پارت هفتم | قلدری یا محافظت؟

پارت هفتم | قلدری یا محافظت؟

لیانا با لباس لک‌شده از سلف بیرون آمد.

قدم‌هایش تند بود.

دیگر نمی‌خواست حتی یک ثانیه بیشتر در آن مدرسه بماند.

و از همه بدتر...

حرفی بود که جنگکوک جلوی همه زده بود.

«دفعه‌ی بعد، حواست باشه دردسر درست نکنی.»

همین جمله کافی بود تا تمام بغضش بشکند.

وارد سرویس بهداشتی شد و در را بست.

چند قطره اشک بی‌اختیار روی گونه‌هایش لغزید.

ـ «من چرا باید تحملش کنم...؟»

صورتش را با آب شست و نفس عمیقی کشید.

ـ «نه... قرار نیست جلوش گریه کنم.»

---

همان لحظه، پشت ساختمان مدرسه...

هانا و دو نفر از دوستانش با خنده ایستاده بودند.

هانا با غرور گفت:

ـ «دیدین؟ حتی خود جنگکوک هم طرف منو گرفت.»

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت سرشان آمد.

هر سه برگشتند.

جنگکوک بود...

با همان نگاه سرد همیشگی.

لبخند از روی لب‌های هانا محو شد.

ـ «کوک...»

جنگکوک بدون هیچ احساسی جلو رفت.

ـ «تو لباسش رو خراب کردی؟»

هانا من‌من کرد.

ـ «من... فقط یه شوخی بود.»

چند ثانیه سکوت...

بعد جنگکوک با صدایی آرام اما ترسناک گفت:

ـ «دفعه‌ی آخر بود.»

هانا با تعجب نگاهش کرد.

ـ «ولی... جلوی همه گفتی تقصیر خودش بود...»

جنگکوک نگاه تندی به او انداخت.

ـ «اینکه جلوی بقیه چی می‌گم، به تو ربطی نداره.»

هانا کاملاً جا خورد.

جنگکوک یک قدم دیگر نزدیک شد.

ـ «از امروز... حق نداری بهش دست بزنی.»

و بدون اینکه منتظر جواب بماند، از کنارشان رد شد.

سه دختر مات و مبهوت به رفتنش نگاه می‌کردند.

---

آخرین زنگ مدرسه...

لیانا کیفش را برداشت و از کلاس بیرون رفت.

وقتی به درِ خروجی رسید، ناگهان صدای بوق یک موتور مشکی توجه همه را جلب کرد.

جنگکوک کلاه ایمنی‌اش را درآورد و همان‌طور که روی موتور نشسته بود، به لیانا نگاه کرد.

ـ «هی.»

لیانا حتی توقف هم نکرد.

ـ «با من کاری نداشته باش.»

جنگکوک آه کوتاهی کشید.

دستش را داخل جیب کاپشنش برد و دستبند نقره‌ای لیانا را بیرون آورد.

دستبندی که هنوز پیش او بود.

ـ «دنبالش نیستی؟»

لیانا برگشت.

نگاهش روی دستبند ثابت ماند.

ـ «مال منه... پسش بده.»

جنگکوک آن را جلوی خودش تکان داد.

لبخند شیطنت‌آمیزی روی لبش نشست.

ـ «بیا بگیرش...»

لیانا چند قدم جلو رفت.

درست وقتی خواست دستبند را بردارد...

جنگکوک موتور را روشن کرد و با خنده از کنارش رد شد.

صدای خنده‌ی دوستانش تمام محوطه را پر کرد.

لیانا از شدت عصبانیت فریاد زد:

ـ «جئون جنگکوک!»

جنگکوک فقط دستش را بالا آورد و بدون اینکه برگردد گفت:

ـ «اگه می‌خوایش... باید دنبالم بیای.»

لیانا همان‌جا ایستاد و با حرص به موتور دورشونده خیره شد.

بی‌خبر از اینکه...

این دستبند کوچک، قرار بود بهانه‌ای شود برای نزدیک‌تر شدن دو قلبی که هنوز فقط بلد بودند با هم بجنگند.

پآیآن پآت هفتم...🏀⃢💍
دیدگاه ها (۲)

پارت هشتم | تنبیه مشترکصبح روز بعد...لیانا هنوز از اتفاق دیر...

پارت نهم | تاریکی و یک راز کوچکچند ثانیه...تمام سالن در تاری...

پارت ششم | اولین سیلیاز همان لحظه‌ای که زنگ اول خورد...لیانا...

پارت پنجم | روی اعصابم راه نرو...صبح روز بعد...لیانا با عجله...

پارت دوم | اولین ضربهصبح هنوز کامل شروع نشده بود که لیانا وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط