چیزی نیست

چیزی نیست
که مرا سر شوق بیاورد
جز تو،
که تو هم نیستی !
دیدگاه ها (۲)

چگونه در ببرم جان از این هوا تو بگو اگر رها شوم از " بازوان ...

زین پیش دلی بود مرا عاشٖق و امروزجز بی‌خبریم از دل خود هیچ خ...

دوستت دارمو این جمله هیچ قیدی ندارد.در بندِ زمان و مکانِ آن ...

پنهان اگر چه داری چون من هزار مونسمن جُز تو کَس ندارم پنهان ...

خبرت هست که از خویش خبر نیست مراگذری کن که ز غم راهگذر نیست ...

پیر آن نیست که بر سر بزند موی سفید،هر جَوانی ك دلش شوق ندارَ...

نیست خواب مراز آن شب چو نی ببینم ساقیکه سر نماند به کی سر بم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط