🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
فصل دوم | پارت ۱۴ | «اولین انتخاب جیا» 🖤
جیا جلوتر از همه راه میرفت و مدام به اطراف نگاه میکرد.
تهیونگ کنار او قدم میزد و بقیه هم پشت سرشان بودند.
جیا ناگهان ایستاد.
— صبر کنید!
همه ایستادند.
جین پرسید:
— چی شده؟
جیا به یک فروشگاه بزرگ نگاه کرد.
چشمهایش برق زد.
— اونجا!
تهیونگ خندید.
— باز چی دیدی؟
جیا با هیجان گفت:
— لباس!
جونگکوک آرام گفت:
— جیا...
جیا برگشت سمتش.
— بابا؟
— قرار نبود امروز خرید کنیم.
جیا چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— من فقط نگاه میکنم.
یونگی زیر لب گفت:
— این جمله هم خطرناکه.
جیا اخم کرد.
— عمو یونگی!
یونگی لبخند زد.
— چی؟
— چرا هیچکس به من اعتماد نداره؟
هوسوک گفت:
— چون دفعهی قبل گفتی فقط یک چیز میخوای.
جیا سریع جواب داد:
— خب... چندتا چیز شد!
همه خندیدند.
جونگکوک دستش را به سمت فروشگاه دراز کرد.
— باشه. بریم.
جیا با خوشحالی گفت:
— واقعاً؟!
— فقط حواست باشه از گروه جدا نشی.
جیا فوراً دست تهیونگ را گرفت.
— پس من با عمو تهیونگم!
تهیونگ خندید.
— من شدم نگهبان جیا؟
جیا گفت:
— نه، دستیار مخصوص!
— خیلی خب!
هر هشت نفر وارد فروشگاه شدند.
جیا از یک قفسه به قفسهی دیگر میرفت و لباسها را نگاه میکرد.
جین گفت:
— جیا، قرار نبود فقط نگاه کنی؟
جیا یک لباس را بالا گرفت.
— دارم نگاه میکنم.
جین:
— پس چرا توی دستته؟
جیا خیلی جدی گفت:
— نگاه کردن با دست!
هوسوک از خنده خم شد.
جیمین گفت:
— این دیگه چه نوع نگاه کردنه؟
جیا لباس را سر جایش گذاشت.
بعد یک لباس دیگر برداشت.
— این یکی چطوره؟
تهیونگ گفت:
— قشنگه.
جیا لبخند زد.
— پس اینو میخوام.
جونگکوک از چند قدم آنطرفتر گفت:
— یکی.
جیا برگشت.
— فقط یکی؟
— بله.
جیا چند لحظه فکر کرد.
بعد لباس را برداشت و گفت:
— باشه.
همه با تعجب نگاهش کردند.
نامجون گفت:
— عجب! قبول کرد!
جیا با لبخند گفت:
— چون هنوز کلی جا هست که میخوام ببینم.
جونگکوک همانجا فهمید که احتمالاً نباید خوشحال میشد.
تهیونگ آرام کنار گوش جیا گفت:
— نقشه داری؟
جیا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— شاید.
و همین یک کلمه کافی بود تا تهیونگ بفهمد روز تازه شروع شده است.
فصل دوم | پارت ۱۴ | «اولین انتخاب جیا» 🖤
جیا جلوتر از همه راه میرفت و مدام به اطراف نگاه میکرد.
تهیونگ کنار او قدم میزد و بقیه هم پشت سرشان بودند.
جیا ناگهان ایستاد.
— صبر کنید!
همه ایستادند.
جین پرسید:
— چی شده؟
جیا به یک فروشگاه بزرگ نگاه کرد.
چشمهایش برق زد.
— اونجا!
تهیونگ خندید.
— باز چی دیدی؟
جیا با هیجان گفت:
— لباس!
جونگکوک آرام گفت:
— جیا...
جیا برگشت سمتش.
— بابا؟
— قرار نبود امروز خرید کنیم.
جیا چند ثانیه به او نگاه کرد.
بعد خیلی آرام گفت:
— من فقط نگاه میکنم.
یونگی زیر لب گفت:
— این جمله هم خطرناکه.
جیا اخم کرد.
— عمو یونگی!
یونگی لبخند زد.
— چی؟
— چرا هیچکس به من اعتماد نداره؟
هوسوک گفت:
— چون دفعهی قبل گفتی فقط یک چیز میخوای.
جیا سریع جواب داد:
— خب... چندتا چیز شد!
همه خندیدند.
جونگکوک دستش را به سمت فروشگاه دراز کرد.
— باشه. بریم.
جیا با خوشحالی گفت:
— واقعاً؟!
— فقط حواست باشه از گروه جدا نشی.
جیا فوراً دست تهیونگ را گرفت.
— پس من با عمو تهیونگم!
تهیونگ خندید.
— من شدم نگهبان جیا؟
جیا گفت:
— نه، دستیار مخصوص!
— خیلی خب!
هر هشت نفر وارد فروشگاه شدند.
جیا از یک قفسه به قفسهی دیگر میرفت و لباسها را نگاه میکرد.
جین گفت:
— جیا، قرار نبود فقط نگاه کنی؟
جیا یک لباس را بالا گرفت.
— دارم نگاه میکنم.
جین:
— پس چرا توی دستته؟
جیا خیلی جدی گفت:
— نگاه کردن با دست!
هوسوک از خنده خم شد.
جیمین گفت:
— این دیگه چه نوع نگاه کردنه؟
جیا لباس را سر جایش گذاشت.
بعد یک لباس دیگر برداشت.
— این یکی چطوره؟
تهیونگ گفت:
— قشنگه.
جیا لبخند زد.
— پس اینو میخوام.
جونگکوک از چند قدم آنطرفتر گفت:
— یکی.
جیا برگشت.
— فقط یکی؟
— بله.
جیا چند لحظه فکر کرد.
بعد لباس را برداشت و گفت:
— باشه.
همه با تعجب نگاهش کردند.
نامجون گفت:
— عجب! قبول کرد!
جیا با لبخند گفت:
— چون هنوز کلی جا هست که میخوام ببینم.
جونگکوک همانجا فهمید که احتمالاً نباید خوشحال میشد.
تهیونگ آرام کنار گوش جیا گفت:
— نقشه داری؟
جیا لبخند شیطنتآمیزی زد.
— شاید.
و همین یک کلمه کافی بود تا تهیونگ بفهمد روز تازه شروع شده است.
- ۶۴۷
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط