𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

𝑻𝒆𝒎𝒑𝒕𝒂𝒕𝒊𝒐𝒏 𝒂𝒏𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘

سایـہ و وسوسـہ

𝐏𝐚𝐫𝐭 ۸۶

جونگکوک لبخندی زد و منتظر موند تا لیویا نون و مرباش رو بهش بده
صبحونشون رو تموم کردن و لیویا بلند شد تا لباسش رو بپوشه جونگکوک لرز بدنش داشت شروع میشد ، عصبی بود و عضلات بدنش درد میکرد

چشمهاش رو کلافه به هم فشرد. سمت کاپشنش رفت و زیپ

داخلی کاپشن رو باز کرد کمی از اون مواد رو با خودش داشت همینقدر هم کفاف میداد

دستهاش میلرزیدن ، نعره ای کشید که لیویا ترسیده از داخل دسشویی بیرون اومد و جونگکوک رو که به دیوار تکیه کرده بود و. به شدت میلرزید نگاه کرد

بسته کوکائین داخل مشتش بود و بین تونستن و نتونستن گیر کرده بود

لیویا با دو سمتش اومد و دستش رو روی گونه جونگکوک گذاشت : جونگکوک ؟؟؟ چیشده؟ حالت خوبه؟

جونگکوک لیویا رو کنار زد و وارد دسشویی شد و در رو محکم بست لیویا با دیدن اون بسته و پودر سفید رنگ داخلش متوجه ماجرا شد
و پاهاش سست شد و روی مبل نشست
به دره دسشویی خیره مونده بود
صدای بالا کشیدن بینیش رو میشنید و بعد خنده های بی جونی که میکرد
قطره اشکی از چشمش سر خورد
چرا نتونست تحمل کنه. یعنی اینقدر به اون لعنتی نیاز داری؟ اون لعنتی ای که همه زندگیت و گرفت و باعث شده به همه بی اعتماد بشی
پس چیکار کنم که دیگه سمت اون لعنتی نری؟
بالاخره جونگکوک از دسشویی خارج شد

لیویا با چشمهای سرخش بهش خیره شد
_من اون قرصارو ترک کردم. چون تو کنارم بودی.. پس پس یعنی من اینقدر بيخاصيتم که حتی هیچ کمکی توی بهتر شدنت نداشتم؟ تو هنوز از اون
كوكائين لعنتی استفاده میکنی

+استفاده میکنم چون بدنم بهش نیاز داره و گرنه خوشم نمیاد از این وضع
_پس واقعا من یه نقشه بيخاصیت و بی ارزش تو زندگیت دارم که هیچ کمکی
+تو نقش آرامش و تو زندگیم داری نقش یه پرستاره وضیفه

شناس که نمیزاره بیمارش حالش بد باشه نقشه قرص خواب توی شبا که با خیال راحت بخوابم و کابوس نبینم.. فقط یکم دیگه بگذره نقشه همون کوکائین لعنتی روهم میگیری مگه نگفتی بهم اعتماد داری؟

لیویا لبش رو گاز گرفت تا گریش رو نگه داره و سرش رو به نشونه مثبت تکون داد

پس ازم انتظار نداشته باش یهو بزارمش کنار +

_وقتی هنوزم بهم اعتماد نداری و این بی اعتمادی دقیقا بخاطر -

×اثرات همون لعنتیه ،
_ چقد دیگه میگذره تا از بدنت بیرون بره و بتونی بهم اعتماد کنی؟

+اعتماد چیز سختیه یکبار دیگه هم گفتم ، از اعتماد بی جا ضربه خوردم پس نمیتونم بیگدار به آب بزنم
_تو راست میگی ولی هرکاری میکنم تا خودمو بهت ثابت کنم .

جونگکوک سرش رو تکون داد و با برداشتن سوئیچ و کاپشنش
گفت : اماده ای ، بریم؟
_بریم
از اتاق خارج شدند و با اسانسور به طبقه همکف رفتن
تو یدقیقه اینجا بمون تا برم حساب کنم و بیام +
_باشه
جونگکوک دستش رو به جیبش فرو کرد و کارتش رو در آورد و بعد از حساب کردن به سمت لیویا اومد و دستش رو پشت کمرش گذاشت و به سمت بیرون هدایتش کرد

_جونگکوک

بله ؟ +

میدونستی این ورژنت خیلی دوست داشتنی تره ؟ -

جونگکوک جا خورد و کمی ازش فاصله گرفت : یعنی چی ؟

_هیچی.. فقط لطفا دیگه مثل قبلا مثل یه اشغال باهام رفتار نکن فكر كن منم به همراهم که میخواد کنارت باشه

کمی سکوت کرد نمیخواست بگه فکر کن برات مثل یک دوستم چون نبود و نمیخواست که باشه
جونگکوک حرفی برای گفتن نداشت پس یک راست سوار ماشین شد و لیویا هم پشت سرش سوار شد

الان کجا بریم ؟ -

نمیدونم ، جای مشخصی رو سراغ ندارم پس تو خیابونا میگردیم +

_اینجا یه جای ساکت و آروم نداره که اسمونو تماشا کنیم؟

+چرا ولی اگه بریم فکر نکنم انتن داشته باشه و در نتیجه نمیتونیم بفهمیم خونه اما دست یا نه ، یه روز دیگه میبرمت اونجا
_خب پس عالیه .

چندین ساعت گذشته بود و اینقدر توی خیابون ها دور زده بودند که پلی لیست آهنگها دوباره از اول تکرار شده بود
هوا تاریک شده بود
و توی این چند ساعت اون دو نفر کاری جز آهنگ خوندن نشون دادن چیزهای جالبی که تو اطراف میدیدن به همدیگه کار دیگه ای انجام
نداده بودند

شت ، چراغ بنزین روشن شد باید بریم پمپ بنزین +

مگه خیلی دوره ؟ -

+نه خوشبختانه چندمتر جلوتره

وارد پمپ بنزین شد

بعد از یه صف کوچکی که توی اون ردیف بود نوبت به ماشین
جونگکوک رسید
پس از ماشین خارج شد

لیویا گوشیش رو بیرون آورد و کمی خودش رو با گالریش سرگرم کرد
بعد از چند دقیقه جونگکوک با یه پلاستیک خوراکی سوار ماشین شد و پلاستیک رو روی پاهای لیویا گذاشت

لیویا ذوقی کرد و یک قوطی انرژی زا از داخل پلاستیک بیرون آورد
_خوراکی از کجا گرفتییی.

+اونا اون رو به رو مغازس، از بنگاه هم زنگ زدن گفتن خونه
امادس ، باید بریم بنگاه از اونجا ببرنمون تا اونجا

_سر به نیستمون نکنن توی روستا
مگه شهر هرته +

_نه نیست
قوطی رو سرکشید و لبش رو لیسید
_خوشمزه بود .
یوقت فکر نکنی منم میخواما +
دیدگاه ها (۱۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط