بلبل از هجران یارش درد دل آغاز کرد

بلبل از هجران یارش درد دل آغاز کرد
سوی مجهولات هستی چشم خود را باز کرد
سرخوش و نالان و مست و بیقرار از عشق گل
جانب جادو و سِحر لاله ها پرواز کرد
دیدمش سرگشته او را در میان بوستان
بر رفیق و نارفیقان بر ملای راز کرد
گل به درد آمد دلش از بیقراریهای او
زین سبب سجاده ها از بهر او دمساز کرد
دیدگاه ها (۶)

دل ناشاد و حزین را به دَمی شاد کنیمسخن از دل بزنیم و گره از ...

زمستان آمد و پاییز غم رفتز نو سرما بر این کاشانه برگشتدو چند...

قول دادم به دل از عشق پریشان نشود از بدِ حادثه ها ؛  یکشبه ...

من نہ غروب دلم میگیرهنہ جمعہ من هر لحظہاز نبودنت دلم میگیره....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط