بیرون،

بیرون،
جنگ خاموشی و فراموشی‌‌ست.

با من
درون همین شعر بنشین.
من از عاشقانی می‌گویم
که نداشتم،
تو از سفرهایی بگو که نرفتی.
بیرون
آدم میکشند...
دیدگاه ها (۴)

همین الان تو در پیرترین سنی هستی که تاحالا بودی،و جوانترین س...

روزتون قشنگ..دلتون شاااااااااد

تو صبح ؛ باش ...من تمام شب های تاریخ را تاب میاورم

.نیازی نیست چو رودی کنار خانه اش باشمهمین که نیمه شب ها از خ...

چیزی به من بگو که هیچ زنی جز من نشنیده باشد…#سعاد_الصباح‌‌‌‌...

فراموشی عشق همه چیز بعد از مرگ مادرم تغییر کرد حتی پدرم، کسی...

درگیر تو بودم که نمازم به قضا رفتدر من غزلی درد کشید و سرِ ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط