چای مینوشیدم…

چای مینوشیدم…

یکباره دلتنگ شدم ...

بغض کردم ...

و اشک در چشمانم حلقه زد ...

همه با تعجب نگاهم کردند ...

لبخند تلخی زدم ...

و گفتم : چقدر داغ بود ...
دیدگاه ها (۷)

روزگــار نـبـودنـت را ...بـرایـم "دیـکــتــه " مـیـ ـکـنـد ....

مـــــا ...دو نـفـــــر بـودیـــــم ... بـاد کـــه آمـــــ...

هَمیـــن ڪــه آرِزوهــام رو ...خــــاڪ ڪـَـــردَم ...بــه آر...

گـوشـــــه اے دنـــج ...کلبـــــه اے چـوبــــے ...چنــد تکــ...

چای مینوشیدم که به یادش افتادم:یکباره دلتنگش شدم ؛بغض کردم و...

پارت ۳ ندیمه ی عمارت یک ساعت بعد از آب گرم لباسم رو پوشیدمقل...

پارت ۳جونگ کوک : الان میتونم ببینمش؟دکتر : بله حتما ، فقط سع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط