✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۱۸
ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.
وقتی لیا سوار ماشین شد، چند لحظه هیچکدوم حرف نزدن.
نامجون بالاخره گفت:
ـ آمادهای؟
لیا سرش رو تکون داد.
ـ نه.
ـ منم نه.
لیا بهش نگاه کرد.
ـ پس بریم؟
نامجون لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ بریم.
این بار هیچکدوم نپرسیدن کجا.
چون امروز دیگه مقصد مهم نبود.
فقط کنار هم بودن مهم بود.
---
اول به همون کافهای رفتن که اولین بار دربارهی احساساتشون حرف زده بودن.
همون میز همیشگی رو انتخاب کردن.
لیا به صندلی روبهروش نگاه کرد.
ـ یادته اولین بار اینجا چقدر دستپاچه بودی؟
نامجون خندید.
ـ تو هم خیلی اذیتم کردی.
ـ چون میخواستم دوباره بگی.
ـ چی رو؟
لیا لبخند زد.
ـ اینکه دوستم داری.
نامجون چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ هنوزم دوستت دارم.
لیا آرام گفت:
ـ میدونم.
ـ نه.
نامجون دستش رو روی میز جلو برد و دست لیا رو گرفت.
ـ فکر کنم هنوز هم نمیدونی چقدر.
لیا چیزی نگفت.
فقط دستش رو فشرد.
پارت ۱۸
ظهر، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.
وقتی لیا سوار ماشین شد، چند لحظه هیچکدوم حرف نزدن.
نامجون بالاخره گفت:
ـ آمادهای؟
لیا سرش رو تکون داد.
ـ نه.
ـ منم نه.
لیا بهش نگاه کرد.
ـ پس بریم؟
نامجون لبخند خیلی کوچیکی زد.
ـ بریم.
این بار هیچکدوم نپرسیدن کجا.
چون امروز دیگه مقصد مهم نبود.
فقط کنار هم بودن مهم بود.
---
اول به همون کافهای رفتن که اولین بار دربارهی احساساتشون حرف زده بودن.
همون میز همیشگی رو انتخاب کردن.
لیا به صندلی روبهروش نگاه کرد.
ـ یادته اولین بار اینجا چقدر دستپاچه بودی؟
نامجون خندید.
ـ تو هم خیلی اذیتم کردی.
ـ چون میخواستم دوباره بگی.
ـ چی رو؟
لیا لبخند زد.
ـ اینکه دوستم داری.
نامجون چند لحظه بهش نگاه کرد.
ـ هنوزم دوستت دارم.
لیا آرام گفت:
ـ میدونم.
ـ نه.
نامجون دستش رو روی میز جلو برد و دست لیا رو گرفت.
ـ فکر کنم هنوز هم نمیدونی چقدر.
لیا چیزی نگفت.
فقط دستش رو فشرد.
- ۱۳۱
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط