حتی بهش نگاه نکرد و با صدای سرد گفت یکی بیاد اینو امتحان کنه
نمیدونستم اینجا و خبره
کم کم داشتم میترسیدم
یکی از اعضا جلو اومد
قدش بلند بود دستاشو مشت کرده بود
رو به من ایستاد و حتی یک کلمه نگفت و بدو بدو به طرفم اومد
بهم مشت زد ناگهان روی زمین افتادم
صدای خنده پیچید
ناگهان ایزانا گفت
ایزانا : ساکت ، ادامه بدید
تازه فهمیدم اینجا چ خبره منم میخواستم خودی نشون بدم پس شروع کردم
ضربه دوم رو زد اما اینبار جلوی مشتشو گرفتم
بعد با یک حرکت کوتاه و دقیق اون رو به عقب کشوندم وافتاد روی زمین
صدای افتادنش پیچید
نه تشویقی نه هیچیز دیگه ای
نگاه های سنگین همه رو احساس می کردم
فقط ایستاده بودم و منتظر بودم تا بلند بشه تا مبارز و ادامه بدم
ناگهان ایزانا گفت بعدی
یکی از اونا به سرعت به طرفم اومد
اون با مشت به طرفم اومد
منم جلوشو محکم گرفتم
و با یک حرکت کوتاه دستشو پیچوندم و اون رو به زمین انداختم
پارت :3
یونا هیچ جوابی نداد
ایزانا دوباره پرسید
ایزانا : مبارزه یاد داری
یونا چند ثانیه سکوت کرد
نگاهش مبهم بود
جواب داد
یونا: اره
ایزانا : خب پس
یونا
از یک کوچه که سمت راست بود رفتیم داخلش
بعد به یک محوطه رسیدیم که افراد زیادی داخلش بود
ایزانا وسطه همه ایستاد و منم کنارش انگار ی گروه یا گنگی همچین چیزی بودن
عجیب بود با وجود اون همه مرد اونجا هیچ ترسی نداشتم
یکی از اعضا با تردید گفت
عضو تنجیکو : این کیه ...؟
یونا
ایزانا حتی بهش نگاه نکرد و با صدای سرد گفت یکی بیاد اینو امتحان کنه
نمیدونستم اینجا و خبره
کم کم داشتم میترسیدم
یکی از اعضا جلو اومد
قدش بلند بود دستاشو مشت کرده بود
رو به من ایستاد و حتی یک کلمه نگفت و بدو بدو به طرفم اومد
بهم مشت زد ناگهان روی زمین افتادم
صدای خنده پیچید
ناگهان ایزانا گفت
ایزانا : ساکت ، ادامه بدید
تازه فهمیدم اینجا چ خبره منم میخواستم خودی نشون بدم پس شروع کردم
ضربه دوم رو زد اما اینبار جلوی مشتشو گرفتم
بعد با یک حرکت کوتاه و دقیق اون رو به عقب کشوندم وافتاد روی زمین
صدای افتادنش پیچید
نه تشویقی نه هیچیز دیگه ای
نگاه های سنگین همه رو احساس می کردم
فقط ایستاده بودم و منتظر بودم تا بلند بشه تا مبارز و ادامه بدم
ناگهان ایزانا گفت بعدی
یکی از اونا به سرعت به طرفم اومد
اون با مشت به طرفم اومد
منم جلوشو محکم گرفتم
و با یک حرکت کوتاه دستشو پیچوندم و اون رو به زمین انداختم
- ۵۲۶
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط