𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
𝐁𝐋𝐎𝐎𝐃 𝐏𝐀𝐂𝐓
Part 10
فضای رستوران در سکوت فرو رفت.
سه مرد با قدمهای آرام جلو آمدند.
مردی که وسط ایستاده بود، با لبخند تمسخرآمیزی به مینهو نگاه کرد.
مرد: مدت زیادیه ندیدمت، رئیس.»
مینهو حتی از جاش بلند نشد.
مینهو: فکر میکردم گفتم دیگه سمت من نیا.
مرد خندید.
مرد: همیشه اینقدر سرد بودی؟
هان که کنار مینهو نشسته بود، نگاهش را بین آن دو جابهجا میکرد.
حس میکرد گذشتهای بینشان هست.
مرد نگاهش روی هان ثابت ماند.
مرد : این کیه؟
مینهو بدون مکث جواب داد:
مینهو: به تو ربطی نداره.
لبخند مرد محو شد.
مرد : از کی تا حالا برای یه غریبه اینقدر ارزش قائلی؟
هان خواست حرفی بزند، اما مینهو قبل از او گفت:
مینهو: آخرین باری که بهت هشدار دادم یادت هست؟
چند ثانیه سکوت...
مرد با بیخیالی شانه بالا انداخت.
مرد : اگه یادم بود، الان اینجا نبودم.
همان لحظه صدای قدمهایی از بیرون آمد.
در رستوران باز شد.
هیونجین و فلیکس وارد شدند.
هیونجین مستقیم کنار مینهو ایستاد.
فلیکس هم نگاه نگرانش را به هان دوخت.
فلیکس: حالت خوبه؟
هان فقط سرش را تکان داد.
مرد غریبه با دیدن هیونجین پوزخند زد.
مرد : همه جمع شدین... چه صحنهی جالبی.
هیونجین با لحن سردی گفت:
هیونجین: حرفت تموم شد؟
مرد نگاهی طولانی به مینهو کرد.
بعد آرام خم شد و زیر لب گفت:
مرد : مواظب باش... این پسر، نقطهضعفت نشه.
برای اولین بار...
نگاه مینهو تغییر کرد.
دیگر خبری از آرامش همیشگی نبود.
فقط یک جمله گفت:
مینهو: از جلو چشمم برو.
مرد لبخند زد و همراه دو نفر دیگر از رستوران خارج شد.
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
هان بالاخره سکوت را شکست.
هان: اون کی بود؟
مینهو نگاهش را از در برنداشت.
مینهو: کسی که بهتره هیچوقت دوباره نبینیش.
هان حس کرد...
این فقط شروع دردسرهای واقعی بود.
پایان پارت ۱۰
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
Part 10
فضای رستوران در سکوت فرو رفت.
سه مرد با قدمهای آرام جلو آمدند.
مردی که وسط ایستاده بود، با لبخند تمسخرآمیزی به مینهو نگاه کرد.
مرد: مدت زیادیه ندیدمت، رئیس.»
مینهو حتی از جاش بلند نشد.
مینهو: فکر میکردم گفتم دیگه سمت من نیا.
مرد خندید.
مرد: همیشه اینقدر سرد بودی؟
هان که کنار مینهو نشسته بود، نگاهش را بین آن دو جابهجا میکرد.
حس میکرد گذشتهای بینشان هست.
مرد نگاهش روی هان ثابت ماند.
مرد : این کیه؟
مینهو بدون مکث جواب داد:
مینهو: به تو ربطی نداره.
لبخند مرد محو شد.
مرد : از کی تا حالا برای یه غریبه اینقدر ارزش قائلی؟
هان خواست حرفی بزند، اما مینهو قبل از او گفت:
مینهو: آخرین باری که بهت هشدار دادم یادت هست؟
چند ثانیه سکوت...
مرد با بیخیالی شانه بالا انداخت.
مرد : اگه یادم بود، الان اینجا نبودم.
همان لحظه صدای قدمهایی از بیرون آمد.
در رستوران باز شد.
هیونجین و فلیکس وارد شدند.
هیونجین مستقیم کنار مینهو ایستاد.
فلیکس هم نگاه نگرانش را به هان دوخت.
فلیکس: حالت خوبه؟
هان فقط سرش را تکان داد.
مرد غریبه با دیدن هیونجین پوزخند زد.
مرد : همه جمع شدین... چه صحنهی جالبی.
هیونجین با لحن سردی گفت:
هیونجین: حرفت تموم شد؟
مرد نگاهی طولانی به مینهو کرد.
بعد آرام خم شد و زیر لب گفت:
مرد : مواظب باش... این پسر، نقطهضعفت نشه.
برای اولین بار...
نگاه مینهو تغییر کرد.
دیگر خبری از آرامش همیشگی نبود.
فقط یک جمله گفت:
مینهو: از جلو چشمم برو.
مرد لبخند زد و همراه دو نفر دیگر از رستوران خارج شد.
چند ثانیه هیچکس حرفی نزد.
هان بالاخره سکوت را شکست.
هان: اون کی بود؟
مینهو نگاهش را از در برنداشت.
مینهو: کسی که بهتره هیچوقت دوباره نبینیش.
هان حس کرد...
این فقط شروع دردسرهای واقعی بود.
پایان پارت ۱۰
#فیک
#مینسونگ
#هیونلیکس
#استری_کیدز
#استی
- ۱۶۸
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط