p25
p25
هوا تاریک شده بود.
خانهی سویون، برخلاف همیشه، امشب ساکتتر به نظر میرسید.
جنا کنار مادرش وارد خانه شد. خاله سویون از آشپزخانه بیرون آمد و لبخند کوتاهی زد.
× بالاخره رسیدید. شام تقریباً آمادهست.
* بوی غذا کل خونه رو برداشته.
× خب، امشب دلم میخواست خودمون سهنفره شام بخوریم.
جنا کیفش را روی مبل گذاشت.
+ ماریا اگه بود، الان حتماً میگفت چرا اینهمه غذا درست کردی.
سکوت ناگهانی روی خانه افتاد.
سویون لبخندش محو شد.
مادر جنا نگاهش را پایین انداخت.
* دلم برای حرف زدنهاش تنگ شده.
جنا چیزی نگفت.
او همیشه وقتی دلش برای خواهرش تنگ میشد، به زیرزمین میرفت.
جایی که هنوز بخشی از زندگی ماریا دستنخورده باقی مانده بود.
چند دقیقه بعد، وقتی مادرش و سویون مشغول آماده کردن میز شام بودند، جنا آرام از پلهها پایین رفت.
درِ زیرزمین را باز کرد.
بوی قدیمی کتابها و چوب، خاطرات زیادی را زنده میکرد.
عکسهای ماریا روی قفسه بودند.
کتابهای دانشگاهش.
چند نامه.
و عروسک قدیمیای که از کودکی نگه داشته بود.
جنا یکی از عکسها را برداشت.
+ دلم برات تنگ شده، ماریا...
انگشتش آرام روی گوشهی عکس کشیده شد.
در همان لحظه صدای قدمهای سویون از پشت سرش آمد.
× میدونستم اینجایی.
جنا لبخند کمرنگی زد.
+ همیشه وقتی دلم براش تنگ میشه میام اینجا.
سویون کنار او نشست.
× میدونم.
جنا عکس را به سمت او گرفت.
+ خاله... تو هنوز چیزی دربارهی اون روز یادت میاد؟
سویون برای لحظهای خشک شد.
× کدوم روز؟
+ روز تصادف ماریا.
سویون نگاهش را از عکس گرفت.
× چرا امشب این سؤال رو میپرسی؟
+ چون امروز یه چیز عجیب فهمیدم.
سویون چیزی نگفت.
+ اون مردی که توی آتلیه دیدمش...
مکث کرد.
+ اسمش تهیونگه.
دست سویون برای لحظهای لرزید.
جنا متوجه شد.
+ خاله؟
× چیزی نیست.
+ تو اسمش رو میشناسی؟
سویون جواب نداد.
چند ثانیه فقط به عکس ماریا نگاه کرد.
× جنا...
+ هوم؟
× بعضی آدمها رو نباید فقط به خاطر چیزی که دربارهشون میشنوی، قضاوت کنی.
جنا گیج شد.
+ من که دربارهش قضاوت نکردم.
× میدونم.
سویون آهسته بلند شد.
× فقط... هر چیزی که دربارهی گذشته فهمیدی، به این معنی نیست که همهی حقیقت رو فهمیدی.
جنا به صورت خالهاش خیره ماند.
+ خاله، تو یه چیزی میدونی؟
سویون لبخند تلخی زد.
× بیا بالا. شام سرد میشه.
جنا هنوز نگاهش میکرد.
اما سویون دیگر چیزی نگفت.
---
چند دقیقه بعد، هر سه نفر پشت میز شام نشسته بودند.
جنا ساکت بود.
فکرش هنوز درگیر حرفهای خالهاش بود.
+ مامان...
* جانم؟
+ تو هم دربارهی تهیونگ چیزی میدونی؟
مادر جنا قاشقش را آرام روی بشقاب گذاشت.
* چرا اینو میپرسی؟
+ چون وقتی اسمش رو گفتم، هر دوتون یهجوری رفتار کردید.
سویون و مادر جنا برای چند لحظه به هم نگاه کردند.
اما هیچکدام چیزی نگفتند.
جنا آهسته گفت:
+ من فقط میخوام بدونم اون کیه.
مادرش نفس عمیقی کشید.
* بعضی جوابها وقتی زود گفته بشن، بیشتر از اینکه کمکت کنن، آزارت میدن.
+ یعنی واقعاً یه چیزی هست؟
سویون نگاهش را به جنا دوخت.
× آره.
جنا منتظر ماند.
× ولی امشب نه.
سویون به عکس کوچکی که روی میز بود نگاه کرد.
عکس ماریا.
× امشب فقط میخوام شام بخوریم و یاد ماریا رو زنده نگه داریم.
جنا چیزی نگفت.
اما در دلش یک سؤال تازه شکل گرفته بود:
تهیونگ چه ارتباطی با ماریا داشت؟
هوا تاریک شده بود.
خانهی سویون، برخلاف همیشه، امشب ساکتتر به نظر میرسید.
جنا کنار مادرش وارد خانه شد. خاله سویون از آشپزخانه بیرون آمد و لبخند کوتاهی زد.
× بالاخره رسیدید. شام تقریباً آمادهست.
* بوی غذا کل خونه رو برداشته.
× خب، امشب دلم میخواست خودمون سهنفره شام بخوریم.
جنا کیفش را روی مبل گذاشت.
+ ماریا اگه بود، الان حتماً میگفت چرا اینهمه غذا درست کردی.
سکوت ناگهانی روی خانه افتاد.
سویون لبخندش محو شد.
مادر جنا نگاهش را پایین انداخت.
* دلم برای حرف زدنهاش تنگ شده.
جنا چیزی نگفت.
او همیشه وقتی دلش برای خواهرش تنگ میشد، به زیرزمین میرفت.
جایی که هنوز بخشی از زندگی ماریا دستنخورده باقی مانده بود.
چند دقیقه بعد، وقتی مادرش و سویون مشغول آماده کردن میز شام بودند، جنا آرام از پلهها پایین رفت.
درِ زیرزمین را باز کرد.
بوی قدیمی کتابها و چوب، خاطرات زیادی را زنده میکرد.
عکسهای ماریا روی قفسه بودند.
کتابهای دانشگاهش.
چند نامه.
و عروسک قدیمیای که از کودکی نگه داشته بود.
جنا یکی از عکسها را برداشت.
+ دلم برات تنگ شده، ماریا...
انگشتش آرام روی گوشهی عکس کشیده شد.
در همان لحظه صدای قدمهای سویون از پشت سرش آمد.
× میدونستم اینجایی.
جنا لبخند کمرنگی زد.
+ همیشه وقتی دلم براش تنگ میشه میام اینجا.
سویون کنار او نشست.
× میدونم.
جنا عکس را به سمت او گرفت.
+ خاله... تو هنوز چیزی دربارهی اون روز یادت میاد؟
سویون برای لحظهای خشک شد.
× کدوم روز؟
+ روز تصادف ماریا.
سویون نگاهش را از عکس گرفت.
× چرا امشب این سؤال رو میپرسی؟
+ چون امروز یه چیز عجیب فهمیدم.
سویون چیزی نگفت.
+ اون مردی که توی آتلیه دیدمش...
مکث کرد.
+ اسمش تهیونگه.
دست سویون برای لحظهای لرزید.
جنا متوجه شد.
+ خاله؟
× چیزی نیست.
+ تو اسمش رو میشناسی؟
سویون جواب نداد.
چند ثانیه فقط به عکس ماریا نگاه کرد.
× جنا...
+ هوم؟
× بعضی آدمها رو نباید فقط به خاطر چیزی که دربارهشون میشنوی، قضاوت کنی.
جنا گیج شد.
+ من که دربارهش قضاوت نکردم.
× میدونم.
سویون آهسته بلند شد.
× فقط... هر چیزی که دربارهی گذشته فهمیدی، به این معنی نیست که همهی حقیقت رو فهمیدی.
جنا به صورت خالهاش خیره ماند.
+ خاله، تو یه چیزی میدونی؟
سویون لبخند تلخی زد.
× بیا بالا. شام سرد میشه.
جنا هنوز نگاهش میکرد.
اما سویون دیگر چیزی نگفت.
---
چند دقیقه بعد، هر سه نفر پشت میز شام نشسته بودند.
جنا ساکت بود.
فکرش هنوز درگیر حرفهای خالهاش بود.
+ مامان...
* جانم؟
+ تو هم دربارهی تهیونگ چیزی میدونی؟
مادر جنا قاشقش را آرام روی بشقاب گذاشت.
* چرا اینو میپرسی؟
+ چون وقتی اسمش رو گفتم، هر دوتون یهجوری رفتار کردید.
سویون و مادر جنا برای چند لحظه به هم نگاه کردند.
اما هیچکدام چیزی نگفتند.
جنا آهسته گفت:
+ من فقط میخوام بدونم اون کیه.
مادرش نفس عمیقی کشید.
* بعضی جوابها وقتی زود گفته بشن، بیشتر از اینکه کمکت کنن، آزارت میدن.
+ یعنی واقعاً یه چیزی هست؟
سویون نگاهش را به جنا دوخت.
× آره.
جنا منتظر ماند.
× ولی امشب نه.
سویون به عکس کوچکی که روی میز بود نگاه کرد.
عکس ماریا.
× امشب فقط میخوام شام بخوریم و یاد ماریا رو زنده نگه داریم.
جنا چیزی نگفت.
اما در دلش یک سؤال تازه شکل گرفته بود:
تهیونگ چه ارتباطی با ماریا داشت؟
- ۲۳۶
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط